خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب سوگ مادر

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار سوگ مادر

شاهرخ مسکوب/نشر نی/10 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب سوگ مادر رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«آدمیزاد یک بار به دنیا می‌آید اما در هر جدایی یک بار تازه می‌میرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمی‌ماند تا درمانی بخواهد اما: دردیست غیر مُردن، کان را دَوا نباشد پس من چگونه گویم کاین دَرد را دَوا کن»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«وقتی آدم می‌بیند که چه کسان نازنینی چه دردهای ناسزاواری داشته‌اند از ناله‌های خودش خجالت می‌کشد و کمی آرام می‌گیرد.»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«چقدر دل گرفته و غمناکم و چقدر جای او در دل من خالیست. نمی‌خواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم می‌تواند هر چیز را که نشانه انسانیتی است در خود بکشد...»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«همیشه از خود پرسیده‌ام که چگونه باید زیست، اما خود زیستن سؤال ندارد باید زیست چون باید زیست.»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند؛ تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده است؛ دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانه‌ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم...»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«هر قدم که در راه زندگی برمی‌داریم به پیشباز مرگ می‌رویم و از همان لحظه که به دنیا می‌آییم برای مردنیم.»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«مرگ هرچند به اندازه زندگی طبیعی و عادی است ولی با این همه پدیده عجیبی است؛ همه چیز را دگرگون می کند و از همه بیش‌تر عادی بودن زندگی را.»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«باری روزهای سیاه و سخت به سراغ من هم آمده‌اند و من طعم تلخ اندوه را چشیده‌ام؛ اما روزهای اخیر نه سیاه بود و نه سخت؛ این چیز دیگری است. خدا می‌داند که هرگز روح من این همه دردناک و بیچاره نبوده ولی خدا نمی‌داند! اگر می‌دانست محال بود که بتواند چنین ظلمی بکند! اگر می‌دانست نمی‌توانست...»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«هر کس که چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشد از رنج و شادی بی نصیب نیست. آن وقت که انسان هیچ رنجی احساس نکند جای آن دارد که در انسانیت خود شک کند. و البته کسی که به چنان حالی برسد از چنین تردیدی بسیار به دور است...»

تینا

@tinab · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«در دلم آشوب و غوغایی بود؛ انگار می‌خواستم همه چیز را درهم بریزم و خراب کنم. گاه گاه گرفتار این حالت می شوم. میل به ویرانی مثل سیل بر من غلبه می‌کند و در چنین حالی می‌خواهم این اجتماع و محیط گرداگرد را که مثل باتلاق اندک اندک مرا می‌بلعد و خفه می‌کند درهم بریزم و خودم را بیرون بکشم...»