خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های Bahartarin

۱۴ جمله ثبت‌شده

Bahartarin

@bahartarin · ۱۹ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «هر دو در نهایت می میرند»

«چقدر بد است ک وقتی به زمان بیشتری احتیاج داریم نمی‌توانیم چرخ روزگار را مثل چرخ‌دنده‌های یک ساعت به هر طرفی ک بخواهیم بچرخانیم.»

Bahartarin

@bahartarin · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست»

«شجاع‌بودن یعنی بیدارشدن از خواب در مواجهه با روزی که ترجیح می‌دهید از خواب بیدار نشوید. شجاع‌بودن یعنی حاضربودن در قلب خود؛ قلبی که شکسته و به میلیون‌ها قطعهٔ مختلف تبدیل شده و هرگز نمی‌توان آن را درست کرد. شجاعت یعنی ایستادن در لبهٔ پرتگاهی که در زندگیِ شخصی ایجاد شده و رو برنگرداندن از آن، پنهان‌نکردن ناراحتیِ خود زیر ماسک کوچک «مثبت فکر کن». شجاعت یعنی بگذاریم درد آزاد باشد و تمام فضای موردنیازش را اشغال کند. شجاع‌بودن یعنی نقل این داستان. هم وحشتناک است و هم زیبا.»

Bahartarin

@bahartarin · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «عقاید یک دلقک»

«گفتم موضوع خیلی مهمی است پرسید خبر مرگ کسی را میخواهید بدهید؟ گفتم نه اما تقریبا در همین حدود پرسید آیا کسی تصادف سختی کرده است؟ گفتم نه یک جراحت درونی است باصدایی ک حالا قدری ملایم‌تر شده بود گفت؛ که اینطور یک خونریزی داخلی بوده است؟ گفتم نه یک جراحت و زخم روحی است، موضوعی کاملا روحی ظاهرا کلمه روحی برای او کاملا غریبه بود زیرا سکوت سختی کرد گویی وقتی مسئله‌ای به روح و روان ارتباط پیدا میکند نمیتواند به هیچ وجه مهم و حیاتی باشد.»

Bahartarin

@bahartarin · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «می خواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم»

«تو هنوز به پایین‌ترین سطح خودت نرسیدی. وقتی میریم زیر آب، ی جایی هست ک میتونیم زمین رو زیر پامون حس کنیم، کف صخره، ب اونجا میگن پایین‌ترین سطح رسیدن ب اونجا میتونه آرامش‌بخش باشه، چون میدونیم وقتی ب اونجا برسیم میتونیم دوباره پامون رو روی اون سطح فشار بدیم و خودمون رو بکشیم بالا اما اگه زمین رو زیر پامون حس نکنیم، ترسمون رفته‌رفته بیشتر میشه. زندگی هم همینطوره باید پات برسه به اون صخره، به پایینترین سطح، تا احساس آرامش کنی شاید رسیدن ب اونجا برای تو هم خوب باشه. از کجا میدونین ک هنوز ب اونجا نرسیدم چون قبل از رسیدن ب اون سطح احساس تنهایی و ویرانی ببشتری رو تجربه میکنیم»

Bahartarin

@bahartarin · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «همنت»

«الایزا از مادرش میپرسد: شما هم هنوز به او فکر میکنید؟ هنوز هم گاهی انتظار شنیدن صدای پایش را دارید؟ صدای خرف زدنش را؟ صدای نفس‌هایش را وقتی شب‌ها خواب است؟ چون من دارم. همیشه. من هنوز هم فکر میکنم یک روز صبح، از خواب که بیدار میشوم، میبینم دوباره همانجا کنارم دراز کشیده؛ یک شیار و شکنی در زمان پیدا خواهد ضد و ما باز هم برمیگردیم به همانجا که بودیم، به همان زمانی که او زنده بود و نفس میکشید.»

Bahartarin

@bahartarin · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پیش از آنکه قهوه ات سرد شود»

«فرقی ندارد ک فرد به گذشته یا اینذه سفر کند، درنهایت زمان حال تغییر نمیکند. پس این سوال مطرح میشود،فایده نشستن روی آن صندلی چیست؟ اما کازو همچنان معتقد است ک صرف نظر از مشکلاتی ک آدمها با آن مواجه میشوند ،همیشه قدرت غلبه بر آن را پیدا میکنند. فقط شهامت میخواهد. اگر این صندلی بتواند شخصیت کسی را تغییر بدهد، پس ب هدف خودش رسیده‌است.»

Bahartarin

@bahartarin · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «یک عاشقانه ی آرام»

«مگذار ک عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود مگذار ک حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادتِ آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛ پیوسته نو کردنِ خواستنی است ک خود پیوسته خواهانِ نوشدن است و دیگرگون شدن تازگی ذاتِ عشق است و طراوت بافتِ عشق، چگونه میشود تازگی و ژراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟»

Bahartarin

@bahartarin · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «یک عاشقانه ی آرام»

«عسل برایت یک عاشقانه‌ی آرام ساخته‌ام، یک انشای ساده‌ی مدرسه‌ای، خسته نیستی که بشنوی؟ خسته‌ام ؛ اما چرا نمیشود یک عاشقانه‌ی آرام را وقت خستگی شنید؟ نگفتم نمیشود.این هم اما میشود ک انسان انقدر خسته باشد ک نخواهد حتی یک قطعه‌ی بسیار لطیف و خستگی‌زدای موسیقی را بشنود. بخوان گیله مرد شاید ک عاشقانه‌ی آرام را اصولا برای لحظه‌های دشوار خستگی می‌سازند؛ اما اگر وقتی ک میخوانی خوابم گرفت و خوابم برد نمی‌رنجی؟»

Bahartarin

@bahartarin · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «یک عاشقانه ی آرام»

«سه‌شنبه نه مژده‌ی شروع دارد نه نشاط پایان، نه سهمی از ابتدا نه دانگی از انتها. نه راهی‌است سربالا ک به امید رسیدن به قله‌ای بتوان نفس‌زنان و کوفته پیمودش، نه سرازیر است ک شادی ترک قله را با شوق رسیدن به خانهو زمین گذاتشن کوله و کندن پوتین‌های چسبیده به پا و بازکردن دگمه‌های بادگیر و درازکردن اسوده‌ی پاها را در خود داشته باشد. قله هم اما نیست. پس به داد سه‌شنبه‌ها باید رسید. ان را چنان لبریز کنیم ک به درون چهارشنبه‌ها سرریز کند واز انجا چکه چکه به درون کاسه‌ی ابی پنجشنبه‌ها بچکد.»

Bahartarin

@bahartarin · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش»

«میتوانی روی خاطره‌ها سرپوش بگذاری یا چه میدانم سرکوبشان کنی ولی نمیتوانی تاریخی را ک این خاطرات را شکل داده پاک کنی هرچی باشد این یادت بماند تاریخ را نه میشود پاک کرد نه عوض مثل این است ک بخواهی خودت را نابود کنی»