fatemenouri
@fetemenouri
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده

Friends: دوستان
نویسنده نامشخص

شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری، آنتوان دوسنت اگزوپری، آنتوانت دوسنت اگزوپری

بامداد خمار
فتانه حاج سیدجوادی

برباد رفته
مارگارت میچل

فروشی گمشده
ایوی وودز

انتقام: 11 داستان سیاه
یوکو اوگاوا

48 قانون قدرت
رابرت گرین، ویوست الفرز

می خواهم بمیرم ولی باز هم هوس دوکبوکی کرده ام 2
بک سه هی

می خواهم بمیرم ولی هوس دوکبوکی کرده ام
بک سهی، بک سی هی

سرگذشت ندیمه
مارگارت آتوود

به امید دل بستم
لنکالی

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
پائولو کوئیلو، پائولو کوییلو، پائولو کوئلیو

مادام بوواری
گوستاو فلوبر

سال بلوا
عباس معروفی

اسرار روانشناسی تاریک
ریچارد کمپبل

محکم در آغوشم بگیر
سو جانسن

نقشه هایی برای گم شدن
ربکا سولنیت

کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم
پائولو کوئیلو

سقوط
آلبر کامو، تی جی نیومن، تی. جی نیومن

اضطراب موقعیت
آلن دو باتن

جزء از کل
استیو تولتز

ابله
فئودور داستایفسکی، فیودور داستایفسکی، فیودور داستایوسکی، فئودور داستایوسکی

ماده ی تاریک
بلیک کراوچ

مغازه خودکشی
ژان تولی، ژان توله

همه چیز به فنا رفته
مارک منسن

دل سگ
میخائیل بولگاکف

قمارباز
فئودور داستایفسکی، فیودور داستایفسکی، فئودور داستایوفسکی

نجواگر
الکس نورث، دوناتو کاریزی

تکه هایی از یک کل منسجم
پونه مقیمی

سینوهه پزشک مخصوص فرعون
میکا والتاری

تختخوابت را مرتب کن
ویلیام اچ مک ریون

موش ها و آدم ها
جان اشتاین بک، جان استاین بک

نیمه تاریک وجود
دبی فورد

دختری که رهایش کردی
جوجو مویز

مغازه ی جادویی
جیمز دوتی

آدمهای سمی
لیلیان گلاس

هنر ظریف بی خیال بودن
مارک مانسون

بادام
وون پیونگ سون، ون پیونگ سون، سون وون پیونگ

کتابخانه نیمه شب
مت هیگ

سندروم دختر خوب
بورلی انگل

عادت های اتمی
جیمز کلیر، جیمز کلییر

بیگانه
آلبر کامو
آخرین نظرها و امتیازها
آخرین جملهها

«روز ها می نشستم و فاسد شدن کیک توت فرنگی را نگاه می کردم،اول خامه رویش قهوه ای و بعد تکه تکه شد.بعد روی سلفون دورش لکه های چربی ظاهر شد.سپس توت فرنگی هایش خشک و مثل سر نوزادی نارس،چروکیده و کج شدند. خود کیک اسفنجی هم خشک و سپس کم کم خرد شد. آخر سر هم لایه ای کپک روی کیک ظاهر شد. به همسرم گفتم:کپک هم خیلی قشنگ است...»

«انگار به طور خاص مردان به جنگ نیاز دارند تا معنای آنچه را که از قبل دارند،بیابند. تااین نوسان شدید را در آستانه از دست دادن همه چیز،قبل از بیدار شدن و عقب نشینی از لبه پرتگاه احساس کنند.»

«مشکل اینه که مردم به قدری تنهان که حتی وقتی این موجودات زهردار روهم به اون ها می فروشیم ،باز جذبشون میشن! عجیب اینکه این موجودات هم همون حس رو دارند و نیششون نمی زنند...»

«نخستین دلیل وی ،یکنواختی زندگی بود. می دید جوانی اش بی تب و تاب می گذردو راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانه های حتمی غیر قابل برگشت خود را دارد،بیماری آغاز می شود،دوستان از دست می روند و با ادامه ی زندگی سرانجام چیزی ،به جز تحمل درد افزون تر ،عایدش نمی شود. دلیل دیگر با بار فلسفی همراه بود .او،مطالعه می کرد،روزنامه هارا می خواند،برنامه های تلویزیون را می دید و از آنچه در پیرامون وی در جهان می گذشت آگاه می شد،می اندیشید که همه چیز ناروا و در هاله ای از اشتباه فرورفته است و خود نقشی در پرداخت و تصحیح ناروا ها و اشتباهات ندارد.بدین سان،خود را کوچک و کوچکتر می دید و به احساس دردناک ناتوانی واقعی دست می یافت...»

«فکر کنم آدم باید واقعا تمام رویاهایش به حقیقت بدل شوند تا بفهمد آن ها رویاهای اشتباهی بودند...»
نویسندههای دنبالشده
کسی رو دنبال نکرده.



