خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم

باربارا کامینز/بیدگل/3 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«آن موقع ها تابستان ها مثل همان قدیم بود و زمستان ها همیشه برف سنگینی می‌آمد و همه‌جا یخ می‌بست. اما این روزها حتی هوا هم رمق گذشته را ندارد و انگار فقط ریزش برگ درختان خبر از تغییر فصل می‌دهد.»

صفحه ۲۰ · بخش اول

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«دارم می‌میرم و هر روز و هر لحظه پیش خدا خواهم بود. خدا را پیرمردی خرفت و عصبانی با موهای آشفته تصور می کردم که پتویی راه راه دور خودش پیچیده است. یادم می آمد انگار قبلا توی کتاب مقدس خوانده ام که پاهایی از جنس برنز دارد. پیش خودم فکر می کردم بهشت جای راحتی نیست و از تختخواب، آتش، خورشید کتاب و غذا خبری نیست؛ آنجا همه چیز در حال سکون است و برگ درختها با وزش باد تکان نمی‌خورد؛ موسی هم آنجاست و آن پاهای ترسناک برنزی. خطاب به خدا گفتم: «لطفاً من رو نبر به بهشت. بذار توی قبرم بمونم و آرامش داشته باشم.» اما می دانستم چنین چیزی را قبول نمی‌کند باید به خاطر همه گناهانی که مرتکب شده بودم مجازات می‌شدم، این بار گفتم: «خدایا لطفاً بذار زنده بمونم و توی همین دنیا تاوان کارهام رو بدم. بعدش هم وارد بهشت نشم و همون جا توی قبرم آروم بخوابم.»»

صفحه ۲۰۴ · بخش ۳۰

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«دیگر خوب یا بد بودن چیزی برایم مهم نبود؛هرچیزی در هر صورتی بد بود.»

صفحه ۱۹۲ · بخش ۲۸