تینا
@tinab
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
کتابخوان جدی
silverبه ۷۰۰ امتیاز رسیدی.
میزبان حلقه
bronzeاولین حلقه کتابخوانی خودت رو ساختی.
عضو حلقهها
silverعضو ۵ حلقه کتابخوانی شدی.
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
منتقد جدی
silver۱۰ نظر برای کتابها نوشتی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
صاحب حلقهپرده آخر : نمایشنامه خوانی
۳ عضو
صاحب حلقهدر صفِ مطالعه⏳
۴ عضو
صاحب حلقهکتابی که قرار نبود دوست داشته باشم
۲ عضو
عضو حلقهکتابها و فیلمها
ربه کا
۳۱ عضو
عضو حلقه🪶با کاروان شعر
۵ عضو
عضو حلقهاسطوره خوانی
۹ عضو
عضو حلقهمحفل شاعری
۲۳ عضو
عضو حلقهشاهنامه
۲۹ عضو
عضو حلقهمطرح بود اما خوب نبود
۱۸ عضو
عضو حلقهدادگاه کتابها
۲۳ عضو
عضو حلقه🔥 اعترافات یک کتابخوان🙂 کتابهایی که دوست نداشتیم، شخصیتهایی که تحملشان نکردیم!
۳۳ عضو
عضو حلقهنظری عمیق تر به کتاب سمفونی مردگان
سمفونی مردگان
۲۵ عضو
حلقههای ساختهشده زودتر نمایش داده شدهاند؛ سپس تازهترین حلقههایی که این کاربر عضو آنهاست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده

هشت کتاب سهراب سپهری
سهراب سپهری

چقدر خوب سیگار می کشیدم
آله خاندرو سامبرا

بادبادک باز
خالد حسینی

سمفونی مردگان
عباس معروفی

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اوریانا فالاچی

بیگانه
آلبر کامو

وقتی غصه در خانه ات را می زند
ایوا ایلند

قلعه حیوانات
جورج اورول

شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری، آنتوان دوسنت اگزوپری، آنتوانت دوسنت اگزوپری

انزجار: توماس برنهارت در سان سالوادور
اوراسیو کاستیانوس مویا

ناطور دشت
جی دی سلینجر، جی. دی. سلینجر، جروم دیوید سلینجر

نان آن سال ها
هاینریش بل

مغازه ی خودکشی
ژان تولی

گربه ای که ذن یاد می داد
جیمز نوربری

مرگ و دختر جوان
آریل دورفمان

مرگ ایوان ایلیچ
لئو تولستوی، لیو تالستوی، لیف تالستوی

سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
جیمز نوربری

پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
جیمز نوربری

خاطرات یک آدمکش
کیم یونگ ها

مرگ یک خرده بورژوا
فرانتس ورفل

نازنین
فئودور داستایفسکی

سوگ مادر
شاهرخ مسکوب

سنگی بر گوری
جلال آل احمد
آخرین نظرها و امتیازها

دو بار کتاب رو خوندم تا کامل درکش کنم و بفهمم اصلا چرا باید همچین اثری رو نوشت. کتاب از دو بخش تشکیل شده: نوولای «بونسای» و جستار یا مموار «چقدر خوب سیگار میکشیدم». دو روایت با فرم و حال و هوای متفاوت که وجه اشتراکشون بیشتر از اینکه در پیوستگی داستانی باشه، در صراحت نویسنده و شیوه نگاهش به تجربیات انسانیه. نوولای «بونسای» : روایتی به تعبیر مترجم تنانه، رک و بی پرده، و در عین حال آمیخته با ادبیات؛ با فرم متفاوتی در نوشتار و بازیهای فرمی جذاب. برای من جذابیت این بخش بیشتر از اینکه در دنبال کردن یک داستان منسجم و پرکشش باشه، در تجربه همین بازی با فرم و مواجهه با روایتی صریح از روابط انسانی بود. جستار «چقدر خوب سیگار میکشیدم» : جستاری برای اهل دود و دردمندان میگرن! اگر سیگار میکشید و یا دردهای میگرنی رو تجربه کردید، احتمالا با این جستار ارتباط برقرار میکنید. چون در این صورت سیگار صرفا موضوع نوشته نیست، بلکه بخشی از تجربه زیستهایه که روایت از دل اون شکل میگیره. روایتی که ظاهرا دغدغه پیروی از یک مسیر روایی منظم رو هم نداره. شاید بهترین توصیف برای این جستار این بخش از خود کتاب باشه: «آنچه برای یک اهل دود ناداستان است، برای نااهل دود داستان است؛ نااهل دود این قبیل داستانها را درک نمیکنند. به نظرشان اغراق آمیزند؛ صرفا از سر ادب تا ته داستان را میخوانند. از آن طرف، این گونه داستانها برای اهل دود در حکم جواهر است.» نقدی بر مترجم: مقدمه باید مخاطب رو برای ورود به اثر آماده کنه نه اینکه پیشاپیش بخش مهمی از خوانش رو به جای اون انجام بده. و مقدمهی جناب نورپناه بیشتر از اینکه مقدمهای برای ورود به جهان کتاب باشه به نقد و بررسی اون شباهت داره و با اشاره به نمادها و بیان بخشی از مهمترین جملات اثر، بخش قابل توجهی از مسیر مطالعه کتاب رو پیش از خوندن اسپویل میکنه؛ و این قضیه بخشی از فرصت کشف و مواجهه مستقل خواننده با متن رو از اون میگیره. در نهایت باید گفت این کتاب برای هر سلیقه و هر حوصلهای نیست. و جذابیتش بیشتر از هر چیز به میزان ارتباط خواننده با جهان تجربههای نویسنده و پذیرش شیوه روایت اون بستگی داره. کتاب «چقدر خوب سیگار میکشیدم» رو نه میشه به همه پیشنهاد کرد و نه میشه صرفا به دلیل روایت نامتعارفش نادیده گرفت. کتابیه که برای ارتباط برقرار کردن با اون باید تا اندازهای به جهان نویسنده نزدیک شد و این نزدیکی برای هر خوانندهای اتفاق نمیافته.

نمایشی از قدرت قلم؛ و بهراستی یک سمفونی! سمفونی مردگان بینقص نیست ولی قطعا یکی از شاهکارهای ادبیات معاصر ایرانه. فضاسازی قدرتمند، فرم گسسته و روایت غیرخطی کتاب نشان از تبحر نویسنده دارن. به قول بعضی خوانندگان میترسم به کسی معرفیش کنم و قدرشو ندونه! کتاب سخت خوانه و درک تمام لایهها و ارتباط بین بخشهای مختلفش به خصوص در یک بار مطالعه، چندان ساده نیست. پیشنهاد میکنم بعد از یک بار مطالعهی کتاب، نقد و بررسیهای نوشته شده در رابطه با کتاب رو هم مطالعه کنید. مخصوصا نقد سیمین بهبهانی بر اثر که قطعا کمک شایانی به حل پازل سمفونی مردگان خواهد کرد و درک کتاب و سبک نویسنده براتون راحت تر خواهد شد. همچنین پیشنهاد میدم اگر به تازگی مطالعه رو شروع کردید و یا تغییر مدام زوایا و راویان و فرم غیرخطی خستهتون میکنه و همچنین اگر حال روحی خوبی ندارید، خوندن این کتاب رو به زمان دیگری موکول کنید تا یک شاهکار رو نصفه نذارید و فرصت غرق شدن در جهانش رو از دست ندید. و در صورت مطالعه بدونید که احتمالا غم این اثر تا سالها همراهتون خواهد بود...

در وصف این کتاب و اهمیت مطالعهش برای تمام افراد که چیزی نمیشه گفت. قلعه حیوانات داستان تمامی انقلاب های شکستخورده و آشناست! روایت تلخ آرمانی که قرار بود همه رو آزاد و برابر کنه، اما در نهایت به ابزاری برای سلطهی عدهای دیگه تبدیل میشه. اورول به خوبی نشون میده که چطور قدرت میتونه حتی شریفترین آرمانها رو از درون تهی کنه و چطور کسانی که روزی علیه ظلم قیام کردن، بهتدریج به همون چیزی تبدیل میشن که باهاش مبارزه میکردن!! چیزی که کتاب رو ترسناکتر میکنه، فقط فساد رهبران نیست؛ فراموشی، ناآگاهی و دستکاری تدریجی حقیقته. وقتی تاریخ بازنویسی میشه، حافظهی جمعی تضعیف میشه و واژهها معنای خودشون رو از دست میدن، تشخیص ظلم از عدالت هم دشوار میشه. یادآوری اینکه گاهی انقلابها ساختار قدرت رو تغییر میدن، اما خودِ منطق سلطه همچنان باقی میمونه و شاید فاجعه دقیقا از جایی شروع میشه که دیگه نتونی تشخیص بدی چه کسی در جایگاه ظالم ایستاده و چه کسی قرار بود ناجی باشه!! قدرت ماندگار قلعهی حیوانات در اینه که نشون میده چطور زبان، حافظه و ترس میتونن به ابزار حفظ قدرت تبدیل بشن؛ "الگویی که محدود به یک دوره یا حکومت نیست!"

آخه در وصف شازده کوچولو چی میشه گفت که حق مطلب ادا بشه؟ اونم اگر با ترجمه احمد شاملو باشه... شازده کوچولو کتابی که تو بچگی، وقتی هنوز خوندن رو درست بلد نبودم باهاش وارد دنیای کتاب بزرگسال شدم و از معدود کتابهاییه که بارها و بارها طی سالها بهش برگشتم و عجیب اینه که هر بار، انگار با کتاب تازهای روبهرو شدم. هر بار چیزی رو دیدم که قبلاً از کنارش گذشته بودم و معنایی رو فهمیدم که شاید در خوندنهای قبلی هنوز آمادگی درکش رو نداشتم. اگزوپری با ظرافت، دنیای کودکان و بزرگسالان رو مقابل هم قرار میده؛ کودکانی که هنوز بلدند سؤال بپرسن، خیالپردازی کنن و از کنار چیزها بیتفاوت عبور نکنن، و بزرگسالانی که به قول خود اگزوپری یادشون میره که روزی خودشون کودک بودن و درگیر اعداد، مالکیت، مقام و منطقهای بیپایان خودشون شدن که بهتدریج توانایی دیدن چیزهای ساده اما مهم زندگی رو از دست دادن. خود شازده کوچولو هم برای من شخصیت عجیبیه؛ کوچیک و موجز، اما با دنیایی بهمراتب بزرگتر از سیارهای که ازش اومده. کنجکاوه، گاهی لجباز، گاهی آسیبپذیر و در عین حال در جستوجوی پاسخهایی که حتی بزرگترها هم از فهمیدنشون عاجزن. انگار در تمام سفرش، بیشتر از اینکه به دنبال کشف جهان باشه، تلاش میکنه معنای چیزهایی رو بفهمه که بهشون دل بسته. شازده کوچولو برای من کتابی نیست که یک بار بخونمش و کنار بذارمش؛ کتابیه که هر بار با آدمِ تازهای که تو زندگی ساخته شده، دوباره معنا پیدا میکنه. و قطعا مخاطب این کتاب بزرگسالیه که یادش رفته خودش روزی کودک بوده🙃

تصویرسازی بسیار دلنشین و آرامشبخشی داشت :) چقدر لازمه آموزشِ پذیرش و آشنا کردن بچه ها با روان و حال خوب و بدشون. و همچنین بزرگسالانی که به عنوان کودکان سابق هنوز با احساساتشون در جنگن... پس باید گفت مناسب برای کودکان ۴ تا ۹۴ ساله :)

این کتاب خواننده رو وارد ذهن آشفته، خشمگین و بیقرار شخصیتی میکنه که تقریبا از همهچیز بیزاره و تمام کتاب یک مونولوگ خشمگین و پیوستهست. ولی مویا در این اثر فقط یک شخصیت بدبین خلق نمیکنه بلکه از انزجار بهعنوان ابزاری برای زیر ذرهبین بردن جامعه، فرهنگ، روشنفکری و حتی خودِ ادبیات استفاده میکنه. وگا کاکتر اصلی کتاب از همهچیز بیزاره، اما مسئله فقط فهرست کردن چیزهای نیست که دوست نداره، بلکه اون تقریبا هر پدیدهای رو به نشانهای از انحطاط یک جامعه تبدیل میکنه! از یک غذای محلی به هویت ملی میرسه، از یک رفتار روزمره به وضعیت فرهنگی مردم و از یک تجربهی شخصی به نقد کل ساختار سیاسی و اجتماعی کشور... اما آیا واقعا تمام جامعه همینطوره؟ به نظرم این یکی از مهمترین ترفندهای مویاست! خواننده کمکم به جای اینکه فقط دربارهی السالوادور قضاوت کنه، شروع میکنه به قضاوت دربارهی خود وگا، و اینکه آیا اون واقعا جامعهاشو دقیق توصیف میکنه یا اینقدر در خشم خودش گرفتار شده که دیگه توان دیدن همه چیز رو نداره؟! قطعا بخش عظیمی از اونچه وگا دربارهی جامعه میگه درسته، اما شیوهی بیانش انقدر افراطیه که اعتبار قضاوتهاشو زیر سؤال میبره و اون رو فردی خودشیفته و از خود راضی نشون میده! شاید قضاوتهاش درست باشه، اما وقتی همهچیزو محکوم میکنه، دیگه تفاوت بین خوب و بد، استثنا و قاعده، و حتی حقیقت و اغراق از بین میره! سؤال فقط این نیست که یک جامعه چقدر میتونه فاسد، ناآگاه یا مبتذل باشه؛ این هم یک سؤال بزرگه که آیا کسی که تمام جهان رو از پشت عینک انزجار میبینه، هنوز توانایی دیدن واقعیتو داره؟ وگا هجده سال از کشورش دور بوده، اما هنوز تمام ذهنش درگیر همون جاییه که ادعا میکنه تحملشو نداره! و حتی بعد از سالها دوری، با جزئیات دربارهی همه چیز کشورش حرف میزنه. و به نظرم این تناقض نکتهٔ اصلی کتابه. آیا کسی که اینقدر از زادگاهش متنفره، واقعا از اون جدا شده؟ آدمی که دائم داره میگه هیچ علاقهای به سرزمینش نداره، همچنان بخش بزرگی از هویت و ذهنیتش رو از همون سرزمین میگیره! وگا میخواد از سرزمینی که از اون بیزاره فاصله بگیره، اما برای تعریف کردن خودش هنوز به همون سرزمین نیاز داره! یه جورایی میشه گفت انزجار تو این کتاب نقطهی مقابل تعلق نیست، بلکه شکل معکوس و بیمارگونهای از همون تعلقه. پس سعی نکنید با تکتک حرفهای وگا موافقت یا مخالفت کنید. بهجاش ببینید که در چه لحظههایی خشمش از نقد اجتماعی به وسواس شخصی تبدیل میشه. در نهایت، نفرت وگا فقط حمله به کشور خودش نیست؛ نوعی زبان جهانی برای بیان یک بیزاریه و همونطور که خود نویسنده هم در یادداشت انتهای کتاب میگه، هر کسی میتونه اون رو به کشورش تعمیم بده؛ پس جملات کتاب کاملا قابل لمسه :) و باید گفت این کتاب خوندنیه، نه صرفا بهخاطر اینکه تمام حرفهای راوی رو باید پذیرفت، بلکه بهخاطر جسارت فرمی و تناقضی که در مرکز اثر قرار داره.
آخرین جملهها

«آدم ها یگانه مخلوقی هستند مصرف میکنند و تولید ندارند. نه شیر میدهند، نه تخم میگذارند. ضعیفتر از آنند که گاو آهن بکشند. سرعتشان در دویدن به حدی نیست که خرگوش را هم بگیرند. با این حال اما ارباب مطلق حیواناند!»

«ماهیت زندگی چیست؟ باید اقرار کرد که حیات ما کوتاه، پرمشقت و نکبت بار است. به دنیا میآییم، جز قوتِ لایموتی نداریم و از بین ما آنها که قادر به کاریم تا آخرین رمق به کار گمارده میشویم، و به مجردی که از کار و توان بیفتیم با بیرحمی تمام قربانی میشویم.»

«گرفتاری ساختاری: در سالنهای بیلیارد همیشه یک میز هست که اطرافش جا تنگ است برای اینکه درست به توپ ضربه بزنی. به این میگویند گرفتاری ساختاری. حالا زندگی من این چنین است.»

«آدم باید خودش را از شر آنهایی که مرگ را بزک دوزک میکنند در امان بدارد.»

«اصلاً هدف از با هم بودن چیست وقتیکه هیچ جوره زندگیت عوض نشود؟»

«شاید تنها چیزی که میخواهد این است که بداند تو او را میپذیری.»
















