«دیگر جایی برای شاخ و برگها نمانده، برای عمیقشدن، برای سایهروشنها. آدمها فقط دنبال نسبتهای کلیاند. یکباره نگاهی به عمارت جهان میاندازند و کشفش میکنند. زینتی گسترده در فضا، فقط همین. بیشترین زایشها در کممایهترین بسترها. آدم میفهمد که هیچوقت از چیزی سر در نیاورده بود.»
گاهی انسان برای اینکه بتواند جهان را تحمل کند، ناچار است آن را سادهتر از چیزی که هست ببیند. برای هر پدیدهای نسبتی کلی پیدا میکند، برای هر تناقضی توضیحی میسازد و بعد تصور میکند به حقیقت رسیده است؛ در حالی که شاید فهم واقعی، درست از جایی آغاز شود که این اطمینان فرو میریزد. برای من، این یکی از تلخترین جنبههای تجربهی انسانی است. اینکه ممکن است سالها در خیال فهمیدن زندگی کنیم و تازه در پایان متوجه شویم بیشتر آنچه فهمیده بودیم، فقط تصویری بود که برای خودمان ساخته بودیم.

