«از خیابان میگذرم اما اینبار دستی نیست که مرا نگه دارد(:»
صفحه ی آخر

جملههای ماندگار کتاب
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب هر دو در نهایت می میرند رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«از خیابان میگذرم اما اینبار دستی نیست که مرا نگه دارد(:»
صفحه ی آخر
«زندگی کردن نادرترین اتفاق جهان هستی است. بیشتر مردم فقط وجود دارند، همین.»
«جای کشتی در بندرگاه امن است اما این چیزی نیست که کشتی برای آن ساخته شده باشد!»
«نمی خواهم قدم در دنیایی بگذارم که قرار است پیش از موعد مرا به کام مرگ بکشاند.»
«این مرگ نیست که انسان باید از آن بترسد، ترس واقعی از هرگز زندگی نکردن است.»
صفحه ۲۰۷
«گفت عشق قدرت ابرقهرمانی ما آدم هاست که همه هم دارند، اما همیشه نمیشه این قدرت رو کنترل کرد، مخصوصا وقتی آدم بزرگتر میشه. بعضی وقتها ممکنه دیوونگی به نظر بیاد و نباید از اینکه این قدرتم خرج کسی شده که توقعش رو نداشتم، بترسم.»
صفحه ۲۲۰
«حق با اوست. با این کارم به خودم سخت میگیرم. خودم را عقب نگه میدارم. سال ها از زندگیام را صرف احتیاط برای زنده ماندن کردم تا بلکه زندگی طولانی تری داشته باشم و ببینید این روش من را به کجا رسانده است. در خط پایان هستم و هرگز لذت مسابقه دادن را تجربه نکردم.»
صفحه ۱۲۷
«امروز، پوشیدن این پیراهن به معنی نزدیک نگه داشتن لیدیا به خودم است.»
«مرگ کهنگی را از میان میبرد و تازگی را جایگزین میکند.»
«انقلابی که هر کسی توان تحملش را ندارد و او تنهایی از پسش برآمد.»
صفحه ۱۴۰
«یاد گرفته بودم که همیشه صادق باشم، اما حقیقت گاهی وقت ها، میتواند پیچیده باشد. مهم نیست که حقیقت تلخ باشد یا شیرین. گاهی وقت ها، حقیقت تا وقتی که تنها نباشی، بروز پیدا نمیکند. حتی در این هم تضمینی نیست. گاهی وقت ها، حقیقت رازی است که آن را از خودت هم مخفی میکنی، چرا که زندگی با یک دروغ، ساده تر است.»
صفحه ۱۱۰
«مطمئنم هر دو نفری که با هم رابطه دارند -چه در شهر، چه در آنور دنیا- با هم، سر چیزهای کوچک و بزرگ، مشکل پیدا میکنند، اما آنهایی که به هم نزدیکترند راهی برای حل مشکلاتشان پیدا میکنند.»
«زندگی را نباید تنها زندگی کرد، حتی در روز آخر.»
صفحه ۲۴۸ · سوم
«چقدر بد است ک وقتی به زمان بیشتری احتیاج داریم نمیتوانیم چرخ روزگار را مثل چرخدندههای یک ساعت به هر طرفی ک بخواهیم بچرخانیم.»
«فقط آدمهایی برام مهمان که دلشون بخواد توی زندگی من باشن؛ یادته وقتی اومد، بهمون اعتماد کرد و رازهاش رو بهمون گفت؟ کسی این کار رو میکنه که بخواد توی زندگی آدم باشه و منم میخوام توی زندگی اون باشم.»
صفحه ۱۸۲
«بابا به من یاد داد که اشکالی ندارد تسلیم احساساتم شوم، اما در عین حال، باید مبارزه کنم و خود را از احساسات بَدم نجات دهم.»
صفحه ۱۲۳
«هیچکس نباید به خاطر تلاشش برای خوب بودن، احساس بدی داشته باشد.»
صفحه ۱۱۸
«قلب من که فقط شاهد این اتفاق بودم، داشت از سینه بیرون میزد، دیگر چه برسد به متیو. حتماً قلبش درحال انفجار بود..»
صفحه ۱۱۳
«به نظرم، نباید قضاوت کنم که کی به کمکم احتیاج داره و کی نداره، نیازی نیست برام برقصن یا آواز بخونن که بهم ثابت بشه واقعاً نیاز دارن. همین که وقتی نیاز داری، از کسی کمک بخوای، از نظر من کافیه.»
صفحه ۱۱۶