Narges
@narcissus
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده

غرور و تعصب
جین آستین

عامه پسند
چارلز بوکوفسکی

سووشون
سیمین دانشور

یخبندان
توماس برنهارد

داستان های بلکین
الکساندر سرگیویچ پوشکین

قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم
باربارا کامینز

نیلوفر و مرداب
تیک نات هان

چیزهای کوچکی مثل اینها
کلر کیگان

مغازه ی خودکشی
ژان تولی

شور زندگی
ایروینگ استون

پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
جیمز نوربری

گربه ای که کتاب ها را نجات داد
سوسوکه ناتسوکاوا

بابا لنگ دراز
جین وبستر

بادام
وون پیونگ سون

ما شروعش می کنیم
کالین هوور

ما تمامش می کنیم
کالین هوور

یاد او
کالین هوور

هر دو در نهایت می میرند
آدام سیلورا

کتابخانه نیمه شب
مت هیگ

سال بلوا
عباس معروفی
آخرین نظرها و امتیازها

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.


