«در حالی که نشسته بود آنجا و از موضع اخلاقیاش در برابر اقتصاددان ها دفاع میکرد دوباره تردیدهایی که از مدتها پیش مثل کرم توی احساسش میلولیدند بیدار شدند. این مردم عادی خوب و شریفی که در طلبشان بود، واقعا مطلوب بودند؟ فکر ساختن این بهشت زمینی حالا چه دست یافتنی باشد چه نباشد چیزی شیطانی نبود؟ عصری چنین آراسته به صفات عالیه را اصلا میشد تحمل کرد؟ بیشتر چیزی دیوانهکننده نبود؟ نکند آن طرح اقتصادی بر پایه سود شخصی کنترلشده نه فقط حالت ایدئال قابل تحققتر بلکه حتی قابل تحملتر بود؟ اتوپیای او مفهوم بیچفت و بستی نبود که تحققش به یک اندازه نامطلوب و ناممکن بود؟ وقتی روی سخنش با بشر بود درست شبیه کسی نبود که به معشوقهاش میگفت: همه ستارههای آسمون رو به پات میریزم! وعده قابل ستایشی بود ولی وای از روزی که عاشق به وعدهاش وفا میکرد.»
این سطر را انتخاب کردم چون به نظرم یکی از مهمترین تناقضهای کتاب را آشکار میکند: اینکه خوب بودن همیشه به معنای خوب زیستن نیست. نویسنده حتی آرمان جامعهای متشکل از انسانهای اخلاقی و شریف را زیر سؤال میبرد و ما را وادار میکند دربارهی ارزش یک زندگی کاملا ایدئال فکر کنیم. شاید اگر همهچیز بر اساس فضیلت، خیرخواهی و منفعت جمعی تنظیم شود، بخشی از چیزی که انسان را انسان میکند ــ انتخاب، خطا، میل شخصی و آزادی ــ از بین برود.

