خانه کتاب بی
5

Narges

@narcissus

استاد کتاب‌بازها

جایگاه کاربر در کتاب بی

سطح فعلی
سطح 5 · استاد کتاب‌بازها
5
1688 امتیازبالاترین سطح فعلی
نشان‌های تازه
🗣️صدای قابل اعتماد💬گفت‌وگوساز🌱میزبان حلقه📚کتاب‌خوان جدی🌟خواننده محبوب
7
نظرها
16
جمله‌ها
8
حلقه‌ها
1688
امتیاز
5
سطح
10
نشان‌ها

نشان‌ها و افتخارها

🗣️

صدای قابل اعتماد

silver

به ۱۲۰۰ امتیاز رسیدی.

💬

گفت‌وگوساز

silver

۳۰ پاسخ در حلقه‌ها ثبت کردی.

🌱

میزبان حلقه

bronze

اولین حلقه کتاب‌خوانی خودت رو ساختی.

📚

کتاب‌خوان جدی

silver

به ۷۰۰ امتیاز رسیدی.

🌟

خواننده محبوب

bronze

۱۰ نفر تو رو دنبال می‌کنن.

🫂

عضو حلقه‌ها

silver

عضو ۵ حلقه کتاب‌خوانی شدی.

📖

عضو فعال

bronze

به ۳۰۰ امتیاز رسیدی.

👥

اهل گفت‌وگو

bronze

وارد اولین حلقه کتاب‌خوانی شدی.

✍️

منتقد تازه‌کار

bronze

۳ نظر برای کتاب‌ها نوشتی.

✨

شروع جدی

bronze

به ۱۰۰ امتیاز رسیدی.

حلقه‌های کتاب‌خوانی

در حال بارگذاری آمار مطالعه...

لیست مطالعه

کتاب‌های خوانده‌شده

جلد کتاب باریلوچه

باریلوچه

آندرس نئومان

بدون امتیاز
جلد کتاب مادر

مادر

پرل سایدناستریکر باک

بدون امتیاز
جلد کتاب تت ها

تت ها

ایشتوان ارکنی

بدون امتیاز
جلد کتاب مانگا: کورالین

مانگا: کورالین

نیل گایمن

بدون امتیاز
جلد کتاب سمفونی مردگان

سمفونی مردگان

عباس معروفی

بدون امتیاز
جلد کتاب بچه های سبز

بچه های سبز

اولگا توکارچوک

بدون امتیاز
جلد کتاب پسرک، موش کور، روباه و اسب

پسرک، موش کور، روباه و اسب

چارلی مکسی

بدون امتیاز
جلد کتاب The boy ,The mole ,The fox and the horse پسرک موش کور، روباه و اسب

The boy ,The mole ,The fox and the horse پسرک موش کور، روباه و اسب

چارلی مکسی

بدون امتیاز
جلد کتاب آواز کافه غم بار

آواز کافه غم بار

کارسون مکالرز

بدون امتیاز
جلد کتاب ماهی سیاه کوچولو

ماهی سیاه کوچولو

صمد بهرنگی

بدون امتیاز
جلد کتاب شازده کوچولو

شازده کوچولو

آنتوان دو سنت اگزوپری، آنتوان دوسنت اگزوپری، آنتوانت دوسنت اگزوپری

بدون امتیاز
جلد کتاب بیداری

بیداری

لوران گونل، کیت شوپن، آنوشا نوبخت

بدون امتیاز
جلد کتاب آدم خواران

آدم خواران

ژان تولی

بدون امتیاز
جلد کتاب خاطرات یک آدمکش

خاطرات یک آدمکش

کیم یونگ ها

بدون امتیاز
جلد کتاب آرایش دشمن

آرایش دشمن

آملی نوتوم

بدون امتیاز
جلد کتاب روز رهایی

روز رهایی

اینس کانیاتی

بدون امتیاز
جلد کتاب فابیان

فابیان

اریش کستنر

بدون امتیاز
جلد کتاب سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک

سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک

جیمز نوربری

بدون امتیاز
جلد کتاب سال ها

سال ها

آنی ارنو

بدون امتیاز
جلد کتاب تنگنا

تنگنا

لیانید آندری یف

بدون امتیاز
جلد کتاب بدن فراموش نمی کند: مغز،ذهن و بدن در بهبود تروما

بدن فراموش نمی کند: مغز،ذهن و بدن در بهبود تروما

بسل ون در کولک

بدون امتیاز
جلد کتاب به دنبال ماه

به دنبال ماه

جیمز نوربری

بدون امتیاز
جلد کتاب پازل شعر امروز: نرگس

پازل شعر امروز: نرگس

حسین صفا

بدون امتیاز
جلد کتاب جادو فروش: با 555 تماس بگیرید!

جادو فروش: با 555 تماس بگیرید!

اوبرت اسکای

بدون امتیاز
جلد کتاب سه گانه ی پاتر مور

سه گانه ی پاتر مور

جی کی رولینگ

بدون امتیاز
جلد کتاب نمی دونم دارم چه کار می کنم، ولی به درک

نمی دونم دارم چه کار می کنم، ولی به درک

ران لیم

بدون امتیاز
جلد کتاب آن قدر سرد که برف ببارد

آن قدر سرد که برف ببارد

جسیکا او

بدون امتیاز
جلد کتاب انجمن زیر شیروانی

انجمن زیر شیروانی

ارنست کرویدر

بدون امتیاز
جلد کتاب سه شنبه ها با موری: درس هایی برای زندگان

سه شنبه ها با موری: درس هایی برای زندگان

میچ البوم

بدون امتیاز
جلد کتاب مغازه ی جادویی

مغازه ی جادویی

جیمز دوتی

بدون امتیاز
جلد کتاب غرور و تعصب

غرور و تعصب

جین آستین

بدون امتیاز
جلد کتاب عامه پسند

عامه پسند

چارلز بوکوفسکی، چارلز بوکفسکی

بدون امتیاز
جلد کتاب سووشون

سووشون

سیمین دانشور

بدون امتیاز
جلد کتاب یخبندان

یخبندان

توماس برنهارد، توماس برنهارت

بدون امتیاز
جلد کتاب داستان های بلکین

داستان های بلکین

الکساندر سرگیویچ پوشکین، الکساندر پوشکین

بدون امتیاز
جلد کتاب قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم

قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم

باربارا کامینز

بدون امتیاز
جلد کتاب نیلوفر و مرداب

نیلوفر و مرداب

تیک نات هان

بدون امتیاز
جلد کتاب چیزهای کوچکی مثل اینها

چیزهای کوچکی مثل اینها

کلر کیگان، کلر کیگن

بدون امتیاز
جلد کتاب مغازه ی خودکشی

مغازه ی خودکشی

ژان تولی

بدون امتیاز
جلد کتاب شور زندگی

شور زندگی

ایروینگ استون

بدون امتیاز
جلد کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک

پاندای بزرگ و اژدهای کوچک

جیمز نوربری

بدون امتیاز
جلد کتاب گربه ای که کتاب ها را نجات داد

گربه ای که کتاب ها را نجات داد

سوسوکه ناتسوکاوا

بدون امتیاز
جلد کتاب بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز

جین وبستر، نادین بران کازم

بدون امتیاز
جلد کتاب بادام

بادام

وون پیونگ سون، ون پیونگ سون، سون وون پیونگ

بدون امتیاز
جلد کتاب ما شروعش می کنیم

ما شروعش می کنیم

کالین هوور

بدون امتیاز
جلد کتاب ما تمامش می کنیم

ما تمامش می کنیم

کالین هوور

بدون امتیاز
جلد کتاب یاد او

یاد او

کالین هوور

بدون امتیاز
جلد کتاب هر دو در نهایت می میرند

هر دو در نهایت می میرند

آدام سیلورا

بدون امتیاز
جلد کتاب کتابخانه نیمه شب

کتابخانه نیمه شب

مت هیگ

بدون امتیاز
جلد کتاب سال بلوا

سال بلوا

عباس معروفی

بدون امتیاز

آخرین نظرها و امتیازها

جلد کتاب سمفونی مردگان
سمفونی مردگان
★★★★★

کلاغ‌ها می‌گویند: «برف، برف.» چه کتاب شاهکاری بود! بعضی کتاب‌ها آن‌قدر غمگین‌اند که عجیب، آرامش‌بخش می‌شوند؛ انگار میان تمام آن تلخی‌ها، گوشه‌ای دنج برای آرام گرفتن پیدا می‌کنی.

جلد کتاب ماهی سیاه کوچولو
ماهی سیاه کوچولو
★★★★★

جالبه که «ماهی سیاه کوچولو» یه دوره‌ای توی ترکیه هم ممنوع بوده؛ البته مربوط به بعد از کودتای ۱۹۸۰ ترکیه‌ست و امروزه ممنوع نیست. خود کتاب هم سال ۱۹۶۷ نوشته شده و با توجه به فضای سیاسی اون زمان، بعدها برداشت‌های سیاسی زیادی ازش شد.

جلد کتاب آن قدر سرد که برف ببارد
آن قدر سرد که برف ببارد
★★★★★

کتاب به صورت یه دفترچه خاطرات نوشته شده پس انتظار دیالوگ زیاد نداشته باشید. خوندش خیلی روونه و سریع تموم می‌شه. ممکنه بعضیا خوششون نیاد چون محتوای خاصی نداره؛ ولی همینشه که زیباست، فقط باید از لحظه هاش لذت برد.

جلد کتاب سال بلوا
سال بلوا
★★★★★

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

جلد کتاب سال بلوا
سال بلوا
★★★★★

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

جلد کتاب سال بلوا
سال بلوا
★★★★★

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

آخرین جمله‌ها

جلد کتاب روز رهایی
روز رهایی

«چندان حوصله خانه را نداشتم. همان جا ماندم و به چیزهای غم انگیز و احمقانه فکر کردم. من این طوری ام. با چنان جدیتی به چیزهای بی معنی و چرت و پرت فکر می‌کنم که انگار با معنا هستند. وقتی هیچ میلی به کاری که باید بکنم ندارم، میخ نقطه ای می‌شوم و به چیزهای پوچ فکر می‌کنم.»

جلد کتاب روز رهایی
روز رهایی

«واقعاً از ته دل آرزو کردم دنیا مثل یک آتش بازی خونین منفجر شود. این اتفاق نیفتاد. آرزوها هیچ وقت برآورده نمی‌شوند. این را خوب می‌دانم. مهم نیست. اگر سیاره زمین سرخ شود، بعد ترک ترک شود و توی این آسمان رنگ‌ورورفته منفجر شود، دل من خنک نمی‌شود. باید خودم هم بتركم و مثل قطره های باران بپاشم به کل جهان. همین و بس.»

جلد کتاب سال ها
سال ها

«شرم دست از سر دخترها برنمی‌داشت. شیوه لباس پوشیدن و آرایش کردنشان همیشه ممکن بود برچسب «زیادی» بخورد: زیادی کوتاه، بلند، باز، تنگ، جلف و از این دست. جامعه تمام و کمال بر همه چیز نظارت می‌کرد؛ بلندی پاشنه کفششان، اینکه با کی می‌گردند، کی می‌روند و کی می‌آیند و لکه های روی لباس زیرشان ماه به ماه. برای کسانی که مجبور بودند آغوش خانواده را ترک کنند، اقامتگاهی تحت عنوان خانه دوشیزگان در نظر گرفته شده بود، خوابگاهی مجزا از خوابگاه پسرها تا از آنها در برابر جنس مذکر و فساد محافظت کند. برای یک دختر هیچ چیز، نه هوش نه تحصیلات و نه زیبایی اش، به اندازه پاکدامنی، اهمیت نداشت؛ به بیان دیگر، پاکدامنی بود که ارزشش را در بازار ازدواج تعیین می‌کرد، چیزی که مادرها، مثل مادران خودشان در گذشته، چهارچشمی مراقبش بودند: اگر قبل از ازدواج با یکی بخوابی، دیگر کسی نمی‌خواهدت؛ تلویحاً به این معنی که هیچ کس مگر اجناس بنجل بازار ذکور، علیلی یا دیوانه‌ای، یا بدتر، مردی که زنش را طلاق داده. مادرِ مجرد که دیگر مفت نمی‌ارزید، هیچ امیدی نداشت، مگر اینکه مردی از خود گذشتگی می‌کرد و می‌پذیرفت به او و ثمره گناهش پناه دهد.»

جلد کتاب سال ها
سال ها

«ما برای آرزو کردن وقت داشتیم آرزوی داشتن این چیز و آن چیز ...... تصاحبشان هم که می‌کردیم توی ذوقمان نمی‌خورد می‌گذاشتیمشان جلوی چشم بقیه تا تحسینشان را بخریم. آن چیزها رمز و راز و جادویی در خود داشتند که با تماشا و به کاربردنشان از بین نمی‌رفت. مدام باهاشان ور می‌رفتیم، معلوم نبود از آنها انتظار چه چیز دیگری داشتیم.»

جلد کتاب تنگنا
تنگنا

«مردم وقتی به قله های بلند کوه های خفته در برف می نگرند، سراپا غرق در بهجت و تحیر می‌شوند اما اگر می‌فهمیدند در خودشان چه چیزی نهفته است هیچ کوه و هیچ شگفتی و زیبایی ای روی زمین نمی توانست آنها را چنان مبهوت کند که قدرت بی پایان افکار خودشان می‌توانست.»

جلد کتاب به دنبال ماه
به دنبال ماه

«آمایا گفت: «اینجا خیلی جادوییه وقتی مامانم چنین جاهایی رو می‌دید، شعر یا ترانه‌ای می‌نوشت. فکر کردم که من هم همین کار رو بکنم ولی استعدادش رو ندارم.» گرگ پرسید: «اگه تا حالا انجامش ندادی، از کجا میدونی؟»»

نویسنده‌های دنبال‌شده