خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های Parnian

۲۱ جمله ثبت‌شده

Parnian

@parnian · ۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شور زندگی : داستان رنج ها و تلاش های نابغه ای که دیوانه اش می پنداشتند»

«من بدون تو واقعا تنها میشم ونسان،ولی این رو هم میدونم که تو باید بری. در این دنیا حتما یه گوشه ای وجود داره که تو بتونی در اونجا کاملا خودت باشی و از خودت خلق کنی.»

صفحه ۵۲۳

Parnian

@parnian · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «غنچه ها را بچین بچه ها را به گلوله ببند»

«الانم آزادی،نیستی؟ توی این روستا هرکار عشقت بکشه میتونی انجام بدی. هرجا بخوای میتونی بخوابی و کسی دستگیرت نمیکنه. واقعا آزادی نیستی؟ -من و تووهیچ‌کدوممون آزاد نیستیم،فقط از بقیه جدا افتادیم.»

صفحه ۱۷۱

Parnian

@parnian · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بادبادک باز»

«بهتره فراموش‌ کنی . اینجوری آسان تر است. -از چی؟ از ادامه دادن.»

صفحه ۲۶۱ · فصل ۲۱ نشر نیلوفر

Parnian

@parnian · ۱۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آب باریکه‌ها»

«زمزم! از من به تو نصیحت..‌ بگو در همان خاکی که جان دادی چالت کنند، چرا که جنازه های کفن‌پیچ هم برای بازگشت به وطن گذرنامه می‌خواهند.»

صفحه ۱۶۶

Parnian

@parnian · ۱۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آب باریکه‌ها»

«طبل های جنگی تازه داشت در آسمان عراق می‌کوبید،کشوری که هنوز از مشقت جنگ گذشته رهایی نیافته بود؛ اما مادامی که هزینه ها را مادر‌مرده‌ها می‌پردازند،سیاست کور و کر سرنوشت مردم را به سخره میگیرد.»

صفحه ۱۵۴

Parnian

@parnian · ۱۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دنیای سوفی»

«ولی دکارت سعی داشت از همین نقطه صفر جلو رود.‌به همه چیز شک کرد،و این شک تنها چیزی بود که یقین داشت و در این حال چیزی به فکرش رسید:یک چیز مسلم است و آن شک کردن اوست و وقتی شک میکند،حتما می‌اندیشد،حتما موجودی اندیشمند است یا آن‌گونه که خودش کفت: کوگیتو ارگو سوم. -یعنی؟ می‌اندیشم،پس هستم.»

صفحه ۲۷۶

Parnian

@parnian · ۸ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «می خواهم بمیرم ولی هوس دوکبوکی کرده ام»

«درمورد کسانی حرف میزنم که ظاهر خوبی دارند؛اما از درون در حال پوسیدن هستند، کسانی که نه هنوز کاملا ویران شده اند و نه دیگر رنگ و بوی خوشحالی و خوشبختی را می‌شناسند و در حالتی مبهم سرگردان‌اند‌.»

صفحه ۷

Parnian

@parnian · ۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بریدا»

«به خاطر هراس از دست دادن، چه چیزهایی را از دست داده ام.»

صفحه ۲۵۲

Parnian

@parnian · ۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بریدا»

«زندگی فرصت های لازم برای کسب چیزی را به او میداد، و هنگامی که به هدف نزدیک می‌شد، زمین دهان میگشود و آن هدف را می بلعید.»

صفحه ۸۲

Parnian

@parnian · ۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «عطر»

«رهایی بخش‌ترین قسمت ماجرا، دور شدنش از سایر انسانها بود.»

صفحه ۱۳۰ · بخش دوم

Parnian

@parnian · ۲۸ تیر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «خون بر برف»

«تصور اینکه درباره کسی چیزی میدانید یک چیز است و دانستن قطعی آن، چیز دیگری ست.»

Parnian

@parnian · ۲۷ تیر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پلیس حافظه»

«- ولی اگه قرار باشه خود آدمها ناپدید بشن چی؟ + نباید نگران اینجور چیزها باشی. ناپدید شدن ها از کنترل ما خارجه. با ما کاری ندارن. بالاخره همه ما قرار یه روزی، یه جوری بمیریم. پس دیگه چه فرقی میکنه؟»

Parnian

@parnian · ۲۷ تیر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سووشون»

«من شعری برای یک درخت که در خاک بروید گفته ام. نام این درخت، درخت استقلال است. این درخت را باید در خون آبیاری کرد نه با آب ، با آب خشک میشود.»