Asmiii
@asmabarahoei
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
منتقد جدی
silver۱۰ نظر برای کتابها نوشتی.
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه

خسرو و شیرین حکیم نظامی گنجوی
الیاسبن یوسف نظامی

آنی شرلی 7: دره ی رنگین کمان
ال ام مونتگمری

آنی شرلی - کتاب ششم
ال ام مونتگمری

آنی شرلی - کتاب پنجم
ال ام مونتگمری

آنی شرلی - کتاب چهارم
ال ام مونتگمری

آنی شرلی - کتاب سوم
ال ام مونتگمری

آنی شرلی 1: آنی شرلی در گرین گیبلز
ال. ام. مونتگومری

هزار و یک شب
ابراهیم اقلیدی، ّ
کتابهای خواندهشده

دختر مهتاب
سولین تن

غرور و تعصب
جین آستین

The Forty Rules of Love
الیف شافاک

کیمیاگر
پائولو کوئیلو، پائولو کوییلو، پائولو کوئلیو

بادبادک باز
خالد حسینی

هزار خورشید تابان
خالد حسینی

شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری، آنتوان دوسنت اگزوپری، آنتوانت دوسنت اگزوپری

اما
جین آستین

قلب جنگجوی خورشید
سو لین تن، سولین تن

ساحلی
امیلی هنری

دختری که در اعماق دریا افتاد
اکسی اوه

زن همسایه
شاری لاپنا

معجزه های خواربارفروشی نامیا
کیگو هیگاشینو

دالرگات، فروشگاه بزرگ خواب و رویا
لی می یه

کتابخانه نیمه شب
مت هیگ

آن شرلی در اونلی
ال ام مونتگمری

نهمین روز از ماه نوامبر
کالین هوور

شب های روشن
فئودور داستایفسکی، فیودور داستایوسکی، فئودور داستایوسکی
آخرین نظرها و امتیازها

خوندنش جدا از واقعیت تاریخی واقعا حس خوبی داشت و کتاب قشنگی بود صرفا اگه به عنوان یه اقتباس بهش نگاه کنیم؟ اما به هرحال ممکنه برای بعضی مخاطب ها به اشتباه این برداشت رو که داره یه کتاب تاریخی میخونه به وجود بیاره که اگه اشتباه نکنم دلیل گارد زیاد به این کتاب همین باشه

چه وقتی که خوندمش و چه الان که چند سال ازش گذشته احساس نکردم که کتاب خیلی شاهکاری بود ولی مفهومی که داشت رو دوست داشتم اینکه وقتی چیزی رو میخوای و براش تلاش میکنی و سختی میکشی و بالاخره بهش میرسی با خودت میگی چرا اینقد سخت ؟ وقتی راحت تر از این هم میشد به مقصد رسید در حالی که همین سختی ها باعث شدن تو از آدمی که اون خواسته ارو داشت دور بشی و بشی اون آدمی که بهش میرسه .

با اینکه چند سال پیش این کتاب رو خوندم باید بگم هنوز غم این کتاب با من هست برای من خیلی کم پیش اومده که یه کتاب بتونه تا این حد احساساتمو درگیر کنه خالد حسینی به بهترین شکل ممکن رنج زن افغان رو تو این کتاب نشون داده جوری که هیچوقت سرنوشت مریم و لیلا رو یادم نمیره بهم یاد داد هر چقدر زندگی به عنوان یه انسان در سایه جنگ میتونه سخت باشه چند برابرش برای یه زن میتونه سخت باشه اونم تو همچین جامعه ای این کتاب بهم نشون داد که مهم نیست چقد آرزو برای آینده ات داشته باشی چقد اراده باشی مهم نیست کسایی رو داشته باشی که دوست دارن یا کسانی رو داشته باشی که دوست داریشون در آخر زندگیت جوری پیش میره که مثل لیلا میبینی نه تنها به آرزوهات نرسیدی بلکه جایی که ایستادی حتی نزدیک بهشون هم نیست و اینا هیچکدوم دست لیلا نبود این زندگی بود که جبر جغرافیا و جامعه برای لیلا ساخت نه خودش و نه خانوادش مریم آه از غم مریم چی بگم؟ انگار مهم نبود چقد تلاش کنه زندگیش از لحظه ای که به دنیا اومد تا لحظه آخر با تلخی نوشته شده بود مریم کسی بود که هرچی بیشتر میخوندم باورم نمیشد که زندگی بیشتر از این بتونه به کسی سخت بگیره اما باز غافلگیر میشدم :)💔 وقتی پدرش اومد ازش معذرت خواهی کنه وای هنوزم یاد اون صحنه از کتاب میوفتم قلبم فشرده میشه اینکه برای پدرش کاری نداشت که اون رو زیر سایه خودش بگیره براش یه زندگی آروم و خوشبخت بسازه اما ترجیح داد اینکارو نکنه کسی که به نظر من عامل تمام بدبختی های مریم بود اونو دستی دستی تو چاهی عمیق تر انداخت و فکر میکرد که یه زندگی از دست رفته با عذر خواهی درست میشه ؟💔 میتونم تا فردا از تراژدی این کتاب حرف بزنم واقعا روحتو لمس میکنه به جرئت میتونم بگم یکی از بهترین کتاب هاییه که تا الان خوندم واقعا ارزش خوندن داره…

من شازده کوچولو رو با ترجمه احمد شاملو خوندم اصلا تجربه لذت بخشی از خوندن این کتاب نصیبم نشد حس میکنم بخاطر ترجمه اش بود وگرنه من قبلا انیمیشنش رو دیدم و خیلی دوست داشتم🥲

من این کتاب رو قبل از ترند شدن از نشر دانش آفرین خوندم شروع جالبی داشت و افسانه های شرقی که تو کتاب بود رو دوست داشتم کتاب پتانسیل بیشتری داشت برای بهتر نوشته شدن برای یه کتاب فانتزی تقریبا حوصله سربر بود و هیجان و کششی نداشت در کل بد نبود اما کتابی نبود که بگم دوستش داشتم البته سلیقه ایه ممکنه خیلی ها دوستش داشته باشن.

حقیقتش من تو ژانر معمایی و جنایی چیز زیادی نخونده بودم و این کتاب میشه گفت اولین کتابی بود که تو این ژانر خوندم و باید بگم اصلا پیشنهادش نمیکنم وقتی کتاب رو تموم کردم خیلی پشیمون بودم از خوندنش و به کل من رو از این ژانر دلسرد کرد شاید بعدها بخوام دوباره کتابی از این ژانر بخونم ولی حالا حالاها باید زن همسایه رو هضم کنم🫠
آخرین جملهها

«درست زمانی که احساس می کنیم به خطوط آخر قصه مان رسیده ایم،دست سرنوشت،کتاب عمرمان را ورق میزند و فصلی تازه پیش رویمان میگشاید»

«نه ،جادو هرگز از بین نمیرفت.دنیا پر از چیزهای جادویی و سحرآمیز بود»

«روبی ناگهان گفت «قبرستان زیر نور مهتاب چقدر عجیب و پررمز و راز به نظر می آید.آنی!به زودی مرا هم به آنجا می برند.تو،داینا و بقیه،زنده و سرحال هرجا دوست دارید،می روید و من همان جا می مانم؛در قبرستان قدیمی…..مرده!»»

«برای آنها قابل قبول نیست یک نفر دست به کاری بزند که خودشان تا به حال انجام نداده اند»

«اگه توی سرت فکر های بزرگی باشد،مجبوری برای بیان کردن آنهاحرف های گنده بزنی ،اینطور نیست؟»

«معنی زن بودن توی این دنیا همین است.»







