Azin🫧🌊
@la.caminantee
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
هنوز عضو حلقهای نیست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده
آخرین نظرها و امتیازها
هنوز نظری نداده.
آخرین جملهها

«مرد افسانهباف، که تا آن لحظه مهار خویشتن را سخت در چنگ میفشرد و استادانه بر هر موقعیتی چیرگی داشت، رفتهرفته به یک انسان بدل میشد، به موجودی شکننده. نقطه ضعف او اینک خود را نشان میداد. او با زنی آشنا شده بود. به او عشق میورزید. جرئت نمیکرد حقیقت را به او بگوید، ترجیح میداد بمیرد تا اینکه ناامیدش کند. نیز ترجیح میداد بمیرد تا اینکه به دروغ گفتن به او ادامه دهد. کورین با شور و شوق به او مینگریست و دستش را میگرفت. اشک بر گونههایشان جاری میشد. در سکوت از پلهها بالا میرفتند، پا به اتاق خواب میگذاشتند، برهنه و گریان عشقبازی میکردند و اشکهای در هم آمیختهشان طعم رهایی داشت. ژان کلود حالا دیگر میتوانست بمیرد، دیگر مهم نبود، دیگر هیچ چیز مهم نبود،او بخشیده شده بود، او نجات یافته بود.»

«قیصر پیرمردی بود، پیرترین قیصر جهان. مرگ در اطرافش پرسه میزد، میچرخید و درو میکرد و درو میکرد. از تمام کشتزار فقط قیصر چون ساقهی سیمین از یادرفتهای هنوز آنجا ایستاده بود و انتظار میکشید.»










