«واقعیت این است که روابط بین حزب کمونیست آلمان و حزب روسیه بین سالهای 1919 و 1922 تقریبا پیوسته از همان الگو پیروی میکرد: درگیری شدید در سطح پیشنهادهای ارائهشده یا ابتکارات اعمالشده از سوی آلمانیها؛ انتقاد شدید رهبران هیئت اجرایی بینالملل؛ و سپس مداخلهی لنین، که ضمن انتقادات رسمی، ابتکار آلمانیها را قابلقبول ارزیابی میکرد و خواستار باز شدن بحث میشد. به نظر میرسد لنین در میان رهبران بینالملل و حزب روسیه تنها کسی بوده است که به ابتکارات و مشکلات آلمان توجه میکرد و میکوشید نه مصالحه، بلکه سنتزی را تحقق بخشد و نومیدانه علیه انشعابات در حزب کمونیست آلمان مبارزه میکرد؛ در این میان تروتسکی همیشه از او پیروی میکرد یا با او موافق بود.»
این بخش مسئلهای را برای من مطرح میکند که در بسیاری از روابط فکری و سیاسی تکرار میشود: وقتی یک جریان بزرگتر با تجربه و قدرت بیشتر، در برابر ابتکار یک جریان کوچکتر قرار میگیرد، مرز میان هدایت، مداخله و شنیدن صدای دیگری بسیار حساس میشود. ارزش یک رابطهی فکری در چنین موقعیتی به این بستگی دارد که اختلافها تا چه اندازه امکان تبدیل شدن به گفتوگو و بازاندیشی داشته باشند. این مسئله در روابط انسانی هم برای من آشناست. گاهی آدمها به دلیل جایگاه، تجربه یا اعتماد بیشتری که به قضاوت خود دارند، خیلی زود راهحل آمادهای برای مسئلهی دیگری پیدا میکنند؛ در حالی که فهمیدن یک موقعیت، پیش از هر چیز به شناخت شرایط خاص همان موقعیت نیاز دارد. توجه به ابتکار دیگران و تلاش برای پیدا کردن راهی که از دل اختلافها شکل بگیرد، نشانهی بلوغ فکری است؛ فرآیندی که در آن هیچکس مجبور نیست از موضع خودش صرفنظر کند، اما هر دو طرف امکان تغییر دادن فهم خود را حفظ میکنند.

