خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب جین ایر

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار جین ایر

شارلوت برونته/افق/68 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب جین ایر رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«در واقع آن قدر دوستت داشتم که تو را وادار به انجام هیچ کاری نمی کردم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«- دیدن آن دست و همچنین دیدن چشم های غمگین و آن زخم روی پیشانی تان متاثر کننده است اما مهم تر از همه این است که یک نفر ، با وجود همه ی این ها ، باز هم شما را دوست دارد.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«خدمتگاران می گفتند تا به حال هیچ کس را به آن اندازه عاشق و شیفته ندیده بودند. او دائما به دنبال آن خانم بود. هیچ کس مثل او آن خانم را زیبا نمی دانست.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«آه ، یعنی می توانم او را ببینم؟! حتی شده برای یک لحظه؟! یعنی ممکن است در آن لحظه به سویش بدوم و او را در آغوش بگیرم؟! نمی دانم ، نمی دانم چه عکس العملی نشان خواهم داد. اما چه عیبی دارد اگر این کار را بکنم؟! مگر با این کار به کسی آسیبی می رسانم؟!»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«قلب او همچون صخره ای که به آن تکیه داده ، سرد و سخت است و هیچ احساسی نسبت به من ندارد. تحسین و ستایش او از من ، همچون تحسین یک سرباز از سلاح خویش است.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«البته این را می دانم که او هرگز مرا دوست نخواهد داشت ، فقط از من راضی خواهد بود.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«هنوز به او می اندیشیدم چون فکر او بخار آب نبود که با نور خورشید تبخیر شود یا نقشی بر روی شن های ساحل نبود که توفان های دریایی بتوانند نابودش کتتد؛ اسم او بر قلبم حکاکی شده بود و از بین بردنش هم غیر ممکن به نظر می رسید.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«می دانستم دیگر هیچکس مثل او مرا دوست نخواهد داشت. می دانستم دیگر هرگز کسی از زیبایی و لطافت من تعریف نخواهد کرد چون گمان نکنم که دیگر کسی چنین جاذبه هایی را در من مشاهده کند.»

31

- یکتا -

@vancouver · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

«احساس کردم با این که آدم از همه جا رانده شده ای هستم ، هنوز طبیعت مرا دوست می دارد و من که از انسان ها چیزی جز بی اعتمادی ، توهین و طرد شدن ندیده بودم ، همچون یک فرزند به آغوش طبیعت روی آوردم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

«گمان کنم یک صبح زیبای تابستانی بود؛ اما من نه به خورشیدی که طلوع می کرد، نه به آسمانی که لبخند می زد و نه به طبیعتی که بیدار شده بود توجه نمی کردم. وقتی کسی را از یک جاده سرسبز و پر دار و درخت به محل اعدام می برند، او اصلا به گل های شکفته ی مسیر نگاه نمی کند بلکه به کنده ی چوب و ببه تبر می اندیشد و تنها چیزی که در پیش روی خود می بیند ، قبر و استخوان های داخل آن است و…»

27

- یکتا -

@vancouver · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

«مطمعن هستم شما مرا فراموش میکنید، خیلی زودتر از آنکه من شما را فراموش کنم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

27

- یکتا -

@vancouver · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

«من فقط به خاطر اینکه آن زن دیوانه است، از او متنفر نیستم. فکر میکنی اگر تو دیوانه بودی از تو متنفر می شدم؟!»

- یکتا -

@vancouver · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

«اما هر آدم شروری شرایط خاص خودش را دارد: نوع شرارت من تمایل به قتل غیر مستقیم کسی نیست ، حتی اگر آن کس موجودی باشد که از او متنفر باشم.»

- یکتا -

@vancouver · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«در آن روز ها من دیگر نمیتوانستم خدا را ببینم، زیرا از بنده اش برای خود بتی ساخته بودم.»

- یکتا -

@vancouver · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«- به نظرتان من یک هیولا هستم؟! یعنی انقدر بعید است که آقای راچستر آدمی مثل من را دوست داشته باشد؟!»

- یکتا -

@vancouver · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«خیلی او را دوست داشتم؛ بیش تر از آن که کلمات بتوانند توصیفش کنند.»

- یکتا -

@vancouver · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«در چشم من تو زیبا هستی ، قلبم چنین می گوید. من تمام دنیا را مجبور میکنم به زیبایی تو پی ببرند.»

- یکتا -

@vancouver · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«انسان هیچوقت نمیتواند در این دنیا برای همیشه شاد و خوشحال باشد و من هم ازین قاعده مستثنی نیستم. این که خوشبختی به سراغم بیاید، برایم همچون یک رویا است.»

- یکتا -

@vancouver · ۴ شهریور ۱۴۰۵

«- مشکل من خود سفر نیست آقا ، مشکل فاصله است. دریا مانعی میان.. + میان چی، جین؟! - میان من و انگلستان و ثورنفیلد و.. + خب؟! - و شما خواهد بود.»

- یکتا -

@vancouver · ۴ شهریور ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

- یکتا -

@vancouver · ۴ شهریور ۱۴۰۵

«- جین ، تو که جادوگر هستی به من بگو ، آیا هیچ راهی وجود ندارد که مرا به یک مرد خوش قیافه تبدیل کنی؟! + نه آقا ، حتی جادو هم نمی تواند از پس چنین کاری بر بیاید. و در دل اضافه کردم: تنها چیزی که احتیاج دارید ، یک جفت چشم عاشق است تا به شما خیره شود و زیبایی تان را درک کند.»

- یکتا -

@vancouver · ۴ شهریور ۱۴۰۵

«ترجیح می‌دهم به جای با وقار بودن، همیشه خوشحال باشم…»

- یکتا -

@vancouver · ۴ شهریور ۱۴۰۵

«مایه ی خوشبختی است که زمان می تواند حس نفرت و انتقام را التیام بخشد؛ من این زن را با نفرت و خشم ترک کرده بودم اما الان که نزد او بازگشته ام، احساسی جز ترحم نسبت به او ندارم.»

- یکتا -

@vancouver · ۴ شهریور ۱۴۰۵

«قبلا تلاش میکردم تمام جنبه های شخصیتش را بررسی کنم و بدی ها و خوبی هایش را با هم در نظر بگیرم اما الان دیگر هیچ بدی ای در او نمی دیدم. آن لحن خشن و طعنه آمیزش که زمانی مرا وحشت زده کرده بود ، اکنون برایم همچون ادویه غذا بود که اگرچه تند و تیز بود اما بدون آن زندگی برایم هیچ طعم و مزه ای نداشت.»

- یکتا -

@vancouver · ۳ شهریور ۱۴۰۵

«به خودت احترام بگذار و قلب و روحت را به کسی که خواستار آن نیست ، تحمیل نکن.»

- یکتا -

@vancouver · ۳ شهریور ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

- یکتا -

@vancouver · ۳ شهریور ۱۴۰۵

«می دانم که تا ابد از او جدا خواهم بود و با این حال نمی توانم جلوی خودم را بگیرم که او را دوست نداشته باشم.»

- یکتا -

@vancouver · ۳ شهریور ۱۴۰۵

«برایم بسیار موجب شگفتی بود که آن ها نسبت به لبخندی که آنقدر مرا شیفته ی خود کرده بود ، هیچ عکس العملی نشان نمی دهند.»

- یکتا -

@vancouver · ۳ شهریور ۱۴۰۵

«اصلا قصد نداشتم عاشق او شوم ؛ اما در آن لحظه ، با دیدنش همه ی زحماتم به هدر رفت. او بی آنکه به من نگاه کند ، مرا عاشق خود کرده بود.»

- یکتا -

@vancouver · ۳ شهریور ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

- یکتا -

@vancouver · ۳ شهریور ۱۴۰۵

«کنترلی بر روی چشم هایم نداشتم، مدام چشم هایم به سمت او می چرخید و بر روی صورتش ثابت می شد و در نهایت ، من تسلیمشان شدم؛ نگاهش کردم، آن هم با لذت! لذتی گرانبها اما در عین حال تند و سوزان. همچون سوزنی از طلای ناب که نوک تیزش پوست را می سوزاند و یا همچون فرد تشنه ای که به برکه یی پر از آب می رسد و با این که می داند آب آن برکه فاسد است ، خم می شود و جرعه جرعه از آن نعمت خدادادی می نوشد.»

- یکتا -

@vancouver · ۳ شهریور ۱۴۰۵

«چقدر در آن لحظه به او نزدیک بودم! از آن زمان چه اتفاقی افتاده که رابطه ی من و او را اینقدر تحت تاثیر قرار داده؟! الان چقدر از هم دور و چقدر با هم بیگانه ایم؛ آن قدر بیگانه که اصلا انتظار نداشتم به سویم بیاید و با من صحبت کند. بنابراین هنگامی که او به سمت دیگر اتاق رفت و مشغول صحبت با دیگر خانم ها شد ، اصلا تعجب نکردم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«بسیاری از مردم معتقند فقط باید به خدا توکل کرد و همه چیز را به او سپرد اما من عقیده دارم توکل کردن به این معنی نیست که خودمان دست روی دست بگذاریم و هیچ کاری نکنیم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«- نمی توانم انکار کنم که از غم او ناراحت بودم و حاضر بودم برای از بین بردن آن ، هر کاری از دستم بر می آمد انجام دهم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«- هروقت به انجام گناهی وسوسه شدید ، از پشیمانی و افسوس بعدش بترسید. پشیمانی نابودگر زندگی است. + می گویند علاج آن توبه است. - نه، علاجش نیس. علاجش ممکن است اصلاح باشد و من میتوانستم خودم را اصلاح کنم . هنوز هم توانایی این کار را دارم اما وقتی اینطور عاجزانه گرفتار یک نفرین شده ام، سعی و تلاش چه فایده ای دارد؟! علاوه بر این ، اکنون که خوشبختی و خوشحالی از من روی گردانیده، من حق دارم به شیوه ی خودم از زندگی لذت ببرم و این کار را خواهم کرد ، مهم نیست به چه قیمتی. - این گونه بیشتر و بیشتر در منجلاب فساد فرو می روید ، آقا . + بله ، احتمالا. اما وقتی میتوانم در آن منجلاب از زندگی نهایت لذت را ببرم، چه ایرادی دارد؟! همانطور که زنبور عسل را از میان خلنگزار ها جمع می کند ، من هم لذت های زندگی را برای خود جمع خواهم کرد. - زنبور شما را نیش خواهد زد ؛ مزه ی عسل را به کامتان تلخ می کند ، آقا .»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«وقتی با شما حرف می زنم احساس می کنم در حال نوشتن حرف هایم در دفترچه خاطراتم هستم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«من عمیقا اعتقاد دارم اوضاع فعلی ام بیش تر در نتیجه شرایط زندگی ام بوده تا گرایش طبیعی خودم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«من به آسودگی خاطر و وجدان راحت شما غبطه می خورم. ذهن عاری از آلودگی ، گنیجنه بزرگی است.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«من هم همچون خطاکاران دیگر ترجیح می دهم مشکلات و بد شانسی هایم را به گردن سرنوشت بیندازم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«متاسفانه پاداش رک گویی غالبا تکبر و یا سوء تفاهم نسبت به منظور گوینده است.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«اکثر آدم های آزاده برای دریافت پول تن به هر کاری می دهند.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«بگذارید مساله ای را روشن کنم ؛ من نمی خواهم با شما همچون زیر دستانم رفتار کنم. منظورم این است که من فقط از این جهت خود را نسبت به شما برتر می دانم که بیست سال از شما بزرگ تر هستم و تجربه بیشتری دارم…»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«من زمانی که هم سن شما بودم یک آدم خوش قلب و ساده لوح بودم ؛ دلم برای آدم های بی پناه ، گرسنه و بیچاره میسوخت . اما سرنوشت یک روز من را به زمین زد و حتی به این هم اکتفا نکرد ؛ پس از آن ، مرا زیر مشت و لگد گرفت و اکنون من خوشحالم از این که آدم سنگدل و خشنی شده ام . با وجود این هنوز هم در وجود به ظاهر نفوذناپذیرم یکی دو روزنه پیدا می شود و در میان این توده ی سفت و سخت هنوز هم یک نقطه حساس وجود دارد.»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«احترام زیادی برای زیبایی ، وقار و رفتار مودبانه قائل بودم اما اگر این خصایص در هیبت یک مرد تجسم می یافت ، می فهمیدم که آن مرد به هیچ چیز در وجود من علاقه ای ندارد و نخواهد داشت. خیلی خوب می دانستم که باید از این آدم ها روی برگردانم ؛ همانطور که انسان از آتش ، نور و یا هر چیز براق دیگری که چشم را می آزارد ، روی بر می گرداند.»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«علاوه بر این شنیده ام که خانواده ی راچستر در زمان خودشان افراد پرکار و خستگی ناپذیری بودند و شاید به همین دلیل است که اکنون آسوده در قبرشان خوابیده اند.»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«خداوند ، پدر من است ، دوست من است و من عاشق او هستم و مطمعنم او هم عاشق من است.»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«حضرت سلیمان چقدر زیبا گفت: غذای درویشانه ای که با عشق سرو شود ، خیلی بهتر از گوشت لذیذی است که با نفرت سرو شود.»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«پس چرا وقتی میدانیم این دنیا زودگذر است، آن را با درد و رنج بگذرانیم؟! وقتی میدانیم قرار است ما با رفتن به دنیایی دیگر، شادی را برای همیشه تجربه کنیم، نباید خیلی غصه ی این دنیا را بخوریم.»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«اگر دیگران مرا دوست نداشته باشند ترجیح میدهم بمیرم. من نمیتوانم تنها و منفور بودن را تحمل کنم. اگر بخواهم محبت تو و خانم تمپل و یا هرکس دیگری را که دوستش دارم جلب کنم ، حاضرم حتی استخوان دستم را بشکنند ، گاو به زمین پرتم کند ، یا پشت سر یک اسب بایستم و بگذارم با سمش به قفسه سینه ام لگد بزند…»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«حتی اگر تمام دنیا از تو متنفر باشند و تو را آدم شروری بدانند اما وقتی خودت بدانی چنین صفاتی را نداری ، مطمعن باش هیچوقت بدون دوست نخواهی ماند.»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«اما به نظرت ، اگر سعی کنی بد رفتاری هایش را فراموش کنی ، خوشحال نر نخواهی بود؟! به نظر من زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهیم آن را با دشمنی با دیگران بگذرانیم.»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«اگر مردم همیشه با کسانی که بی رحم و بدجنس هستند با مهربانی رفتار و اوامرشان را اجرا کنند ، آن وقت آدم های بدجنس به کارهای زشتشان ادامه می دهند و دیگر از کسی نمی ترسند بنابراین روز به روز بی رحم تر می شوند . اگر کسی بدون دلیل ما را می زند ، ما باید با ضربه ای محکم تر جوابش را بدهیم . آن ضربه باید آنقدر محکم باشد که آن فرد دیگر جرات نکند کار زشتش را تکرار کند .»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«خیلی احمقانه است که بگویی نمیتوانم آنچه را سرنوشت برایم رقم زده ، تحمل کنم»

- یکتا -

@vancouver · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«بهتر است صبورانه درد و رنجی را که هیچکس متوجهش نمی شود ، تحمل کنی تا این که با یک عمل عجولانه هم خودت و هم بستگانت را به دردسر بیندازی .»

- یکتا -

@vancouver · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

- یکتا -

@vancouver · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

- یکتا -

@vancouver · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«من دل و جرعت نداشتم آزادی را به بهای گزاف خفت و خواری ، به جان بخرم .»

- یکتا -

@vancouver · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

- یکتا -

@vancouver · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«آن بشقاب دیگر ارزش سابق را برایم نداشت ، مانند تمام چیز هایی که مدت ها انتظارشان را می کشیم اما وقتی به دستشان می آوریم دیگر آن لطف و ارزش سابق را ندارند .»

- یکتا -

@vancouver · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

sarayusfi

@sarayusfi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«- به من طلسمی بده تا زیبا شوم - تنها طلسم لازم چشمان یک عاشق است؛ درچنان چشمهایی شما به حدکافی زیبا هستید»

sarayusfi

@sarayusfi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«او بی ان که به من نگاهی بیندازد مرا وادار ساخته بود دوستش بدارم»

- یکتا -

@vancouver · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«هیچکس نمیداند در کنار شورشیان سیاسی ، چند نفر دیگر از مردم در برابر تقدیرشان شورش کرده اند!»

Narges

@unarges · ۱ مهر ۱۴۰۵

«ترجیح می‌دهم به جای با وقار بودن، همیشه خوشحال باشم...»