بحث 4
پایانی برای یک کتاب فوق العاده
شاید یکی از سختترین چیزهایی که میشود دربارهی زندگی به آدم گفت این باشد: **تو میتوانی انتخاب کنی.** آدمها به دنیا میآیند، اتفاقات را تکرار میکنند، یکدیگر را آزار میدهند، انتخابهای اشتباه میکنند و گاهی هم انتخابهای کوچک و زیبایی دارند. اتفاقها با همان درهمبودگی و اجتنابناپذیریِ زندگی واقعی رخ میدهند. و ما، علیرغم اینکه میدانیم قرار نیست اتفاق عجیبی بیفتد، قادر نخواهیم بود کتاب را کنار بگذاریم. این تجربهی خواندن من از *شرق بهشت* بود. همهی ما چیزهایی را به ارث میبریم؛ خانواده را، زخمهایی که خودمان مسببشان نبودهایم، داستانهایی دربارهی اینکه باید چه کسی باشیم، تصور دیگران از اینکه چه قابلیتهایی داریم، و گاهی کشش به سمت رفتارهایی که فرار از آنها ناممکن به نظر میرسد. اما اشتاینبک مدام به این ایده برمیگردد که **هیچکدام از اینها سرنوشت ما نیستند.** ما میتوانیم انتخاب کنیم. و درست همینجاست که *timshel* برای من معنا پیدا میکند: اینکه با وجود تمام چیزهایی که پیش از ما اتفاق افتادهاند، هنوز امکان انتخاب وجود دارد. و با این امکان، مسئولیت هم میآید. این انتخاب آسان نیست. گاهی شکست میخوریم، به دیگران آسیب میزنیم، دوباره همان اشتباهها را تکرار میکنیم. اما هنوز میتوانیم انتخاب کنیم که چه باشیم و چه بشویم. *شرق بهشت* برای من انباشتی از لحظهها، جملهها و شخصیتهاییست که بعید میدانم فراموششان کنم. 🫠 سوال این است که اگر میتوانیم انتخاب کنیم، مسئول چه چیزهایی هستیم؟ و شاید مهمتر از آن: کدام بخش از خودمان را دیگر نمیتوانیم به «اینطوریام چون...» نسبت بدهیم؟
ساختهشده توسط Arizour
این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.
برای دیدن پاسخها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

