جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
هنوز عضو حلقهای نیست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده

هملت
ویلیام شکسپیر

موزاییک استعاره ها: گفت وگو با بهرام بیضایی و زنان فیلم هایش
بهمن مقصودلو

فصلنامه فرم و نقد 15 و 16
مسعود فراستی

تاریخ سینما: از ابتدا تا 1970
اریک رد

هفت فیلم نامه از اصغر فرهادی
اصغر فرهادی

سوسن تسلیمی
محمد عبدی

عباس کیارستمی
جاناتان رزنبام، مهرناز سعیدوفا

عباس کیارستمی و فیلم_فلسفه
متیو ابوت

گفت و گوهایی با عباس کیارستمی
گادفری چشایر

خانه ای با شیروانی قرمز: گفت وگو با عباس کیارستمی و آیدین آغداشلو
مرجان صائبی

تناقضات نابازیگری: و مقاله های دیگر درباره ی سینمای عباس کیارستمی
روبرت صافاریان

فیلم کوتاهی درباره ی دیگران: مکالمه با ژان کلود کاری یر درباره ی سینما و با عباس کیارستمی درباره ی ژان کلود کاری یر
محسن آزرم

کیارستمی در کایه دو سینما
مسعود منصوری

یادداشت های زیرزمینی
فئودور داستایفسکی، فیودور داستایوسکی، فیودور داستایفسکی، فئودور داستایوفسکی

در دنیای تو ساعت چند است
صفی یزدانیان

ناگهان درخت
صفی یزدانیان

شناخت سینما
لوئیس جانتی

ایبسن و فلسفه: جستارهایی درباره هدا گابلر
جمعی از مولفان

مادام بوواری
گوستاو فلوبر

پرنده به پرنده: درس هایی چند درباره ی نوشتن و زندگی
آن لاموت

لاشه ی لطیف
آگوستینا باستریکا

فمینیسم برای همه
بل هوکس

جنگ، چهره ی زنانه ندارد
سوتلانا الکسیویچ
آخرین نظرها و امتیازها
هنوز نظری نداده.
آخرین جملهها

«گاهی آدم از زندگی خسته نیست؛ از زندگیای خسته است که هیچ شباهتی به رویاهایش ندارد. اما بواری همیشه به دنبال عشقی بود که شبیه رویا باشد؛ غافل از اینکه هیچ عشقی نمیتواند برای همیشه از روزمرگی فرار کند. شاید غمانگیزترین حقیقت این باشد: ما گاهی از نداشتههایمان رنج نمیبریم؛ از این رنج میبریم که میدانیم میتوانستیم جور دیگری زندگی کنیم.»

«نمىتونم... دوست ندارم خاطراترو دوباره زنده كنم. من سه سال جنگيدم... سه سال خودمرو زن حس نكردم. انگار بدنم مُرده بود. در اين مدت عادت ماهانهاى در كار نبود و هيج احساس و ميل زنانهاى هم نداشتم. و اين در حالى بود كه خيلى زيبا بودم... وقتى شوهر آيندم بهم ييشنهاد ازدواج داد... تو برلين، نزديك رايشتاگ... بهم گفت: "جنگ تموم شد، ما زنده مونديم. خيلى خوششانس بوديم كه زنده مونديم. با من ازدواج كن." من مىخواستم بزنم زير گريه، فرياد بكشم، بزنم زير گوشش! يعنى چى با من ازدواج كن؟ الان؟ ميون اين همه كثافت، شوهر كنم؟ وسط دودهها و آجراى سياه؟... به من نكَاه كن .. ببين من توچه وضعيتى هستم! تو اول از من يه زن بساز؛ برام گل بيار، ابراز علاقه كن، حرفاى قشنگ بزن. اين قدر دلم مى خواد يه كسى اين كارو برام بكنه! اين قدر منتظر چنين لحظاتى هستم!»
نویسندههای دنبالشده
کسی رو دنبال نکرده.
