Nasim
@nasim_bookish
«رهگذری در جهانِ واژهها؛ میخوانم تا خودم را باز بیابم.» 📚📝🤎
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
هنوز عضو حلقهای نیست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده
آخرین نظرها و امتیازها

مرثیهای از عشق، فقدان و ویرانی؛ آنگونه که گویی همهچیز در غبار خاطره و مرگی ابدی، جان میگیرد اینجا مرگ خاتمه نیست؛ بلکه صداست، خاطرهست و حضوری پنهان که در همه چیز جاریست پدرو پارامو را نمیتوان در حصار کلمات گنجاند تماشای این اثر، حضور در میانه ی سکوت و ابهام و قدم زدن در سنگینی عجیبی است که تنها با گوش جان درک میشود راستش «پدرو پارامو» از اون کتابهای نیست که بشه قصهاش رو توچند جمله تعریف کرد روایتش مدام شکل عوض میکنه راوی ثابتی نداره و مرز میان واقعیت و خیال انقدر باریکِ که نمیدونی صدای زنده ها رو میشنوی یا زمزمهی مرده ها رو اگه بخوام خیلی کلی بگم داستان پسریه که به وصیت مادرش راهی پیدا کردن پدرش میشه؛ اما این جستوجو اون رو به روستایی میرسونه که بیشتر به شهر ارواح شبیه. از همونجا، زمزمهی ارواح با تار و پود روایت گره میخوره و کم کم آدم رو هم با خودش به دل اون جهان وهمآلود میبره بهنظر من از اون دسته کتابهایی که هر کسی برداشت خودش رو از اون داره؛ انگار کتاب، به اندازهی ذهن و تجربهی هر خواننده، معنای تازهای پیدا میکنه

نوشتن از این رمان کوتاه، با اون همه اتفاق و التهابِ پنهان در دلِ چند صفحه، برام کار سادهای نیست. بیشتر از ۱۰بار برای این کتاب نوشتم و پاک کردم وآخر سر به این نوشته ی کوتاه و گذرا بسنده کردم: رمان "بندها"اثر دومنیکو استارنونه؛ روایت یک جداییه،داستان مردی که همسر و فرزندانش رو ترک میکنه و سال ها بعد، وقتی دوباره به همون زندگی برمیگرده، هیچی تموم نشده و گذشته هنوز همون جاست و هر کدوم از اعضای خانواده به شکلی با اون زندگی میکنن استارنونه تو این کتاب، مرز بین عشق، عادت، خشم و تعهد رو اونقدر در هم میریزه که دیگه نمیتونی به راحتی بگی چه کسی قربانیه و چه کسی مقصر. هر کدوم چیزی رو از دست دادن و هر کدوم به شیوه خودشون زخمی به دیگری زدن. «بندها» بیشتر از اینکه درباره موندن یا رفتن باشه، درباره چیزهاییه که آدم ها بعد از رفتن هم نمیتونن از خودشون جدا کنن. بنظرم بعضی بندها برای نگه داشتن آدم ها ساخته نشدن؛ فقط اونقدر گره خوردن که دیگه نمیدونیم چطور باید بازشون کنیم. پ ن_ جعبهی آلدو را خیلی دوست داشتم؛ جایی برای خاطرات و چیزهایی که فقط خودش میدونست چه ارزشی دارن به نظرم بیشترمون یه جعبه از این جنس داریم، یا دست کم به داشتنش نیاز داریم؛ جایی برای خاطره ها، آدم ها و لحظه هایی که فقط خودمون میدونیم چه ارزشی دارن. چیزهایی که شاید نتونیم بهشون برگردیم، اما میتونیم گوشه ای از وجودمون نگهشون داریم؛ شاید برای اینکه زندگی، با همه ی تلخی و ناگزیریش، کمی قابل تحمل تر بشه

تو طول تجربه کتابخونیم کم کم به این نتیجه رسیدم که یکی از قشنگ ترین اتفاقایی که موقع خوندن میفته اینه که ما تو کتابها دنبال خودمون میگردیم انگار ادبیات ما رو وادار میکنه که داستان خودمون رو دوباره بخونیم؛ با ترسها، رنجها، فقدانها و تجربه هایی که شاید تو شلوغی زندگی کمتر فرصت کنیم بهشون فکر کنیم «تولستوی و مبل بنفش» روایت واقعی و خاطره گونه نینا سنکویچه؛ زنی که بعد از مرگ خواهرش با غم و فقدان بزرگی روبرو میشه و توی این دوران به کتاب ها پناه میبره. نینا تصمیم میگیره طی یک سال، هر روز یک کتاب بخونه اما چیزی که این مسیر رو برای من جذاب کرد این بود که اون دنبال فراموش کردن دردش نیست کتاب ها قرار نیست زخمش رو از بین ببرن بلکه کمکش میکنن با وجود اون زخم ادامه بده، باهاش کنار بیاد و دوباره ارتباطش رو با زندگی پیدا کنه در طول این مسیر، هر کتاب تبدیل میشه به فرصتی برای فکر کردن، دیدن دوباره خودش و پیدا کردن معنایی تازه در تجربه ای که از سر میگذرونه تنها چیزی که برای من کمی از جذابیت روایت کم میکرد اشاره زیاد به عنوان کتابها و اسم نویسنده ها بود که گاهی ریتم داستان رو کند میکرد هرچند همین موضوع هم نشون میداد کتابها چقدر در زندگی نینا حضور پررنگی داشتن در نهایت، تجربه خوندن «تولستوی و مبل بنفش» برای من تجربه ای آرام و دلنشین بود،روایتی از اینکه چطور ادبیات میتونه تو دوره های سخت زندگی کنار آدم بایسته و کمک کنه جور دیگه ای به خودش و زندگی نگاه کنه
آخرین جملهها
هنوز جملهای ثبت نکرده.







