تینا
@tinab
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
هنوز عضو حلقهای نیست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده
آخرین نظرها و امتیازها

غم زدهام برای شاهرخ، برای مهرانگیز و پری، برای خودم و برای تمام دلهایِ سوگوار و منتظر... ترکیبی از سوگنامه و سفرنامه با نثری روان. اگر سوگ رو تجربه کردید و تصمیم به مطالعهی این کتاب دارید آمادهی مرور تک تک لحظات مواجه با سوگتون باشید...

عجب موضوعی! چه دردسرِ گُنگ و پر رنجی! چه استیصال و چه نبردی... با توجه به اطلاعات ضد و نقیض و نظرات متفاوت، در نهایت نمیدونم که داستان واقعیِ پشت این کتاب چیه، چطور و با چه نیتی نوشته و چاپ شده؛ ولی در هر صورت نمیشه جسارتِ لازم برای بیان و مکتوب کردن این کلمات رو -حتی به صورت شخصی- نادیده گرفت. مخصوصا چیزی حدود ۶۰ سال پیش! در نتیجه جسارت جلال آل احمد رو تحسین کردم و حتی عمیقا غبطه خوردم. هرچند که این لزوما به معنای دوست داشتن و یا لذت بردن از کل کتاب و یا شخصیت نویسنده به طور کلی نیست. (به شخصه بارها در طول کتاب به خودم یادآوری کردم که بحث بحثِ ۶۰ سال پیشه و نمیشه انتظار بیشتری داشت مخصوصا فصل خیانت!) در کل فکر میکنم خوندن این کتاب نیاز به اعصابی قوی داره که فرهنگ، سنت، نابرابری، دخالت، وقاحت، خیانت و ... رو بپذیره :))) و با همهی این احوالات تلنگرهایی داره که ارزش خوندن و یادآوری کردن رو داره.
آخرین جملهها

«آدمیزاد یک بار به دنیا میآید اما در هر جدایی یک بار تازه میمیرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمیماند تا درمانی بخواهد اما: دردیست غیر مُردن، کان را دَوا نباشد پس من چگونه گویم کاین دَرد را دَوا کن»

«وقتی آدم میبیند که چه کسان نازنینی چه دردهای ناسزاواری داشتهاند از نالههای خودش خجالت میکشد و کمی آرام میگیرد.»

«چقدر دل گرفته و غمناکم و چقدر جای او در دل من خالیست. نمیخواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم میتواند هر چیز را که نشانه انسانیتی است در خود بکشد...»

«همیشه از خود پرسیدهام که چگونه باید زیست، اما خود زیستن سؤال ندارد باید زیست چون باید زیست.»

«من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی میکند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند؛ تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد به نیروی تمام و با جانسختی میمانم. امانت او به من سپرده شده است؛ دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانهای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم...»

«هر قدم که در راه زندگی برمیداریم به پیشباز مرگ میرویم و از همان لحظه که به دنیا میآییم برای مردنیم.»
نویسندههای دنبالشده
کسی رو دنبال نکرده.

