Narges
@narcissus
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
صدای قابل اعتماد
silverبه ۱۲۰۰ امتیاز رسیدی.
گفتوگوساز
silver۳۰ پاسخ در حلقهها ثبت کردی.
میزبان حلقه
bronzeاولین حلقه کتابخوانی خودت رو ساختی.
کتابخوان جدی
silverبه ۷۰۰ امتیاز رسیدی.
خواننده محبوب
bronze۱۰ نفر تو رو دنبال میکنن.
عضو حلقهها
silverعضو ۵ حلقه کتابخوانی شدی.
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
صاحب حلقهدادگاه کتابها
۲۲ عضو
عضو حلقهداستان های جنون و ترس و خیال
داستان های جنون و ترس و خیال
۲ عضو
عضو حلقهمعرفی و نظر راجب کتاب مورد علاقتون
۳۳ عضو
عضو حلقهاز کجا کتاب ارزون بخریم؟
۳۶ عضو
عضو حلقهچیز هایی که میخوایم به BBOOKبگیم!
۳۴ عضو
عضو حلقهمعرفی کتاب | پادکست 📚🎙️
۵۶ عضو
عضو حلقهیک جمله از کتابی که الان داری می خونی برامون بنویس
۱۷ عضو
عضو حلقهاگه قرار باشه داخل یک کتاب زندگی کنی کدوم کتاب انتخاب میکنی؟📚✨️
۱۸ عضو
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده

باریلوچه
آندرس نئومان

مادر
پرل سایدناستریکر باک

تت ها
ایشتوان ارکنی

مانگا: کورالین
نیل گایمن

سمفونی مردگان
عباس معروفی

بچه های سبز
اولگا توکارچوک

پسرک، موش کور، روباه و اسب
چارلی مکسی

The boy ,The mole ,The fox and the horse پسرک موش کور، روباه و اسب
چارلی مکسی

آواز کافه غم بار
کارسون مکالرز

ماهی سیاه کوچولو
صمد بهرنگی

شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری، آنتوان دوسنت اگزوپری، آنتوانت دوسنت اگزوپری

بیداری
لوران گونل، کیت شوپن، آنوشا نوبخت

آدم خواران
ژان تولی

خاطرات یک آدمکش
کیم یونگ ها

آرایش دشمن
آملی نوتوم

روز رهایی
اینس کانیاتی

فابیان
اریش کستنر

سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
جیمز نوربری

سال ها
آنی ارنو

تنگنا
لیانید آندری یف

بدن فراموش نمی کند: مغز،ذهن و بدن در بهبود تروما
بسل ون در کولک

به دنبال ماه
جیمز نوربری

پازل شعر امروز: نرگس
حسین صفا

جادو فروش: با 555 تماس بگیرید!
اوبرت اسکای

سه گانه ی پاتر مور
جی کی رولینگ

نمی دونم دارم چه کار می کنم، ولی به درک
ران لیم

آن قدر سرد که برف ببارد
جسیکا او

انجمن زیر شیروانی
ارنست کرویدر

سه شنبه ها با موری: درس هایی برای زندگان
میچ البوم

مغازه ی جادویی
جیمز دوتی

غرور و تعصب
جین آستین

عامه پسند
چارلز بوکوفسکی، چارلز بوکفسکی

سووشون
سیمین دانشور

یخبندان
توماس برنهارد، توماس برنهارت

داستان های بلکین
الکساندر سرگیویچ پوشکین، الکساندر پوشکین

قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم
باربارا کامینز

نیلوفر و مرداب
تیک نات هان

چیزهای کوچکی مثل اینها
کلر کیگان، کلر کیگن

مغازه ی خودکشی
ژان تولی

شور زندگی
ایروینگ استون

پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
جیمز نوربری

گربه ای که کتاب ها را نجات داد
سوسوکه ناتسوکاوا

بابا لنگ دراز
جین وبستر، نادین بران کازم

بادام
وون پیونگ سون، ون پیونگ سون، سون وون پیونگ

ما شروعش می کنیم
کالین هوور

ما تمامش می کنیم
کالین هوور

یاد او
کالین هوور

هر دو در نهایت می میرند
آدام سیلورا

کتابخانه نیمه شب
مت هیگ

سال بلوا
عباس معروفی
آخرین نظرها و امتیازها

کلاغها میگویند: «برف، برف.» چه کتاب شاهکاری بود! بعضی کتابها آنقدر غمگیناند که عجیب، آرامشبخش میشوند؛ انگار میان تمام آن تلخیها، گوشهای دنج برای آرام گرفتن پیدا میکنی.

جالبه که «ماهی سیاه کوچولو» یه دورهای توی ترکیه هم ممنوع بوده؛ البته مربوط به بعد از کودتای ۱۹۸۰ ترکیهست و امروزه ممنوع نیست. خود کتاب هم سال ۱۹۶۷ نوشته شده و با توجه به فضای سیاسی اون زمان، بعدها برداشتهای سیاسی زیادی ازش شد.

کتاب به صورت یه دفترچه خاطرات نوشته شده پس انتظار دیالوگ زیاد نداشته باشید. خوندش خیلی روونه و سریع تموم میشه. ممکنه بعضیا خوششون نیاد چون محتوای خاصی نداره؛ ولی همینشه که زیباست، فقط باید از لحظه هاش لذت برد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
آخرین جملهها

«چندان حوصله خانه را نداشتم. همان جا ماندم و به چیزهای غم انگیز و احمقانه فکر کردم. من این طوری ام. با چنان جدیتی به چیزهای بی معنی و چرت و پرت فکر میکنم که انگار با معنا هستند. وقتی هیچ میلی به کاری که باید بکنم ندارم، میخ نقطه ای میشوم و به چیزهای پوچ فکر میکنم.»

«واقعاً از ته دل آرزو کردم دنیا مثل یک آتش بازی خونین منفجر شود. این اتفاق نیفتاد. آرزوها هیچ وقت برآورده نمیشوند. این را خوب میدانم. مهم نیست. اگر سیاره زمین سرخ شود، بعد ترک ترک شود و توی این آسمان رنگورورفته منفجر شود، دل من خنک نمیشود. باید خودم هم بتركم و مثل قطره های باران بپاشم به کل جهان. همین و بس.»

«شرم دست از سر دخترها برنمیداشت. شیوه لباس پوشیدن و آرایش کردنشان همیشه ممکن بود برچسب «زیادی» بخورد: زیادی کوتاه، بلند، باز، تنگ، جلف و از این دست. جامعه تمام و کمال بر همه چیز نظارت میکرد؛ بلندی پاشنه کفششان، اینکه با کی میگردند، کی میروند و کی میآیند و لکه های روی لباس زیرشان ماه به ماه. برای کسانی که مجبور بودند آغوش خانواده را ترک کنند، اقامتگاهی تحت عنوان خانه دوشیزگان در نظر گرفته شده بود، خوابگاهی مجزا از خوابگاه پسرها تا از آنها در برابر جنس مذکر و فساد محافظت کند. برای یک دختر هیچ چیز، نه هوش نه تحصیلات و نه زیبایی اش، به اندازه پاکدامنی، اهمیت نداشت؛ به بیان دیگر، پاکدامنی بود که ارزشش را در بازار ازدواج تعیین میکرد، چیزی که مادرها، مثل مادران خودشان در گذشته، چهارچشمی مراقبش بودند: اگر قبل از ازدواج با یکی بخوابی، دیگر کسی نمیخواهدت؛ تلویحاً به این معنی که هیچ کس مگر اجناس بنجل بازار ذکور، علیلی یا دیوانهای، یا بدتر، مردی که زنش را طلاق داده. مادرِ مجرد که دیگر مفت نمیارزید، هیچ امیدی نداشت، مگر اینکه مردی از خود گذشتگی میکرد و میپذیرفت به او و ثمره گناهش پناه دهد.»

«ما برای آرزو کردن وقت داشتیم آرزوی داشتن این چیز و آن چیز ...... تصاحبشان هم که میکردیم توی ذوقمان نمیخورد میگذاشتیمشان جلوی چشم بقیه تا تحسینشان را بخریم. آن چیزها رمز و راز و جادویی در خود داشتند که با تماشا و به کاربردنشان از بین نمیرفت. مدام باهاشان ور میرفتیم، معلوم نبود از آنها انتظار چه چیز دیگری داشتیم.»

«مردم وقتی به قله های بلند کوه های خفته در برف می نگرند، سراپا غرق در بهجت و تحیر میشوند اما اگر میفهمیدند در خودشان چه چیزی نهفته است هیچ کوه و هیچ شگفتی و زیبایی ای روی زمین نمی توانست آنها را چنان مبهوت کند که قدرت بی پایان افکار خودشان میتوانست.»

«آمایا گفت: «اینجا خیلی جادوییه وقتی مامانم چنین جاهایی رو میدید، شعر یا ترانهای مینوشت. فکر کردم که من هم همین کار رو بکنم ولی استعدادش رو ندارم.» گرگ پرسید: «اگه تا حالا انجامش ندادی، از کجا میدونی؟»»




