«مرا در محبس بازوانت نگهدار و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است. سپر باش میان من و دنیا که دنیا در تو تجلی خواهد کرد .»

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار بار دیگر شهری که دوست می داشتم
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«شهرها را نبود ما غریب نمیکند. شهرها در فقدان انسان، امتداد مییابد. از تمام خنده ها، آن را بستای که جانشین گریستن شده است. واژهها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی سوز، واژهها در وجود من بستند هلیا»
«هیچکس شهری را بیدلیل نفرین نخواهدکرد. هیچکس را نخواهییافت که راستبگوید که شهرم را نمیشناسم. انسان خاک را تقدیس میکند. انسان در خاک میرویَد چون گیاه و در خاک میمیرد.»
«هلیا، یک سنگ بر پیشانیِ سنگیِ کوه خورد. کوه خندید و سنگ شکست. یک روز کوه میشکند. خواهیدید.»
«آنها که تا سپیدِ صبح بیدار مینشینند ستایشگران بیداری نیستند.»
«آهنگها تنهایی را تسکین میدهند؛ امّا تسکینِ تنهایی، تسکینِ درد نیست. در کنار بیگانهها زیستن در میان بیرنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات، بیدلیلترینِ جاریشدگانِ در فضا هستند. وقتی همه میگویند، هیچکس نمیشنود. به خاطر داشتهباش! سکوت، اثباتِ تهیبودن نمیکند.»
«هرگز، بعد از آن شَب، مهلتی برای گفتنِ آنچه بر من گذشت بهدستنیامد. واژهها در من ماندند و در من مذابشدند و در آن سرمای زندگیسوز، واژهها در وجود من بستند.»
«التماس شُکوه زندگی را فرو میریزد. تمنّا، بودن را بیرنگ میکند و آنچه از هر استغاثه به جای میماند؛ ندامت است.»
«هلیا! برای دوستداشتنِ هر نَفَسِ زندگی، دوستداشتنِ هر دَمِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیزِ نو، خرابکردن هر چیزِ کهنه را و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگبودن را.»
«هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر. کسی ماندهاست که خواهدآمد. باورکن! کسی که امکان آمدن را زنده نگه میدارد.»
