
خالد حسینی
«هزار خورشید تابان» برای من از اون کتابهایی بود که وقتی تمومش کردم حس نکردم داستانش تموم شده بعضی کتابها رو میبندی و میذاری کنار اما بعضی شخصیتها یه جایی توی ذهنت میمونن و هرچقدر هم ازشون فاصله بگیری باز یه تکه ازشون همراهته برای من مریم یکی از همون شخصیتها بود مریم از همون اول زندگی انگار محکوم شده بود خودش رو کمتر از بقیه ببینه از کودکی بهش فهمونده شده بود که زیادیه که نباید انتظار زیادی از زندگی داشته باشه و شاید اصلاً لایق داشتن یه زندگی معمولی نیست چیزی که بیشتر از همه اذیتم کرد این بود که این حرفها کمکم تبدیل شدن به بخشی از باور خودش انگار وقتی یک نفر رو سالها متقاعد کنی که ارزش نداره دیگه حتی لازم نیست خودت تحقیرش کنی چون خودش ادامهی این کار رو انجام میده لیلا برای من کاملاً متفاوت بود با امید بزرگ شده بود با رویا و با این تصور که میتونه آیندهی خودش رو بسازه برای همین اتفاقهایی که براش میفته فقط زندگیش رو خراب نمیکنه بلکه تصویری رو که از آینده داشته هم ازش میگیره و به نظرم زیبایی رابطهی مریم و لیلا دقیقاً از همین تفاوت شروع میشه این دو نفر اولش اصلاً قرار نبود دوست هم باشن حتی مدت زیادی همدیگه رو درست نمیفهمیدن اما وقتی هر دو وارد یک زندگی مشترک و سخت میشن کمکم متوجه میشن که دردهاشون خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردن به هم شبیهه لیلا کمکم پشت سکوت و رفتارهای مریم زنی رو میبینه که سالها تنها بوده و کسی واقعاً دوستش نداشته مریم هم برای اولین بار کسی رو پیدا میکنه که بودنش براش مهمه و احساس میکنه بودن خودش هم برای یک نفر دیگه ارزش داره رابطهی این دو نفر برای من خیلی بیشتر از یه دوستی ساده بود مریم برای لیلا کمکم تبدیل به مادر و خواهر و پناه شد و لیلا هم برای مریم تبدیل شد به چیزی که مریم تمام عمر از داشتنش محروم بود یک خانواده و فکر میکنم یکی از دردناکترین و در عین حال قشنگترین چیزهای کتاب همینجاست مریم شاید هیچوقت نتونست اون زندگیای رو که میخواست داشته باشه اما تونست کاری کنه که لیلا فرصت ساختن زندگیای رو داشته باشه که خودش هیچوقت نداشت به نظرم مریم در طول داستان از یه جایی به بعد دیگه فقط تحمل نمیکنه برای اولین بار انتخاب میکنه انتخاب میکنه که برای کسی که دوستش داره بایسته و همین انتخاب شاید مهمترین کاریه که توی تمام زندگی خودش انجام میده من پایان مریم رو فقط یک پایان غمگین نمیبینم غمگینه و واقعاً دردناکه اما یه جور پیروزی خاموش هم توش هست چون زنی که تمام عمر بهش گفته بودن بیارزشه در نهایت ثابت میکنه که میتونه زندگی یک انسان دیگه رو نجات بده و آیندهی یک خانواده رو تغییر بده و لیلا هم بدون مریم همون آدم قبلی نمیمونه چیزی از مریم برای همیشه توی زندگیش باقی میمونه در خاطراتش در بچههاش در انتخابهاش و حتی در نگاهی که بعداً به زندگی پیدا میکنه برای همین عنوان کتاب برای من معنای دیگهای پیدا کرد هزار خورشید تابان برای من فقط دربارهی زیبایی افغانستان نیست برای من دربارهی زنهایی هم هست که با وجود تمام تاریکیهایی که دورشون رو گرفته هنوز یه نوری توی وجودشون دارن مریم شاید خودش هیچوقت نتونست اون نور رو ببینه اما لیلا تونست ببینتش و شاید قشنگترین چیزی که از رابطهی این دو نفر گرفتم همین بود گاهی آدم خودش نمیدونه چقدر نور داره تا وقتی که زندگی یه نفر دیگه رو روشن میکنه مریم برای من همون آدم بود زنی که خودش فرصت زیادی برای زندگی کردن نداشت اما تونست بخشی از زندگی خودش رو به لیلا بده و شاید به همین دلیله که بعد از تموم شدن کتاب هنوز نمیتونم مریم رو یک شخصیت تمومشده بدونم چون مریم رفت اما چیزی از خودش گذاشت که ادامه پیدا کرد شاید خودش نتونست زیر نور خورشید زندگی کنه اما کاری کرد که خورشید زندگی لیلا خاموش نشه و شاید «هزار خورشید تابان» در نهایت داستان همین باشه آدمهایی که زندگی تلاش میکنه خاموششون کنه اما قبل از خاموش شدن نورشون رو به یک نفر دیگه میدن
