خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های Azin🫧🌊

۲ جمله ثبت‌شده

Azin🫧🌊

@la.caminantee · ۲ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «خصم»

«مرد افسانه‌باف، که تا آن لحظه مهار خویشتن را سخت در چنگ می‌فشرد و استادانه بر هر موقعیتی چیرگی داشت، رفته‌رفته به یک انسان بدل می‌شد، به موجودی شکننده. نقطه ضعف او اینک خود را نشان می‌داد. او با زنی آشنا شده بود. به او عشق می‌ورزید. جرئت نمی‌کرد حقیقت را به او بگوید، ترجیح می‌داد بمیرد تا اینکه ناامیدش کند. نیز ترجیح می‌داد بمیرد تا اینکه به دروغ گفتن به او ادامه دهد. کورین با شور و شوق به او می‌نگریست و دستش را می‌گرفت. اشک بر گونه‌هایشان جاری می‌شد. در سکوت از پله‌ها بالا می‌رفتند، پا به اتاق خواب می‌گذاشتند، برهنه و گریان عشق‌بازی می‌کردند و اشک‌های در هم آمیخته‌شان طعم رهایی داشت. ژان کلود حالا دیگر می‌توانست بمیرد، دیگر مهم نبود، دیگر هیچ چیز مهم نبود،‌او بخشیده شده بود، او نجات یافته بود.»

صفحه ۹۳

Azin🫧🌊

@la.caminantee · ۲ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مارش رادتسکی»

«قیصر پیرمردی بود، پیرترین قیصر جهان. مرگ در اطرافش پرسه می‌زد، می‌چرخید و درو می‌کرد و درو می‌کرد. از تمام کشتزار فقط قیصر چون ساقه‌ی سیمین از یادرفته‌ای هنوز آنجا ایستاده بود ‌و انتظار می‌کشید.»

صفحه ۳۲۲