خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های Elyar

۲۰ جمله ثبت‌شده

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«نمی‌خواستم به قوانین ظالمانه‌ی آن‌ها تن بدهم.»

صفحه ۵۴ · فصل اول: دخترک سر به‌زیر شورش می‌کند

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«اما نتوانست درک کند، نفهمید. اگر زمانی حتی یک سر سوزن درکم می‌کرد، آن‌وقت ارج‌و‌قربم در نظرش ده‌برابر می‌شد.»

صفحه ۵۰ · فصل اول: من کی بودن و او کی بود

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«ما نفرین شده‌ایم، کلا رد زندگی آدم‌ها نفرین‌شده است! به‌خصوص زندگی من! حالا فهمیدم‌ام که اشتباهم کجا بوده! بله، یک جای کار می‌لنگید. همه چیز واضح بود، نقشه من مثل روز روشن بود. خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج می‌کشم.»

صفحه ۴۹ · فصل اول: پیشنهاد ازدواج

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«البته همه‌ی این‌ها تا وقتی خوب آمد که در ذهنم حرف‌شان‌ را می‌زنم و اگر همین‌ها را بلند بگویم، احمقانه‌ترین حرف ممکن می‌شود. دلیل سکوت‌های پُرنخوت ما همین بود و برای همین در سکوت گذران می‌کردیم.»

صفحه ۴۹ · فصل اول: مدام نقشه نقشه

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«ببینید آقایان، افکاری هستند که... یعنی می‌دانید، اگر افکارتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آنوقت بسیار احمقانه به‌نظر می‌رسد.؛ آدم حتی شرمنده می‌شود، اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلیل دیگری دارد که من نمی‌دانم.»

صفحه ۴۸ · فصل اول: مدام نقشه نقشه

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«آخ، زن عاشق معایب و حتی بدحنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدهی‌هایش بیاورد.»

صفحه ۴۷ · فصل اول: مدام نقشه نقشه

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«(به‌خصوص تاکید دارم که کارم بی‌رحمانه بود) در دو کلمه برایش خلاصه کردن که بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دلفریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به‌دست آمده، برای به‌دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که مظاهر اولیه زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن‌وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم!»

صفحه ۴۳ · فصل اول: نجیب‌ترین مرد دنیا، البته خودم هم باورم نمی‌شود

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.»

صفحه ۴۳ · فصل اول: نجیب‌ترین مرد دنیا، البته خودم هم باورم نمی‌شود

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه مردم کرده بودند. مطرود و فراموش شده... و هیچ‌کس نمی‌داند، احدی خبر ندارد!»

صفحه ۴۲ · فصل اول: نجیب‌ترین مرد دنیا، البته خودم هم باورم نمی‌شود

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری. مگر نه؟ آه، ای‌آدمیزاد پست فطرتِ نابکار! آخ که چه کیفی می‌کردم!»

صفحه ۳۷ · فصل اول: پیشنهاد ازدواج

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«آخ که آدمیزاد چه‌قدر خوب متوجه پَستی و دنائت می‌شود!»

صفحه ۳۷ · فصل اول: پیشنهاد ازدواج

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«مدام تلاش می‌کنم افکارم را جمع‌وجور کنم، آنا نمی‌توانم. امان از جزئیات، ای‌امان...»

صفحه ۲۹ · فصل اول: من کی بودن و او کی بود

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «نازنین»

«مدام راه می‌روم و راه می‌روم و می‌خواهم و مسئله را برای خودم روشن کنم. شش ساعت تمام است که می‌خواهم سر دربیاورم اما عاجزم از جمع‌وجور مردن افکارم شاید دلیلش این است که مدام راه می‌روم و راه می‌روم... ماجرا از این قرار است.»

صفحه ۲۳ · فصل اول: من کی بودن و او کی بود

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بوف کور»

«جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک‌از پشت چشمت درمی‌آید یا اصلا اشک درنمی‌آید!»»

صفحه ۷۹

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بوف کور»

«جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک‌از پشت چشمت درمی‌آید یا اصلا اشک درنمی‌آید!»»

صفحه ۷۹

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بوف کور»

«آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را میکند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود ـ این صدای مرگ است.»

صفحه ۷۵

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بوف کور»

«نه، من احتیاجی بدیدن این‌همه دنیاهای قی‌آور و این‌همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم ـ مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟»

صفحه ۷۴

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بوف کور»

«تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش میکند، من به آن عادت کرده بودم ـ در تاریکی بود که افکارم گم‌شده‌ام، ترس‌های فراموش‌شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه مغزم دنهانغشده بود همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی میکرد ـ کنج اطاق، پشت پرده، کنار در پر ازین افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدید کننده بود.»

صفحه ۶۸

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بوف کور»

«حس میکردم که نه زنده زنده هستن و نه مرده مرده، فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتن و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم»

صفحه ۶۷

Elyar

@elyar · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بوف کور»

«اغلب با یک نفر که حرف میزدم یا کاری میکردم راجع به موضوع‌های گوناگون داخل بحث میشدم در صورتی که حواسم جای دیگری بود، بفکر دیگر بودم و توی دلم به خودم ملامت میکردم»

صفحه ۵۳