«جامعهای که برای حمایت از فرد بنا شده بود، بر اساس قراردادی اولیه بود که آزادانه بین شهروندانش منعقد شده بود؛ به همین ترتیب حاکمیت دولتی بر پایه قراردادی بین مردم مختار و نمایندگان آنها استوار است و وظیفه دارد تا از حقوق لاینفک مردم که از سوی خداوند به ایشان اعطا شده، صیانت کند.»
اعتماد همیشه با نوعی واگذاری همراه بوده است؛ وقتی مسئولیت، تصمیم یا بخشی از اختیارمان را به دیگری میسپاریم، در واقع پذیرفتهایم که مدتی بدون کنترل مستقیم، به انتخاب او تکیه کنیم. همینجا اعتماد از یک احساس ساده فراتر میرود و به رابطهای میان اختیار و مسئولیت تبدیل میشود. در روابط انسانی، این اعتماد تا زمانی دوام دارد که میان اختیاری که واگذار شده و مسئولیتی که در برابر آن پذیرفته شده، تناسبی وجود داشته باشد. وقتی این تعادل از بین برود، مسئله فقط ناامیدی از یک فرد نیست؛ خودِ رابطه تغییر ماهیت میدهد. شاید برای همین است که واگذاری اختیار، چه در یک رابطهی شخصی و چه در موقعیتهای بزرگتر، همیشه باید با امکان بازخواست همراه باشد. اعتماد زمانی پایدار میماند که طرف مقابل بداند اختیاری که در اختیار او قرار گرفته، مالکیت دائمی نیست و در برابر نحوهی استفاده از آن مسئول است.

