
ویلیام شکسپیر
اولین چیزی که جذب کتابم کرد، فضای جنگلی نمایش بود. به محض ورود شخصیتها به جنگل، قوانین عادی دنیا از کار افتد. آدمها یهو عاشق کسی میشدن که چند دقیقه قبل اصلا دوستش نداشتن، دعواها بیدلیل شروع میشدن و همهچیز حالتی عجیبی پیدا میکرد. این حس رویا واقعا خوب منتقل شده. شخصیت مورد علاقهام بدون شک پوکه🤣😂 شکسپیر سر به سر جوان هایی که امروز عاشق یه نفرن ، فردا عاشق یه نفر دیگه می ذاره. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشتم، گروه بازیگران آماتور بود. صنعتگران سادهای که دوست دارن نمایش اجرا کنن. راستش خیلی این بخش ها برای من خنده دار بود. تلاش جدی آنها برای اجرای یه تراژدی، در حالی که نتیجه کاملا خندهدار از آب درمیآید، فوقالعاده بامزه بود. اما راستش ، بخش مربوط به اوبرون و تیتانیاخیلی کسل کننده بود. احساس کردم هر بار که داستان اصلی عاشقها اوج میگیره، این بخشها سرعت روایت رو پایین میارن. شاید روی صحنه و با بازی خوب جذابتر باشن، ولی تو نسخه متنی چند جا حوصلهام سر رفت. به نظرم این نمایشنامه بیشتر از بعضی آثار شکسپیر به اجرا وابسته است، یعنی احتمالا روی صحنه خیلی درخشانتر از روی کاغذ عمل میکنه. این نمایشنامه نقاط ضعفی هم داره مثلا بعضی شخصیتها سطحی هستن، بعضی صحنهها کشدارن الکی و توی نسخه متنی همه شوخیها به یه اندازه اثر نمیکنه. اما در مقابل، تخیل شکسپیر، فضای جادویی جنگل، شخصیت پوک اونقدر خوبن که ضعفها رو تا حد زیادی جبران میکنه. در کل من لذت بردم🌸
