خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های مبین محمدی

۱۶ جمله ثبت‌شده

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۳ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شر در اندیشه ی مدرن»

«طبیعت به تمایزهای بین انواع گناه و انواع بی‌گناهی بی‌تفاوت است؛ تروریست‌ها‌ فعالانه آن تمایزها را نادیده گرفتند. هدف تروریست‌ها شکل‌گیری همان چیزی بود که اخلاقیات می‌کوشد از آن جلوگیری کند: مرگ و ترس.(روسو بر این باور بود که ترس از مرگ بدتر از خود مرگ است، زیرا ترس آزادی ما را تهدید و زندگی را به کاممان تلخ می‌کند.)»

خشونت به یک انسان آسیب می‌زند، اما ترس می‌تواند خیلی فراتر از قربانی مستقیمش برود و رفتار آدم‌های زیادی را تغییر دهد؛ می‌تواند آزادی انتخاب را محدود کند، اعتماد را از بین ببرد و آدم‌ها را وادار کند برای مدتی طولانی با احتمال یک خطر زندگی کنند. به نظرم همین‌جاست که شر فقط در خود عمل باقی نمی‌ماند و به فضایی تبدیل می‌شود که دیگران هم ناخواسته در آن زندگی می‌کنند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر»

«و درست همان‌طور که فرض قانون در کشورهای متمدن این است که ندای وجدان به همه انسان‌ها می‌گوید «قتل مکن!» به‌رغم آنکه امیال و گرایش‌های طبیعی انسان ممکن است گاهی مرگبار باشند، قانون کشور هيتلر نیز اقتضا می‌کرد که ندای وجدان به همه بگوید «قتل بکن»، هرچند که سازمان‌دهندگان کشتارها به‌خوبی می‌دانستند که قتل، خلاف امیال و گرایش‌های طبیعی اغلب افراد است. شر در رایش سوم آن ویژگی‌ای را که اغلب انسان‌ها به آن می‌شناسند، از دست داده بود؛ ویژگی وسوسه، بسیاری از آلمانی‌ها و بسیاری از نازی‌ها شاید اکثریت قاطعی از آن‌ها لابد وسوسه شده بودند که دست به قتل نزنند، سرقت نکنند، اجازه ندهند همسایگانشان را به کام مرگ بفرستند(چون قطعا می‌دانستند که یهودیان دارند به کام مرگ فرستاده می‌شوند، هرچند بسیاری از آن‌ها شاید از جزئیات مخوف بی‌خبر بوده باشند) و با سود‌بردن از این جنایت‌ها در آن‌ها همدست نشوند؛ اما الحق که یاد گرفته بودند چطور در مقابل وسوسه مقاومت کنند.»

این بخش را انتخاب کردم چون مسئله‌ای که مطرح می‌کند فقط متعلق به تاریخ نیست و هنوز هم شکل‌های تازه‌ای از آن را می‌بینیم. خطرناک‌ترین وضعیت زمانی شکل می‌گیرد که یک رفتار نادرست، آن‌قدر در یک ساختار تکرار و عادی شود که دیگر برای انجام دادنش نیازی به توجیه شخصی نداشته باشیم. انسان می‌تواند کاری را که در حالت عادی غیرقابل‌قبول می‌داند، وقتی همان کار با عنوان وظیفه، قانون، مصلحت یا دستور جمعی ارائه شود، به‌تدریج برای خودش قابل‌قبول کند. این مسئله امروز هم در مقیاس‌های مختلف وجود دارد؛ در محیط‌های کاری، سیاست، شبکه‌های اجتماعی و حتی روابط روزمره، جایی که مسئولیت فردی گاهی پشت تصمیم جمعی پنهان می‌شود. برای من اهمیت این بخش در همین هشدار است که اخلاق وقتی ارزش واقعی خود را نشان می‌دهد که محیط اطراف، خلاف آن را طبیعی جلوه دهد. آدم اخلاقی کسی است که وقتی همه‌چیز به او می‌گوید «همین کار را بکن»، هنوز توانایی ایستادن و پرسیدنِ «آیا واقعا باید؟» را از دست نداده است. چون آدمی وقتی پای جان و مال و آبرویش در میان است، شاید بتواند برای انتخاب‌هایش توجیهی پیدا کند؛ اما بالاتر از همه‌ی این‌ها، وجدانی وجود دارد که نمی‌شود به بهانه‌ی شرایط و مصلحت آن را خاموش کرد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چهارگانه ی اسکندریه»

«بیهوده است که دلباختگی را پیوند میان اذهان و افکار بدانیم. ماجرا به آتش افتادن هم زمان دو روحی است که هر کدام مستقلا درگیر بالیدن‌اند و غلیان عواطف نتیجه‌ی انفجاری است که بی‌صدا درونمان اتفاق می‌افتد و دل‌باخته ، حول و حوش این اتفاق، بهت‌زده و پریشان‌حواس، می‌جنبد تا تجربه خود را بیآزماید. اویی که دوستش داریم صرفا کسی است که هم‌زمان و خودشیفته‌وار در تجربه‌مان شریک است و میل نزدیک بودن به این موجود عزیز هم از ابتدا به قصد تصاحب او نیست، به قصد مقایسه دو برداشت از یک اتفاق واحد است، مثل مقایسه تصویر سوژه‌ای واحد در آینه‌های مختلف. همه این‌ها مقدم است بر اولین نگاه، بوسه یا لمس، مقدم است بر جاه طلبی، غرور یا حسادت و مقدم است بر اولین ابراز علاقه‌هایی که نقطه عطف رابطه‌اند، چون از این‌جاست که عشق به عادت، به مالکیت، تنزل میابد و به تنهایی بر‌می‌گردد.»

دلیل انتخاب این متن برای من، فکر کردن دوباره به مرزی بود که میان دوست داشتن و مالکیت وجود دارد. به نظرم خیلی از رابطه‌ها نه به خاطر نبود علاقه، بلکه از جایی فرسوده می‌شوند که آدم‌ها می‌خواهند دیگری را آن‌طور که خودشان می‌خواهند داشته باشند. ما گاهی از کسی توقع داریم همان‌طور احساس کند که ما احساس می‌کنیم، همان‌طور بماند که روز اول دیده‌ایم و حتی بخشی از هویت خودش را با نیازهای ما هماهنگ کند. شاید رابطه‌ی سالم از جایی شروع شود که بپذیریم نزدیک بودن به یک انسان، به معنای در اختیار داشتن او نیست. آدمی که دوستش داریم باید همچنان حق داشته باشد تغییر کند، دور شود، متفاوت فکر کند و حتی بخشی از وجودش برای ما ناشناخته بماند. برای من، ارزش این نگاه در همین پذیرش است؛ اینکه صمیمیت واقعی شاید نه در از بین بردن فاصله، بلکه در تحمل کردنِ همان فاصله شکل می‌گیرد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دفترهای زندان: دفتر اول»

«گرامشی، یک رهبر سوسیالیست اتحادیه‌ی کارگری را برای تمجید از پرولتاریا به مثابه‌ی طبقه‌ای «با دستانی پینه‌بسته و مغزی که با فرهنگ و بیماری مدرسی آلوده نشده است» به باد انتقاد گرفت. گرامشی اعتقاد داشت که طبقات استثمارشده بدون فرهنگ هرگز نمی‌توانند امیدوار باشند که نقش خود را در تاریخ یا حقوق یا وظایف خود را درک کنند. وی در ادامه توضیح داد که محرک آزادی و تغییر اجتماعی از فرایند «تأمل خردورزانه» نشئت می‌گیرد و به این دلیل است که «کار شدید انتقادی، نفوذ فرهنگی و گسترش ایده‌ها مقدم بر هر انقلابی قرار دارد…»

صرفِ اینکه انسان تحت فشار یا استثمار باشد، لزوما به این معنا نیست که نسبت به موقعیت خودش آگاهی دارد یا می‌تواند آن را تغییر دهد. برای من، اهمیت این نگاه در این است که فرهنگ را از یک امر تزئینی و مخصوص طبقات برخوردار جدا می‌کند و آن را به مسئله‌ای حیاتی برای آزادی تبدیل می‌کند. تا وقتی آدم نتواند شرایطی را که در آن زندگی می‌کند بفهمد، حتی اعتراضش هم ممکن است فقط واکنشی به درد باشد، نه تلاشی آگاهانه برای تغییر. به همین دلیل این بخش برایم جالب بود؛ گرامشی پیش از تغییر جهان، روی تغییر شیوه‌ی فهمیدنِ جهان تأکید می‌کند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سن عقل»

«خیال می‌کردم آزادی یعنی این‌که از روبه‌رو به موقعیت‌هایی نگاه کنیم که خودمان با میل خودمان در برابر آن‌ها قرار گرفته‌ایم و تمام مسئولیت‌هایش را هم بپذیریم. اما بدون شک، این نظر تو نیست: تو جامعه‌ی سرمایه‌داری را محکوم می‌کنی، درحالی که خودت کارمند این جامعه‌ای؛ با اصول کمونیست‌ها همدلی نشان می‌دهی اما زیر بار تعهد دادن نمی‌روی. تو هرگز رای نداده‌ای. طبقه‌ی بورژوا رو تحقیر می‌کنی، درحالی که خودت بورژوا هستی، پسر و برادر یک بورژوا، و مثل یک بورژوا زندگی می‌کنی.»

این بخش، آزادی را از یک مفهوم ذهنی به یک مسئله‌ی واقعی در زندگی تبدیل می‌کند. خیلی راحت می‌شود درباره‌ی چیزهایی که قبول نداریم موضع گرفت، اما وقتی قرار باشد هزینه‌ی آن موضع را در زندگی خودمان بپردازیم، ماجرا کاملا عوض می‌شود. بخش مهم این متن همین فاصله میان چیزی است که انسان به آن باور دارد و شیوه‌ای که واقعا زندگی می‌کند. شاید آدم تا وقتی مجبور نشده بین آسودگی خودش و باورهایش یکی را انتخاب کند، هنوز نمی‌داند تا چه اندازه به آنچه می‌گوید ایمان دارد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سفر به انتهای شب»

«هرگز نمی‌شود آن‌طور که باید و شاید به کلمات اعتماد کرد. کلمات، ظاهر بی‌آزاری دارند، ابدا به نظر نمی‌رسد که ممکن است خطرناک باشند، بیشتر به باد هوا شباهت دارند، به صداهای کوچک دهن، نه شورند و نه بی‌نمک، و به‌ محض اینکه از دهن بیرون می‌آیند، از راه گوش، به‌وسیله توده نرم و خاکستری مُخ، درک می‌شوند. هیچ‌کس به کلمات خودش شک ندارد و مصیبت از همین‌جا شروع می‌شود.»

این بخش را انتخاب کردم چون به‌نظرم یکی از خطرناک‌ترین چیزها در زندگی، اعتماد بیش از حد به کلماتی است که خودمان به زبان می‌آوریم. آدم معمولا قبل از حرف زدن به پیامدهای جمله‌اش فکر نمی‌کند؛ کلمه که بیرون آمد، دیگر فقط یک صدا نیست و می‌تواند در ذهن دیگری معنایی پیدا کند که هیچ شباهتی به نیت ما نداشته باشد. شاید به همین دلیل است که بیشتر سوءتفاهم‌ها و حتی بعضی فاجعه‌ها از چیزهایی شروع می‌شوند که در لحظه، کاملا بی‌اهمیت به نظر می‌رسند. برای من جذابیت این بخش در همین بدبینی سلین به زبان است؛ او به ما یادآوری می‌کند که چیزی به ظاهر به این کوچکی، یعنی یک کلمه، می‌تواند از چیزی که فکر می‌کنیم بسیار جدی‌تر باشد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سال های حکمت اندوزی ویلهلم مایستر»

«ببین آدم‌ها چه‌طور به دنبال بخت و شادکامی خود می‌دوند! آرزوها، جهد و پول آنها بی‌وقفه در کمین شکارند و به دنبال چه؟ در پی همان چیزی که شاعر از طبیعت گرفته است، به دنبال لذت، به دنبال هم‌دلی خود در دیگران، به دنبال هم‌زیستی هم‌نوای چیزهایی که اغلب در تضاد با یکدیگرند. چه چیز بیش از این مایه‌ی نگرانی آدم‌هاست که نمی‌توانند تصورات و افکار خویش را به موضوعات اصلی معطوف کنند، این‌که فرصت لذت را از دست می‌دهند، نیز این‌که آن‌چه آرزویش را داشته‌اند دیر به سراغ‌شان می‌آید و آن‌چه بدان رسیده‌اند و به دست آورده‌اند دیگر آن تأثیری را که اشتیاق دور دست نوید می‌داد بر روح و روان آنان ندارد.»

این بخش به نظرم یکی از آشناترین تناقض‌های زندگی انسان را نشانه می‌گیرد: اینکه بخش زیادی از اضطراب ما نه از نداشتن، بلکه از فاصله‌ی میان چیزی که می‌خواهیم و چیزی که بعد از به‌دست‌آوردنش واقعا تجربه می‌کنیم، به وجود می‌آید. آدم گاهی آن‌قدر در انتظار رسیدن به یک موقعیت، رابطه یا خوشبختی خاص زندگی می‌کند که خود انتظار را با معنای آن چیز اشتباه می‌گیرد؛ و وقتی بالاخره به آن می‌رسد، می‌بیند چیزی که در ذهنش ساخته بود، با واقعیت فاصله دارد. برای من، مسئله فقط زیاده‌خواهی نیست. انگار انسان همیشه بخشی از زندگی‌اش را به آینده منتقل می‌کند و به خودش وعده می‌دهد که بعدا، وقتی به آن نقطه رسید، آرام‌تر و کامل‌تر زندگی خواهد کرد. اما ممکن است آن بعدا که تمام عمر برایش تلاش کرده‌ایم، وقتی برسد دیگر همان آدمی نباشیم که آرزویش را کرده بود. به همین دلیل این بخش را در ارتباط با کل رمان مهم می‌دانم؛ چون رشد انسان شاید فقط در فهمیدن این است که چه چیزی واقعا ارزش خواستن دارد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «آشیانه ی اشراف»

«تو می‌خواستی دوباره در زندگی‌ات طعم خوشبختی را بچشی اما فراموش کرده بودی که اگر خوشبختی فقط یک بار هم در خانه کسی را بزند، لطف و مرحمتی نثار او شده که سزاوارش نبوده است. لابد می‌گویی آن خوشبختی کامل نبود دروغین بود. ولی آخر تو چه حقی برای خوشبختی کامل و راستین داری؟ نگاهی به دوروبرت بینداز چه کسی در اطرافت از زندگی راضی است و لذت می‌برد؟»

این بخش، نگاهش به خوشبختی برایم آشنا و در عین حال بی‌رحمانه بود. ما معمولا وقتی چیزی را از دست می‌دهیم، سعی می‌کنیم به خودمان ثابت کنیم آنچه می‌خواستیم از ابتدا واقعی یا کامل نبوده؛ انگار اگر خوشبختی را نامعتبر بدانیم، تحمل از دست دادنش آسان‌تر می‌شود. اما شاید خوشبختی هیچ‌وقت قرار نباشد کامل، دائمی یا حتی عادلانه باشد. همین ایده برایم جالب بود؛ اینکه انسان گاهی به جای پذیرفتن سهم کوتاه و ناپایدارش از خوشبختی، از خودش می‌پرسد چرا اصلا باید نصیب من می‌شد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «خیابانی دنج در قلب مسکو»

«مردمان جدید با ایمان بیگانه بودند یا چنین به نظرشان می‌رسید. ایمان داشتند ولی ایمانی ساده‌لوحانه: ایمان به پیروزی خرد‌کننده‌ی براونینگ و ششلول و کلت، ایمان به قدرت اقدامات سریع. از کجا باید می‌دانستند که علف با قوانین بطلان‌ناپذیر خود رشد می‌کند؟ از کجا می‌دانستند اندیشه‌ی انسان همراه با گردن او خم نمی‌شود و گلوله نه ایمان را می‌شکافد و نه بی‌ایمانی را؟»

درست است که قدرت می‌تواند ساختارها را در مدت کوتاهی فرو بریزد، آدم‌ها را حذف کند و نظم تازه‌ای به وجود بیاورد، اما نمی‌تواند به همان سرعت ذهن انسان را تغییر دهد. باورها با زور از بین نمی‌روند و اندیشه را نمی‌شود با حذف صاحبش حذف کرد. در واقع آسارگین می‌خواهد به این مفهوم برسد که یکی از خطاهای بزرگ قدرت، تصور توانایی‌اش در کنترل چیزی است که اساسا در اختیارش نیست: ذهن و باور انسان. شاید بتوان با خشونت تاریخ را برای مدتی متوقف یا منحرف کرد، اما نمی‌توان سیر اندیشه را به فرمان درآورد. به نظرم همین تضاد میان قدرت خشونت و تغییر در انسان، این بخش را ماندگار می‌کند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «استونر»

«باید به یاد داشته باشید چه هستید و انتخاب کرده‌اید چه بشوید، و بدانید اهمیت آنچه را انجام می‌دهید چیست. نسل انسان پاره‌ای جنگ‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌ها دارد که نظامی نیست و آن‌ها را در کتاب‌های تاریخ نمی‌نویسند. وقتی تلاش می‌کنید تصمیم بگیرید این را به یاد داشته باشید.»

به نظرم تاریخی که در هیچ کتابی ثبت نمی‌شود، اما شاید بیشتر از هر موفقیت بیرونی، سرنوشت یک آدم را شکل می‌دهد. بسیاری از مهم‌ترین پیروزی‌ها و شکست‌های ما در تصمیم‌هایی اتفاق می‌افتند که هیچ‌کس از آن‌ها خبر ندارد؛ انتخاب‌هایی که آرام و بی‌سروصدا مسیر زندگی را عوض می‌کنند. برای من، بخش مهم‌تر ماجرا این است که آدم در طول زندگی فقط با شرایطش روبه‌رو نیست، با تصویری هم که از خودش ساخته و کسی که می‌خواهد بشود مواجه است. شاید ارزش بعضی تصمیم‌ها دقیقا در همین باشد که به ما یادآوری می‌کنند هنوز در حال تبدیل شدن به کسی هستیم که انتخاب کرده‌ایم باشیم.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «لبه ی تیغ»

«جهان را به منزله سرگرمی پروردگار تعبیر کرده است و اظهار نموده که جهان مثل نوعی بازی است که در آن شادی و غم حقیقت و خُبث، علم و جهل، و نيك و زشت با هم وجود دارند این بازی نمیتواند فارغ از آفریده شدن خطا و مشقت به دوام خود ادامه بدهد - من با تمام نیرو این نظریه را مردود میدانم بهترین توجیهی که میتوانم ارائه بدهم اینست که در آن هنگام که قادر متعال هستی خودش را در عالم به نمایش گذاشت شیطان با نیکی وابستگی طبیعی داشت. شما هرگز نمیتوانید زیبائی شگفت انگیز هیمالیا را بدون در نظر گرفتن وحشت تکانهای پوسته زمین تماشا کنید. آن هنرمند چینی که گلدان زیبائی از خاک چینی میسازد به طرز دل انگیزی آمرا نقاشی مینماید رنگهای دلپذیری در تزئین آن به کار می برد و درخشندگی کاملی به آن می بخشد اما به خاطر طبیعت بخصوص آن قادر نمی باشد آنرا طوری بسازد که شکستنی نباشد. اگر از دست شما به روی زمین بیفتد، به تکه های شکسته بی شماری مبدل میگردد به همین جهت آیا امکان پذیر نمی باشد که ارزشهای مورد دلخواه ما از جهان هم با وجود شیطان در عالم هستی یافت شوند؟»

این بخش را انتخاب کردم چون به یکی از دشوارترین مسئله‌های اخلاقی فکر می‌کند: اگر جهان را با تمام رنج، بی‌عدالتی و شرّش بپذیریم، آیا هنوز می‌توانیم از خیر و زیبایی به‌عنوان ارزش‌هایی مستقل دفاع کنیم؟ برای من جذابیت این نگاه در همین تناقض است؛ اینکه شاید اخلاق زمانی معنا پیدا می‌کند که امکان خلافش هم وجود داشته باشد. اما اینجا یک مرز مهم باقی می‌ماند: اینکه وجود شر را برای فهم جهان ضروری بدانیم، نباید ما را به پذیرفتن آن عادت بدهد. ارزش اخلاقی دقیقا از جایی آغاز می‌شود که انسان، با وجود پذیرفتن پیچیدگی جهان، هنوز بتواند میان آنچه هست و آنچه باید باشد تفاوت بگذارد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بخت بیدادگر»

«اغلب فکر میکردم که بسیاری از مردم به خاطر طغیان علیه سیستم سیاسی موجود نبود که به کمونیسم رو آوردند بلکه از سر ناامیدی محض بود، ناامیدی از ماهیت بشر، که پس از جنگ چهره زشتش را بیش از هر زمان دیگری نشان میداد. از آنجا که دست کشیدن از بشریت برای انسان غیر ممکن است نظم و قوانین اجتماعی را که در آن زندگی میکند زیر سؤال میبرد. در واقع وضعیت انسانی را محکوم میکند.»

این سطر برای من از آن جهت مهم بود که کمونیسم را به‌عنوان واکنشی به ناامیدی انسان از خودش می‌بیند. وقتی تجربه‌ی جنگ، خشونت و فروپاشی اخلاقی، اعتماد آدم به طبیعت انسان را از بین می‌برد، پناه بردن به یک نظام فکری می‌تواند بیشتر از آنکه حاصل ایمان باشد، تلاشی برای فرار از این ناامیدی باشد. این نگاه برایم قابل تأمل بود، چون مسئله را از «چه ایدئولوژی‌ای درست است؟» به پرسش بنیادی‌تری منتقل می‌کند: وقتی دیگر به انسان اعتماد نداریم، چگونه می‌توانیم به جامعه‌ای که انسان ساخته است اعتماد کنیم؟

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «یخبندان»

«دیگر جایی برای شاخ و برگ‌ها نمانده، برای عمیق‌شدن، برای سایه‌روشن‌ها. آدم‌ها فقط دنبال نسبت‌های کلی‌اند. یک‌باره نگاهی به عمارت جهان می‌اندازند و کشفش می‌کنند. زینتی گسترده در فضا، فقط همین. بیشترین زایش‌ها در کم‌مایه‌ترین بسترها. آدم می‌فهمد که هیچ‌وقت از چیزی سر در نیاورده بود.»

گاهی انسان برای اینکه بتواند جهان را تحمل کند، ناچار است آن را ساده‌تر از چیزی که هست ببیند. برای هر پدیده‌ای نسبتی کلی پیدا می‌کند، برای هر تناقضی توضیحی می‌سازد و بعد تصور می‌کند به حقیقت رسیده است؛ در حالی که شاید فهم واقعی، درست از جایی آغاز شود که این اطمینان فرو می‌ریزد. برای من، این یکی از تلخ‌ترین جنبه‌های تجربه‌ی انسانی است. اینکه ممکن است سال‌ها در خیال فهمیدن زندگی کنیم و تازه در پایان متوجه شویم بیشتر آنچه فهمیده بودیم، فقط تصویری بود که برای خودمان ساخته بودیم.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «فابیان»

«در حالی که نشسته بود آنجا و از موضع اخلاقی‌اش در برابر اقتصاددان ها دفاع میکرد دوباره تردیدهایی که از مدت‌ها پیش مثل کرم توی احساسش میلولیدند بیدار شدند. این مردم عادی خوب و شریفی که در طلبشان بود، واقعا مطلوب بودند؟ فکر ساختن این بهشت زمینی حالا چه دست یافتنی باشد چه نباشد چیزی شیطانی نبود؟ عصری چنین آراسته به صفات عالیه را اصلا می‌شد تحمل کرد؟ بیشتر چیزی دیوانه‌کننده نبود؟ نکند آن طرح اقتصادی بر پایه سود شخصی کنترل‌شده نه فقط حالت ایدئال قابل تحقق‌تر بلکه حتی قابل تحمل‌تر بود؟ اتوپیای او مفهوم بی‌چفت و بستی نبود که تحققش به یک اندازه نامطلوب و ناممکن بود؟ وقتی روی سخنش با بشر بود درست شبیه کسی نبود که به معشوقه‌اش می‌گفت: همه ستاره‌های آسمون رو به پات میریزم! وعده قابل ستایشی بود ولی وای از روزی که عاشق به وعده‌اش وفا می‌کرد.»

این سطر را انتخاب کردم چون به نظرم یکی از مهم‌ترین تناقض‌های کتاب را آشکار می‌کند: این‌که خوب بودن همیشه به معنای خوب زیستن نیست. نویسنده حتی آرمان جامعه‌ای متشکل از انسان‌های اخلاقی و شریف را زیر سؤال می‌برد و ما را وادار می‌کند درباره‌ی ارزش یک زندگی کاملا ایدئال فکر کنیم. شاید اگر همه‌چیز بر اساس فضیلت، خیرخواهی و منفعت جمعی تنظیم شود، بخشی از چیزی که انسان را انسان می‌کند ــ انتخاب، خطا، میل شخصی و آزادی ــ از بین برود.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «هم نوایی در پاییز»

«هر کاری رو که دلت نمیخواد انجام نده، یا اجازه نده که هر کسی بهت بگه باید چیکار کنی، خودت تصمیم بگیر هر چی باشه زندگی خودته.»

در نگاه اول، سطری ساده درباره‌ی انتخاب و اختیار است؛ اما در بستر کلی کتاب، معنای آن برای من عمیق‌تر می‌شود. انگار کتاب مدام ما را با این پرسش روبه‌رو می‌کند که وقتی زندگی محدود و پایان‌پذیر است، چه کسی باید تصمیم بگیرد چگونه آن را زندگی کنیم؟ برای من، این سطر خلاصه‌ای از همین کشمکش است؛ میان زندگی‌ای که خودمان انتخاب می‌کنیم و زندگی‌ای که دیگران، ترس‌ها و انتظاراتشان برای ما تعریف کرده‌اند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مرگ به وقت بهار»

«همه چیز مثله قبل بود: نه برگ ها تغییری کرده بودند، نه درختان و نه پروانه ها و نه این حس که زمان درون سایه ها مرده. ولی دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود.»

این سطر رو انتخاب کردم چون یکی از تناقض‌های بنیادین تجربه انسانی رو نشون میده؛ اینکه جهان می‌تونه همون بمونه اما حقیقتش برای انسان به کلی دگرگون شده باشه.