خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های fatemenouri

۵ جمله ثبت‌شده

fatemenouri

@fetemenouri · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «انتقام: 11 داستان سیاه»

«روز ها می نشستم و فاسد شدن کیک توت فرنگی را نگاه می کردم،اول خامه رویش قهوه ای و بعد تکه تکه شد.بعد روی سلفون دورش لکه های چربی ظاهر شد.سپس توت فرنگی هایش خشک و مثل سر نوزادی نارس،چروکیده و کج شدند. خود کیک اسفنجی هم خشک و سپس کم کم خرد شد. آخر سر هم لایه ای کپک روی کیک ظاهر شد. به همسرم گفتم:کپک هم خیلی قشنگ است...»

صفحه ۱

fatemenouri

@fetemenouri · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «فروشی گمشده»

«انگار به طور خاص مردان به جنگ نیاز دارند تا معنای آنچه را که از قبل دارند،بیابند. تااین نوسان شدید را در آستانه از دست دادن همه چیز،قبل از بیدار شدن و عقب نشینی از لبه پرتگاه احساس کنند.»

fatemenouri

@fetemenouri · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مغازه خودکشی»

«مشکل اینه که مردم به قدری تنهان که حتی وقتی این موجودات زهردار روهم به اون ها می فروشیم ،باز جذبشون میشن! عجیب اینکه این موجودات هم همون حس رو دارند و نیششون نمی زنند...»

fatemenouri

@fetemenouri · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد»

«نخستین دلیل وی ،یکنواختی زندگی بود. می دید جوانی اش بی تب و تاب می گذردو راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانه های حتمی غیر قابل برگشت خود را دارد،بیماری آغاز می شود،دوستان از دست می روند و با ادامه ی زندگی سرانجام چیزی ،به جز تحمل درد افزون تر ،عایدش نمی شود. دلیل دیگر با بار فلسفی همراه بود .او،مطالعه می کرد،روزنامه هارا می خواند،برنامه های تلویزیون را می دید و از آنچه در پیرامون وی در جهان می گذشت آگاه می شد،می اندیشید که همه چیز ناروا و در هاله ای از اشتباه فرورفته است و خود نقشی در پرداخت و تصحیح ناروا ها و اشتباهات ندارد.بدین سان،خود را کوچک و کوچکتر می دید و به احساس دردناک ناتوانی واقعی دست می یافت...»

fatemenouri

@fetemenouri · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «Friends: دوستان»

«فکر کنم آدم باید واقعا تمام رویاهایش به حقیقت بدل شوند تا بفهمد آن ها رویاهای اشتباهی بودند...»