
ژوزه ساراماگو
چند روزی میشد که از کنارش رد میشدم و خوندنش رو به زمان و جای دیگه موکول میکردم اما خوندن چند صفحه اول کوری برای من مصادف شد با بلعیدن کتاب. کوری برای من دنیایی بود که بعد از مدت ها توجه ام رو به مرز بین واقعیت و خیال جلب کرد. رمانی با نگاه به قالب سیاسی و اجتماعی که تک به تک جملاتش بار معنایی برای یک جامعه رو به دوش میکشید. اینکه چقد غم انگیز با خوندن هر جملهش جامعه ی امروزی رو میتونستم بین دنیای کوری لمس کنم برام دردناک تر میشد. بین کلماتِ آشنایی داشتم پرسه میزدم که می تونستم نفس بکشم و خودم رو تصور کنم. شاید بهتر باشه از کلمه ی تصور استفاده نکنم چون تصور از نظر من یعنی جا دادن خودت بین دنیایی که داخلش زندگی نمیکنی، من خودم رو، ما رو و امروز رو با کوری برای بار دوم دیدم و زندگی کردم. خواستم این یادداشت رو با بریده ای کوتاه از کتاب تموم کنم اما تا به خودم اومدم دیدم اونقدر مجذوب جملات شدم که هیچ جمله ای برای من ارجحیت بالاتری نسبت به جمله ی بعدی نداره و من دست خالی با ذهن آشفته از دل کتاب بیرون اومدم. پرونده کوری برای من تموم نشد و میدونم که قطعا یه روزی باز هم صفحاتش رو ورق میزنم:)
