خانه کتاب بی
برگشت به حلقه‌های باهم‌خوانی
دریاها تمساح دارند
حلقه کتاب‌خوانیعمومی

دریاها تمساح دارند

داستان واقعی عنایت‌الله اکبری، مهاجر افغانستانی

اعضا

2

بحث‌ها

1

میزبان

ArmanAkbarzadeh

بحث‌های حلقه

هر پرامپت یه بحث متمرکزه تا اعضا درباره کتاب نظر بدن.

بحث 1

نویسنده و مترجم

فابیو گدا، نویسندهٔ ایتالیایی این کتاب، متولد سال ۱۹۷۲ در تورین است. شغل اصلی او آموزش به کودکان نیازمند است و در چند روزنامه و نشریهٔ ایتالیایی نیز مطلب می‌نویسد. او همچنین در مدرسهٔ داستان‌نویسی «اسکولا هولدن» در شهر تورین، به تدریس داستان‌نویسی مشغول است. گدا رمان «دریاها تمساح دارند» را بر اساس زندگی واقعی یکی از مهاجران افغانستانی نوشته است؛ کتابی که در ایتالیا بیش از ۴۰۰ هزار نسخه از آن به فروش رسیده و به ۳۰ زبان ترجمه شده است. مرجان مردانی، مترجم این کتاب، دارای دکترای زبان و ادبیات انگلیسی است و ترجمهٔ دو کتاب «به سوی آسمان‌ها» و «از سری آخرین مصاحبه‌ها» را نیز در کارنامهٔ خود دارد. نویسندهٔ کتاب معتقد است که «دریاها تمساح دارند» را باید در زمرهٔ آثار داستانی دانست؛ چراکه داستانی است که بر اساس واقعیت نوشته شده است. گدا در یکی از جلسات معرفی کتاب با عنایت‌الله اکبری آشنا شد و در گفت‌وگویی با او دربارهٔ نخستین رمانش، که داستان پسری مهاجر از رومانی در ایتالیا بود، صحبت کرد. اکبری در جریان این گفت‌وگو به گدا گفت که او نیز تجربه‌ای مشابه داشته است. پس از آغاز گفت‌وگوهای میان این دو، فابیو گدا، با شنیدن داستان زندگی اکبری، از او پرسید که آیا اجازه می‌دهد داستان زندگی‌اش را در قالب یک کتاب بنویسد یا نه. اکبری با این پیشنهاد موافقت کرد و در نهایت، داستان زندگی او به «دریاها تمساح دارند» تبدیل شد. افغانستان، پاکستان، ایران، ترکیه، یونان و ایتالیا، عناوین فصل‌های این کتاب هستند. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «آن روز پول را دادیم. ماجرا به همین‌جا ختم نشد. کاکا حمید بعداً در ون به من گفت که وقتی رفته بود پول بیاورد، دو تا از پسرها را دیده بود که شام می‌پختند و نفهمیده بودند چه اتفاقی افتاده است. به آن‌ها گفته بود همان‌جا بمانند و تا وقتی برمی‌گردیم، مواظب وسایل‌مان باشند. البته اگر به تالیسیا یا سنگ سفید می‌رفتیم، برگشتی در کار نبود. خوشبختانه ما را به جای دیگری بردند. در اردوگاه سرهایمان را تراشیدند تا احساس کنیم برهنه‌ایم. این‌طوری مردم می‌فهمیدند ما قاچاقی در ایران مانده‌ایم و بیرونمان کرده‌اند. وقتی سرم را می‌تراشیدند، برای این‌که جلوی گریه‌ام را بگیرم، به موهایی که روی زمین تلنبار شده بود زل زدم. مو، وقتی روی سرت نیست، چیز عجیب‌وغریبی است.

ساخته‌شده توسط ArmanAkbarzadeh

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.