«من بدون تو واقعا تنها میشم ونسان،ولی این رو هم میدونم که تو باید بری. در این دنیا حتما یه گوشه ای وجود داره که تو بتونی در اونجا کاملا خودت باشی و از خودت خلق کنی.»
صفحه ۵۲۳
۲۱ جمله ثبتشده
«من بدون تو واقعا تنها میشم ونسان،ولی این رو هم میدونم که تو باید بری. در این دنیا حتما یه گوشه ای وجود داره که تو بتونی در اونجا کاملا خودت باشی و از خودت خلق کنی.»
صفحه ۵۲۳
«گفتم: میای؟ گفت: حتی اگه به قیمت جونم تنون بشه،پا پس نمیکشم.»
صفحه ۱۷۴
«الانم آزادی،نیستی؟ توی این روستا هرکار عشقت بکشه میتونی انجام بدی. هرجا بخوای میتونی بخوابی و کسی دستگیرت نمیکنه. واقعا آزادی نیستی؟ -من و تووهیچکدوممون آزاد نیستیم،فقط از بقیه جدا افتادیم.»
صفحه ۱۷۱
«میترسم. -همه میترسن.میترسیم، ولی کاری ازمون برنمیآد،درست نمیگم؟ چون راه فراری برامون نذاشتن.»
صفحه ۱۳۴
«لبریز از خشم بودیم و هیچ کس را نداشتیم.»
«بهتره فراموش کنی . اینجوری آسان تر است. -از چی؟ از ادامه دادن.»
صفحه ۲۶۱ · فصل ۲۱ نشر نیلوفر
«زمزم! از من به تو نصیحت.. بگو در همان خاکی که جان دادی چالت کنند، چرا که جنازه های کفنپیچ هم برای بازگشت به وطن گذرنامه میخواهند.»
صفحه ۱۶۶
«طبل های جنگی تازه داشت در آسمان عراق میکوبید،کشوری که هنوز از مشقت جنگ گذشته رهایی نیافته بود؛ اما مادامی که هزینه ها را مادرمردهها میپردازند،سیاست کور و کر سرنوشت مردم را به سخره میگیرد.»
صفحه ۱۵۴
«ولی دکارت سعی داشت از همین نقطه صفر جلو رود.به همه چیز شک کرد،و این شک تنها چیزی بود که یقین داشت و در این حال چیزی به فکرش رسید:یک چیز مسلم است و آن شک کردن اوست و وقتی شک میکند،حتما میاندیشد،حتما موجودی اندیشمند است یا آنگونه که خودش کفت: کوگیتو ارگو سوم. -یعنی؟ میاندیشم،پس هستم.»
صفحه ۲۷۶
«یعنی برای آدم شدن باید تعلیم دید؟»
صفحه ۲۳۰
«کسانی که با تاریکی رو به رو نمیشوند،هرگز قدر و قیمت نور را نمیفهمند.»
صفحه ۱۱۷ · فصل ۱۳
«درمورد کسانی حرف میزنم که ظاهر خوبی دارند؛اما از درون در حال پوسیدن هستند، کسانی که نه هنوز کاملا ویران شده اند و نه دیگر رنگ و بوی خوشحالی و خوشبختی را میشناسند و در حالتی مبهم سرگرداناند.»
صفحه ۷
«به خاطر هراس از دست دادن، چه چیزهایی را از دست داده ام.»
صفحه ۲۵۲
«زندگی فرصت های لازم برای کسب چیزی را به او میداد، و هنگامی که به هدف نزدیک میشد، زمین دهان میگشود و آن هدف را می بلعید.»
صفحه ۸۲
«رهایی بخشترین قسمت ماجرا، دور شدنش از سایر انسانها بود.»
صفحه ۱۳۰ · بخش دوم
«تصور اینکه درباره کسی چیزی میدانید یک چیز است و دانستن قطعی آن، چیز دیگری ست.»
«- ولی اگه قرار باشه خود آدمها ناپدید بشن چی؟ + نباید نگران اینجور چیزها باشی. ناپدید شدن ها از کنترل ما خارجه. با ما کاری ندارن. بالاخره همه ما قرار یه روزی، یه جوری بمیریم. پس دیگه چه فرقی میکنه؟»
«محروم شدن از صدا کاملا شبیه اینه که جسم آدم تکه تکه بشه و فرو بریزه.»
«اصلا امید هیچ وقت کافی هست؟»
«من شعری برای یک درخت که در خاک بروید گفته ام. نام این درخت، درخت استقلال است. این درخت را باید در خون آبیاری کرد نه با آب ، با آب خشک میشود.»