«فکر کرد شاید نباید ماهیگیر میشدم. اما من برای همین کار به دنیا آمدهام.»
همه جملههای الی و کتابهای نخوانده اش
۱۸ جمله ثبتشده
«شاهماهی من بالاخره باید یک جایی باشد.»
«حسی ناشناخته و درونی به او ندا میدهد که همهی رنج ها، تجربه ها، شکستها، پیروزیها و تاب آوریهای او در سراسر عمرش بی چیزی نبوده و نیست»
«دو دوست مبهوت و سرگشته در نور زننده کافه به همدیگر خیره شدند آخرین باری که همدیگر را رودررو دیده بودند، نیمی از سن و سال کنونیشان را داشتند. وقتی پسر بودند از هم جدا شده بودند و حال؛ زندگی از یکی از آنها یک فراری ساخته بود و از دیگری؛ مردی محتضر. هر دو در این فکر بودند که آیا ورقشان بد آمده بود یا بد بازی کرده بودند.»
«وقتی به خانه رسیدم، سپیده دمیده بود. خودم را با آن لباسهای قرضی و مسخره در خیابانهای نمناک که تهرنگ سرخشان تلألؤ داشت، جلو میکشیدم. دیدم پدرم روی صندلی دستهدار سالن غذاخوری به خواب رفته است. پتویی روی پاهایش انداخته و کتاب محبوبش روی پاهایش باز بود ـ نسخهای از کاندید، اثر ولتر، که سالی یکی دو بار میخواندش. تنها اوقاتی که صدای خنده شاد و بیدغدغهاش را میشنیدم، موقع مطالعه این کتاب بود. نگاهش کردم: موهایش جوگندمی شده بود و تنک، و پوست اطراف گونههایش بهتدریج شل و آویزان میشد. به مردی که زمانی تقریبا شکستناپذیر میدانستم نگاه کردم؛ حال شکننده شده بود، و بیآنکه بداند، شکست خورده بود. شاید هر دو شکست خورده بودیم. خم شدم تا پتویی را که چند سال بود قولش را برای اعانه و خیریه داده بود رویش بیندازم. پیشانیاش را بوسیدم، پنداری با این کار میتوانستم تارهای نامرئیای را که او را از من، آن آپارتمان کوچک و یاد و خاطراتم میکند و میبرد پاره کنم. انگار فکر میکردم با آن بوسه میتوانم زمان را فریب بدهم و متقاعدش کنم که ما درگذرد، که روزی دیگر و در زندگیای دیگر به سراغمان بازگردد.»
«"بارسلونا هم مثل همهٔ شهرهای قدیمی، مجموعه ای از ویرانه ها شده. عناصر باشکوه و عظیمی که این همه آدم بهشون افتخار می کنن:قصرها، کارخونه ها، بناهای یادبود و مظاهری که هویت ما هستن، حالا دیگه چیزی بیش از بقایای تمدنی منقرض شده نیستن."»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«وقتی به آرزویت میرسی فکر میکنی این همان آرزویی نبوده که در فکر و خیالت میپروراندی.»
«هیچکس شهری را بیدلیل نفرین نخواهدکرد. هیچکس را نخواهییافت که راستبگوید که شهرم را نمیشناسم. انسان خاک را تقدیس میکند. انسان در خاک میرویَد چون گیاه و در خاک میمیرد.»
«هلیا، یک سنگ بر پیشانیِ سنگیِ کوه خورد. کوه خندید و سنگ شکست. یک روز کوه میشکند. خواهیدید.»
«آنها که تا سپیدِ صبح بیدار مینشینند ستایشگران بیداری نیستند.»
«آهنگها تنهایی را تسکین میدهند؛ امّا تسکینِ تنهایی، تسکینِ درد نیست. در کنار بیگانهها زیستن در میان بیرنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات، بیدلیلترینِ جاریشدگانِ در فضا هستند. وقتی همه میگویند، هیچکس نمیشنود. به خاطر داشتهباش! سکوت، اثباتِ تهیبودن نمیکند.»
«هرگز، بعد از آن شَب، مهلتی برای گفتنِ آنچه بر من گذشت بهدستنیامد. واژهها در من ماندند و در من مذابشدند و در آن سرمای زندگیسوز، واژهها در وجود من بستند.»
«التماس شُکوه زندگی را فرو میریزد. تمنّا، بودن را بیرنگ میکند و آنچه از هر استغاثه به جای میماند؛ ندامت است.»
«هلیا! برای دوستداشتنِ هر نَفَسِ زندگی، دوستداشتنِ هر دَمِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیزِ نو، خرابکردن هر چیزِ کهنه را و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگبودن را.»
«هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر. کسی ماندهاست که خواهدآمد. باورکن! کسی که امکان آمدن را زنده نگه میدارد.»
«گفت:"اگر بخواهیم در انتظار صلح بمانیم؛ پیر خواهیم شد."»
صفحه ۱۲۵ · ۵
«"چه مضحک است که میبینی در میان آن همه بدبختی، چگونه سالهای سال خوشبخت بودهای و در واقع، باز هم نفهمیدهای که آیا عشق بوده است یا نه؟"»
صفحه ۵۱۲
