
خوان رولفو
مرثیهای از عشق، فقدان و ویرانی؛ آنگونه که گویی همهچیز در غبار خاطره و مرگی ابدی، جان میگیرد اینجا مرگ خاتمه نیست؛ بلکه صداست، خاطرهست و حضوری پنهان که در همه چیز جاریست پدرو پارامو را نمیتوان در حصار کلمات گنجاند تماشای این اثر، حضور در میانه ی سکوت و ابهام و قدم زدن در سنگینی عجیبی است که تنها با گوش جان درک میشود راستش «پدرو پارامو» از اون کتابهای نیست که بشه قصهاش رو توچند جمله تعریف کرد روایتش مدام شکل عوض میکنه راوی ثابتی نداره و مرز میان واقعیت و خیال انقدر باریکِ که نمیدونی صدای زنده ها رو میشنوی یا زمزمهی مرده ها رو اگه بخوام خیلی کلی بگم داستان پسریه که به وصیت مادرش راهی پیدا کردن پدرش میشه؛ اما این جستوجو اون رو به روستایی میرسونه که بیشتر به شهر ارواح شبیه. از همونجا، زمزمهی ارواح با تار و پود روایت گره میخوره و کم کم آدم رو هم با خودش به دل اون جهان وهمآلود میبره بهنظر من از اون دسته کتابهایی که هر کسی برداشت خودش رو از اون داره؛ انگار کتاب، به اندازهی ذهن و تجربهی هر خواننده، معنای تازهای پیدا میکنه


