Bahartarin
@bahartarin
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
هنوز عضو حلقهای نیست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده

هر دو در نهایت می میرند
آدام سیلورا

معسومیت
مصطفی مستور

وقتی همه چیز از هم می پاشد: توصیه هایی قلبی برای زمان های سخت
پما چدرن

مرگ ایوان ایلیچ
لئو تولستوی، لیف تالستوی، لیو تالستوی

جادوی فکر بزرگ
دیوید جی شوارتز، دیوید جوزف شوارتز

عادت های اتمی
جیمز کلیر، جیمز کلییر

سیزده
علی میرصادقی

قهوه ی سرد آقای نویسنده
روزبه معین

پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران

کوری
ژوزه ساراماگو

عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست
مگان دیواین

عقاید یک دلقک
هاینریش بل، هانریش بل

انسان در جست و جوی معنا
ویکتور فرانکل

می خواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم
بک سهی

بادام
وون پیونگ سون، ون پیونگ سون، سون وون پیونگ

شجاع باش دختر
ریشما سوجانی

خرمگس
اتل لیلیان وی نیچ، اتیل لیلیان وی نیچ

هنر ظریف رهایی از دغدغه ها
مارک مانسون، مارک منسن

the forty rules of love: ملت عشق
الیف شافاک

ما تمامش می کنیم
کالین هوور

ما شروعش می کنیم
کالین هوور

تولستوی و مبل بنفش
نینا سنکویچ

همنت
مگی اوفارل

کتابخانه نیمه شب
مت هیگ

شب های روشن
فئودور داستایفسکی، فئودور داستایوسکی، فیودور داستایوسکی

مردی به نام اوه
فردریک بکمن

مادربزرگ سلام می رساند و می گوید متأسف است
فردریک بکمن

شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری، آنتوان دوسنت اگزوپری، آنتوانت دوسنت اگزوپری

The Alchemist کیمیاگر
پائولو کوئلیو

کیمیاگر
پائولو کوئیلو، پائولو کوییلو، پائولو کوئلیو

موش ها و آدم ها
جان اشتاین بک، جان استاین بک

سه شنبه ها با موری: درس هایی برای زندگان
میچ البوم

جای خالی سلوچ
محمود دولت آبادی

مغازه ی جادویی
جیمز دوتی

مغازه خودکشی
ژان تولی، ژان توله

کافکا در ساحل
هاروکی موراکامی

ربه کا
دافنه دوموریه، دفنه دوموریه

کفش باز: خاطرات بنیان گذار نایکی
فیل نایت

بادبادک باز
خالد حسینی

تکه هایی از یک کل منسجم
پونه مقیمی

رستاخیز
لئو تولستوی

زندگی در پیش رو
رومن گاری

پیش از آنکه قهوه سرد شود
توشیکازو کاواگوچی

پیش از آنکه قهوه ات سرد شود
توشیکازو کاواگوچی

سال بلوا
عباس معروفی

سووشون
سیمین دانشور

جزء از کل
استیو تولتز

یک عاشقانه ی آرام
نادر ابراهیمی

سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش
هاروکی موراکامی

جنایت و مکافات
فئودور داستایفسکی

دزیره 1
آن ماری سلینکو

کتاب دزد
مارکوس زوساک

روزگار سخت
چارلز دیکنز، ماریو بارگاس یوسا
آخرین نظرها و امتیازها

و تمام شب را برای دخترهایی ک در تنهایی از خودشان خجالت مبکشند گریه کردم،دخترهایی ک بعدها از خود متنفر میشوند و مثل یک درخت توخالی، پوستهای بیش نیستند وعاقبت به روزی میافتند ک هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است و خودشان نمیدانند چرا زندهاند.

کاش دنیا دست زنها بود، زنها ک زاییدهاند یعنی خلق کردهاند و قدر مخلوق خودشان را میدانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچکاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچوقت عملا خالق نبودهاند، آنقدر خود را ب آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند اگر دنیا دست زنها بود جنگ کجا بود؟

گذران زندگی با نومید کردن گاه و بیگاه خود، کم تلخ نیست، نومید کردن دیگران هم تلخی دیگریاست ک بار غمهایت را سنگینتر میکند. برای همین است ک هرگز نباید به تلفن جواب دهی یا در را بازکنی تا مجبور نباشی به فردی که پشت تلفن یا در است نه بگویی.
آخرین جملهها

«چقدر بد است ک وقتی به زمان بیشتری احتیاج داریم نمیتوانیم چرخ روزگار را مثل چرخدندههای یک ساعت به هر طرفی ک بخواهیم بچرخانیم.»

«شجاعبودن یعنی بیدارشدن از خواب در مواجهه با روزی که ترجیح میدهید از خواب بیدار نشوید. شجاعبودن یعنی حاضربودن در قلب خود؛ قلبی که شکسته و به میلیونها قطعهٔ مختلف تبدیل شده و هرگز نمیتوان آن را درست کرد. شجاعت یعنی ایستادن در لبهٔ پرتگاهی که در زندگیِ شخصی ایجاد شده و رو برنگرداندن از آن، پنهاننکردن ناراحتیِ خود زیر ماسک کوچک «مثبت فکر کن». شجاعت یعنی بگذاریم درد آزاد باشد و تمام فضای موردنیازش را اشغال کند. شجاعبودن یعنی نقل این داستان. هم وحشتناک است و هم زیبا.»

«گفتم موضوع خیلی مهمی است پرسید خبر مرگ کسی را میخواهید بدهید؟ گفتم نه اما تقریبا در همین حدود پرسید آیا کسی تصادف سختی کرده است؟ گفتم نه یک جراحت درونی است باصدایی ک حالا قدری ملایمتر شده بود گفت؛ که اینطور یک خونریزی داخلی بوده است؟ گفتم نه یک جراحت و زخم روحی است، موضوعی کاملا روحی ظاهرا کلمه روحی برای او کاملا غریبه بود زیرا سکوت سختی کرد گویی وقتی مسئلهای به روح و روان ارتباط پیدا میکند نمیتواند به هیچ وجه مهم و حیاتی باشد.»

«تو هنوز به پایینترین سطح خودت نرسیدی. وقتی میریم زیر آب، ی جایی هست ک میتونیم زمین رو زیر پامون حس کنیم، کف صخره، ب اونجا میگن پایینترین سطح رسیدن ب اونجا میتونه آرامشبخش باشه، چون میدونیم وقتی ب اونجا برسیم میتونیم دوباره پامون رو روی اون سطح فشار بدیم و خودمون رو بکشیم بالا اما اگه زمین رو زیر پامون حس نکنیم، ترسمون رفتهرفته بیشتر میشه. زندگی هم همینطوره باید پات برسه به اون صخره، به پایینترین سطح، تا احساس آرامش کنی شاید رسیدن ب اونجا برای تو هم خوب باشه. از کجا میدونین ک هنوز ب اونجا نرسیدم چون قبل از رسیدن ب اون سطح احساس تنهایی و ویرانی ببشتری رو تجربه میکنیم»

«الایزا از مادرش میپرسد: شما هم هنوز به او فکر میکنید؟ هنوز هم گاهی انتظار شنیدن صدای پایش را دارید؟ صدای خرف زدنش را؟ صدای نفسهایش را وقتی شبها خواب است؟ چون من دارم. همیشه. من هنوز هم فکر میکنم یک روز صبح، از خواب که بیدار میشوم، میبینم دوباره همانجا کنارم دراز کشیده؛ یک شیار و شکنی در زمان پیدا خواهد ضد و ما باز هم برمیگردیم به همانجا که بودیم، به همان زمانی که او زنده بود و نفس میکشید.»

«باعث تغییر چهره، گذشت سالها نیست بلکه چگونگی زندگی است.»
نویسندههای دنبالشده
کسی رو دنبال نکرده.
