«این حرف آویزهٔ گوشت باشد، دخترم. مثل عقربهٔ قطبنما که همیشه رو به شمال است، انگشت اتهام مرد همیشه یک زن را پیدا میکند. همیشه یادت باشد، مریم.»
صفحه ۱۵
A Thousand Splendid Suns
«هزار خورشید تابان» رمانی پرکشش و تلخ از خالد حسینی است که در فضای آشفته و جنگزده افغانستان میگذرد؛ جایی که زندگی دو زن، مریم و لیلا، به شکلی دردناک و ناگزیر به هم گره میخورد. داستان با تمرکز بر رنجهای روزمره، ترس، امیدهای کوچک و فشارهای اجتماعی، تصویری انسانی و فراموشنشدنی از زیستن در دل بحران میسازد. رمان، بیش از آنکه فقط درباره رویدادهای سیاسی و تاریخی باشد، درباره بقا، مادرانگی، خشونت خانگی، و پیوندی است که میان دو زن در سختترین شرایط شکل میگیرد. حسینی با نثری روان و عاطفی، شخصیتهایی خلق میکند که دردشان واقعی به نظر میرسد و در عین تلخی، لحظههایی از مهربانی و امید را هم از یاد نمیبرد. اگر به رمانهایی علاقه دارید که هم داستانی نفسگیر داشته باشند و هم لایههای اجتماعی و انسانی عمیقی را پیش بکشند، این کتاب انتخابی بسیار مناسب است. «هزار خورشید تابان» از آن روایتهایی است که تا مدتها در ذهن میماند؛ روایتی از عشق، مقاومت و تابآوری در برابر ویرانی.
جملههای ماندگار
«این حرف آویزهٔ گوشت باشد، دخترم. مثل عقربهٔ قطبنما که همیشه رو به شمال است، انگشت اتهام مرد همیشه یک زن را پیدا میکند. همیشه یادت باشد، مریم.»
صفحه ۱۵
«یک جامعه ، هیچ فرصت موفقیتی نصیبش نمیشود مگر آنکه زنانش باسواد باشند،هیچ فرصتی!»
صفحه ۱۲۷ · 16
«فقط یک هنر را باید یاد بگیری و آن هم تحمل است ، تحمل.»
«لیلا، تو دختر خیلی باهوشی هستی و میتوانی به هر چیزی که بخواهی، برسی. من مطمئنم موقعی که جنگ تمام شود، افغانستان مثل مردهایش به تو هم نیاز دارد یا حتی بیشتر از آن. چون اگر در یک جامعه زنهایش تحصیل نکنند، شانس موفقیت ندارد»
بخش دوم
«همیشه چیزی هست،چیز دیگری که بتوانند از آدم بگیرند.»
«معنی زن بودن توی این دنیا همین است.»
«یاد حرف ننه افتاد که زمانی گفته بود هر دانهی برفی آه پرغصه زنی در یک گوشه دنیاست. هر آهی به آسمان میرود و ابر میشود و بعد به صورت دانههای کوچک خاموش روی مردم پایین میریزد. گفته بود یادمان میآورد که ما زنها چطور رنج میبریم، چطور ساکت هرچه بر سر ما بریزند تحمل میکنیم.»
صفحه ۹۹ · بخش اول
۱ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن
۱۴۰۵/۶/۱۲
از وقتی این کتابو خوندم ، هر افغانی و ک دیدم سعی کردم در مورد طالبان و وضعیت زن ها توی افغانستان بپرسم و متاسفانه همینقدر دردناکه اوضاعشون ! این یکی از قشنگترین کتابایی بود که خوندم ! ی جایی توی دنیا ک باز هم بخاطر عقاید پوسیده و متعفن زن ها هر روز قربانی می شوند همراه با بدترین شکنجه ها ک حتی با خواندن بخش کوچکی از ان در این کتاب پشت آدم میلرزد 🙌🏻😞😭💔🖤
۱۴۰۵/۵/۲۴
غمانگیز و درباره زندگی دو زن در افغانستان. چیزی که این کتاب رو دردناک میکنه اینه که صرفا زادهی تخیل نویسنده نیست. هر کدوم از فجایعی که گفته هر روز داره اتفاق میفته
۱۴۰۵/۶/۲۶
«هزار خورشید تابان» برای من از اون کتابهایی بود که وقتی تمومش کردم حس نکردم داستانش تموم شده بعضی کتابها رو میبندی و میذاری کنار اما بعضی شخصیتها یه جایی توی ذهنت میمونن و هرچقدر هم ازشون فاصله بگیری باز یه تکه ازشون همراهته برای من مریم یکی از همون شخصیتها بود مریم از همون اول زندگی انگار محکوم شده بود خودش رو کمتر از بقیه ببینه از کودکی بهش فهمونده شده بود که زیادیه که نباید انتظار زیادی از زندگی داشته باشه و شاید اصلاً لایق داشتن یه زندگی معمولی نیست چیزی که بیشتر از همه اذیتم کرد این بود که این حرفها کمکم تبدیل شدن به بخشی از باور خودش انگار وقتی یک نفر رو سالها متقاعد کنی که ارزش نداره دیگه حتی لازم نیست خودت تحقیرش کنی چون خودش ادامهی این کار رو انجام میده لیلا برای من کاملاً متفاوت بود با امید بزرگ شده بود با رویا و با این تصور که میتونه آیندهی خودش رو بسازه برای همین اتفاقهایی که براش میفته فقط زندگیش رو خراب نمیکنه بلکه تصویری رو که از آینده داشته هم ازش میگیره و به نظرم زیبایی رابطهی مریم و لیلا دقیقاً از همین تفاوت شروع میشه این دو نفر اولش اصلاً قرار نبود دوست هم باشن حتی مدت زیادی همدیگه رو درست نمیفهمیدن اما وقتی هر دو وارد یک زندگی مشترک و سخت میشن کمکم متوجه میشن که دردهاشون خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردن به هم شبیهه لیلا کمکم پشت سکوت و رفتارهای مریم زنی رو میبینه که سالها تنها بوده و کسی واقعاً دوستش نداشته مریم هم برای اولین بار کسی رو پیدا میکنه که بودنش براش مهمه و احساس میکنه بودن خودش هم برای یک نفر دیگه ارزش داره رابطهی این دو نفر برای من خیلی بیشتر از یه دوستی ساده بود مریم برای لیلا کمکم تبدیل به مادر و خواهر و پناه شد و لیلا هم برای مریم تبدیل شد به چیزی که مریم تمام عمر از داشتنش محروم بود یک خانواده و فکر میکنم یکی از دردناکترین و در عین حال قشنگترین چیزهای کتاب همینجاست مریم شاید هیچوقت نتونست اون زندگیای رو که میخواست داشته باشه اما تونست کاری کنه که لیلا فرصت ساختن زندگیای رو داشته باشه که خودش هیچوقت نداشت به نظرم مریم در طول داستان از یه جایی به بعد دیگه فقط تحمل نمیکنه برای اولین بار انتخاب میکنه انتخاب میکنه که برای کسی که دوستش داره بایسته و همین انتخاب شاید مهمترین کاریه که توی تمام زندگی خودش انجام میده من پایان مریم رو فقط یک پایان غمگین نمیبینم غمگینه و واقعاً دردناکه اما یه جور پیروزی خاموش هم توش هست چون زنی که تمام عمر بهش گفته بودن بیارزشه در نهایت ثابت میکنه که میتونه زندگی یک انسان دیگه رو نجات بده و آیندهی یک خانواده رو تغییر بده و لیلا هم بدون مریم همون آدم قبلی نمیمونه چیزی از مریم برای همیشه توی زندگیش باقی میمونه در خاطراتش در بچههاش در انتخابهاش و حتی در نگاهی که بعداً به زندگی پیدا میکنه برای همین عنوان کتاب برای من معنای دیگهای پیدا کرد هزار خورشید تابان برای من فقط دربارهی زیبایی افغانستان نیست برای من دربارهی زنهایی هم هست که با وجود تمام تاریکیهایی که دورشون رو گرفته هنوز یه نوری توی وجودشون دارن مریم شاید خودش هیچوقت نتونست اون نور رو ببینه اما لیلا تونست ببینتش و شاید قشنگترین چیزی که از رابطهی این دو نفر گرفتم همین بود گاهی آدم خودش نمیدونه چقدر نور داره تا وقتی که زندگی یه نفر دیگه رو روشن میکنه مریم برای من همون آدم بود زنی که خودش فرصت زیادی برای زندگی کردن نداشت اما تونست بخشی از زندگی خودش رو به لیلا بده و شاید به همین دلیله که بعد از تموم شدن کتاب هنوز نمیتونم مریم رو یک شخصیت تمومشده بدونم چون مریم رفت اما چیزی از خودش گذاشت که ادامه پیدا کرد شاید خودش نتونست زیر نور خورشید زندگی کنه اما کاری کرد که خورشید زندگی لیلا خاموش نشه و شاید «هزار خورشید تابان» در نهایت داستان همین باشه آدمهایی که زندگی تلاش میکنه خاموششون کنه اما قبل از خاموش شدن نورشون رو به یک نفر دیگه میدن
۱۴۰۵/۶/۲۱
با اینکه چند سال پیش این کتاب رو خوندم باید بگم هنوز غم این کتاب با من هست برای من خیلی کم پیش اومده که یه کتاب بتونه تا این حد احساساتمو درگیر کنه خالد حسینی به بهترین شکل ممکن رنج زن افغان رو تو این کتاب نشون داده جوری که هیچوقت سرنوشت مریم و لیلا رو یادم نمیره بهم یاد داد هر چقدر زندگی به عنوان یه انسان در سایه جنگ میتونه سخت باشه چند برابرش برای یه زن میتونه سخت باشه اونم تو همچین جامعه ای این کتاب بهم نشون داد که مهم نیست چقد آرزو برای آینده ات داشته باشی چقد اراده باشی مهم نیست کسایی رو داشته باشی که دوست دارن یا کسانی رو داشته باشی که دوست داریشون در آخر زندگیت جوری پیش میره که مثل لیلا میبینی نه تنها به آرزوهات نرسیدی بلکه جایی که ایستادی حتی نزدیک بهشون هم نیست و اینا هیچکدوم دست لیلا نبود این زندگی بود که جبر جغرافیا و جامعه برای لیلا ساخت نه خودش و نه خانوادش مریم آه از غم مریم چی بگم؟ انگار مهم نبود چقد تلاش کنه زندگیش از لحظه ای که به دنیا اومد تا لحظه آخر با تلخی نوشته شده بود مریم کسی بود که هرچی بیشتر میخوندم باورم نمیشد که زندگی بیشتر از این بتونه به کسی سخت بگیره اما باز غافلگیر میشدم :)💔 وقتی پدرش اومد ازش معذرت خواهی کنه وای هنوزم یاد اون صحنه از کتاب میوفتم قلبم فشرده میشه اینکه برای پدرش کاری نداشت که اون رو زیر سایه خودش بگیره براش یه زندگی آروم و خوشبخت بسازه اما ترجیح داد اینکارو نکنه کسی که به نظر من عامل تمام بدبختی های مریم بود اونو دستی دستی تو چاهی عمیق تر انداخت و فکر میکرد که یه زندگی از دست رفته با عذر خواهی درست میشه ؟💔 میتونم تا فردا از تراژدی این کتاب حرف بزنم واقعا روحتو لمس میکنه به جرئت میتونم بگم یکی از بهترین کتاب هاییه که تا الان خوندم واقعا ارزش خوندن داره…