«توی این بازی داشتن قدرت همه چیزه.»
صفحه ۱۳۸ · پاانداز
۳۳ جمله ثبتشده
«توی این بازی داشتن قدرت همه چیزه.»
صفحه ۱۳۸ · پاانداز
«پس چیزی که معمولا شاهدش هستیم نا امیدیه. نا امیدی از اینکه اونها نمیتونن به نابود کردن زندگی خودشون اکتفا کنن و دیگران رو هم پایین میکشن.»
صفحه ۷۵ · عروس دریایی گزنده
«تنها چیزی را میخواستم که تمام عمر از من دریغ کرده بودند. داشتن یک زندگی معمولی»
صفحه ۲۲۲ · فصل شانزدهم
«من آن قهرمان ملی که زیردستان کیم قولش را داده بودند نشدم. راستش به چیزی کمتر از انسان نزول کردم. من یک هیولای بی ارزش و حقیر شدم.»
صفحه ۸ · مقدمه
«مدیر مدرسه میگفت داشتن چشم و ندیدن زیبایی، داشتن گوش و نشنیدن موسیقی، داشتن شعور اما تشخیص ندادن حقیقت،و داشتن قلبی که هرگز برانگیخته نمیشود و در نتیجه هرگز آتشی به پا نمیکند، برای انسان امری وحشتناک است.»
صفحه ۹۰ · درس مبانی ضرب آهنگ
«هیچ کس یک شبه تغییر نمیکند.کمکم عوض میشود.چند ماهی طول میکشد.این ممکن است اول فاجعه باشد.»
صفحه ۶۵ · دیوانه مهمانی
«یاد حرف ننه افتاد که زمانی گفته بود هر دانهی برفی آه پرغصه زنی در یک گوشه دنیاست. هر آهی به آسمان میرود و ابر میشود و بعد به صورت دانههای کوچک خاموش روی مردم پایین میریزد. گفته بود یادمان میآورد که ما زنها چطور رنج میبریم، چطور ساکت هرچه بر سر ما بریزند تحمل میکنیم.»
صفحه ۹۹ · بخش اول
«بنظر میاد تو زندگی کارای زیادی هست که من به انجام دادنشون فکر نکردم.»
صفحه ۱۹۶ · فصل نوزدهم
«من میتونم تنهایی به زندگیم ادامه بدم.زندگی این رو خیلی خوب به من یاد داده.میدونم که کسی برای آدم نمیمونه.»
صفحه ۲۳۵ · گرداب
«آدم ها وقتی تحت فشار قرار میگیرند، توانایی انجام سخت ترین کارها را پیدا میکنند.»
صفحه ۲۵۸ · فصل انتخاب
«وابی سابی یعنی هرچیزی در طبیعی ترین و واقعی ترین حالت ممکنش.طبیعی ترین و واقعی ترین حالتِ شما چه شکلی ست؟»
صفحه ۱۱۲ · فصل چهارم
«باید بپذیریم گاهی وقتی عقل راه به جایی نمیبرد قلب راه را می داند.»
صفحه ۱۰۹ · فصل چهارم
«من بدون تو واقعا تنها میشم ونسان،ولی این رو هم میدونم که تو باید بری. در این دنیا حتما یه گوشه ای وجود داره که تو بتونی در اونجا کاملا خودت باشی و از خودت خلق کنی.»
صفحه ۵۲۳
«گفتم: میای؟ گفت: حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه،پا پس نمیکشم.»
صفحه ۱۷۴
«الانم آزادی،نیستی؟ توی این روستا هرکار عشقت بکشه میتونی انجام بدی. هرجا بخوای میتونی بخوابی و کسی دستگیرت نمیکنه. واقعا آزادی نیستی؟ -من و تووهیچکدوممون آزاد نیستیم،فقط از بقیه جدا افتادیم.»
صفحه ۱۷۱
«میترسم. -همه میترسن.میترسیم، ولی کاری ازمون برنمیآد،درست نمیگم؟ چون راه فراری برامون نذاشتن.»
صفحه ۱۳۴
«لبریز از خشم بودیم و هیچ کس را نداشتیم.»
«بهتره فراموش کنی . اینجوری آسان تر است. -از چی؟ از ادامه دادن.»
صفحه ۲۶۱ · فصل ۲۱ نشر نیلوفر
«زمزم! از من به تو نصیحت.. بگو در همان خاکی که جان دادی چالت کنند، چرا که جنازه های کفنپیچ هم برای بازگشت به وطن گذرنامه میخواهند.»
صفحه ۱۶۶
«طبل های جنگی تازه داشت در آسمان عراق میکوبید،کشوری که هنوز از مشقت جنگ گذشته رهایی نیافته بود؛ اما مادامی که هزینه ها را مادرمردهها میپردازند،سیاست کور و کر سرنوشت مردم را به سخره میگیرد.»
صفحه ۱۵۴