خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های مبین محمدی

۴۶ جمله ثبت‌شده

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «لبه ی تیغ»

«جهان را به منزله سرگرمی پروردگار تعبیر کرده است و اظهار نموده که جهان مثل نوعی بازی است که در آن شادی و غم حقیقت و خُبث، علم و جهل، و نيك و زشت با هم وجود دارند این بازی نمیتواند فارغ از آفریده شدن خطا و مشقت به دوام خود ادامه بدهد - من با تمام نیرو این نظریه را مردود میدانم بهترین توجیهی که میتوانم ارائه بدهم اینست که در آن هنگام که قادر متعال هستی خودش را در عالم به نمایش گذاشت شیطان با نیکی وابستگی طبیعی داشت. شما هرگز نمیتوانید زیبائی شگفت انگیز هیمالیا را بدون در نظر گرفتن وحشت تکانهای پوسته زمین تماشا کنید. آن هنرمند چینی که گلدان زیبائی از خاک چینی میسازد به طرز دل انگیزی آمرا نقاشی مینماید رنگهای دلپذیری در تزئین آن به کار می برد و درخشندگی کاملی به آن می بخشد اما به خاطر طبیعت بخصوص آن قادر نمی باشد آنرا طوری بسازد که شکستنی نباشد. اگر از دست شما به روی زمین بیفتد، به تکه های شکسته بی شماری مبدل میگردد به همین جهت آیا امکان پذیر نمی باشد که ارزشهای مورد دلخواه ما از جهان هم با وجود شیطان در عالم هستی یافت شوند؟»

این بخش را انتخاب کردم چون به یکی از دشوارترین مسئله‌های اخلاقی فکر می‌کند: اگر جهان را با تمام رنج، بی‌عدالتی و شرّش بپذیریم، آیا هنوز می‌توانیم از خیر و زیبایی به‌عنوان ارزش‌هایی مستقل دفاع کنیم؟ برای من جذابیت این نگاه در همین تناقض است؛ اینکه شاید اخلاق زمانی معنا پیدا می‌کند که امکان خلافش هم وجود داشته باشد. اما اینجا یک مرز مهم باقی می‌ماند: اینکه وجود شر را برای فهم جهان ضروری بدانیم، نباید ما را به پذیرفتن آن عادت بدهد. ارزش اخلاقی دقیقا از جایی آغاز می‌شود که انسان، با وجود پذیرفتن پیچیدگی جهان، هنوز بتواند میان آنچه هست و آنچه باید باشد تفاوت بگذارد.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بخت بیدادگر»

«اغلب فکر میکردم که بسیاری از مردم به خاطر طغیان علیه سیستم سیاسی موجود نبود که به کمونیسم رو آوردند بلکه از سر ناامیدی محض بود، ناامیدی از ماهیت بشر، که پس از جنگ چهره زشتش را بیش از هر زمان دیگری نشان میداد. از آنجا که دست کشیدن از بشریت برای انسان غیر ممکن است نظم و قوانین اجتماعی را که در آن زندگی میکند زیر سؤال میبرد. در واقع وضعیت انسانی را محکوم میکند.»

این سطر برای من از آن جهت مهم بود که کمونیسم را به‌عنوان واکنشی به ناامیدی انسان از خودش می‌بیند. وقتی تجربه‌ی جنگ، خشونت و فروپاشی اخلاقی، اعتماد آدم به طبیعت انسان را از بین می‌برد، پناه بردن به یک نظام فکری می‌تواند بیشتر از آنکه حاصل ایمان باشد، تلاشی برای فرار از این ناامیدی باشد. این نگاه برایم قابل تأمل بود، چون مسئله را از «چه ایدئولوژی‌ای درست است؟» به پرسش بنیادی‌تری منتقل می‌کند: وقتی دیگر به انسان اعتماد نداریم، چگونه می‌توانیم به جامعه‌ای که انسان ساخته است اعتماد کنیم؟

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «یخبندان»

«دیگر جایی برای شاخ و برگ‌ها نمانده، برای عمیق‌شدن، برای سایه‌روشن‌ها. آدم‌ها فقط دنبال نسبت‌های کلی‌اند. یک‌باره نگاهی به عمارت جهان می‌اندازند و کشفش می‌کنند. زینتی گسترده در فضا، فقط همین. بیشترین زایش‌ها در کم‌مایه‌ترین بسترها. آدم می‌فهمد که هیچ‌وقت از چیزی سر در نیاورده بود.»

گاهی انسان برای اینکه بتواند جهان را تحمل کند، ناچار است آن را ساده‌تر از چیزی که هست ببیند. برای هر پدیده‌ای نسبتی کلی پیدا می‌کند، برای هر تناقضی توضیحی می‌سازد و بعد تصور می‌کند به حقیقت رسیده است؛ در حالی که شاید فهم واقعی، درست از جایی آغاز شود که این اطمینان فرو می‌ریزد. برای من، این یکی از تلخ‌ترین جنبه‌های تجربه‌ی انسانی است. اینکه ممکن است سال‌ها در خیال فهمیدن زندگی کنیم و تازه در پایان متوجه شویم بیشتر آنچه فهمیده بودیم، فقط تصویری بود که برای خودمان ساخته بودیم.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «فابیان»

«در حالی که نشسته بود آنجا و از موضع اخلاقی‌اش در برابر اقتصاددان ها دفاع میکرد دوباره تردیدهایی که از مدت‌ها پیش مثل کرم توی احساسش میلولیدند بیدار شدند. این مردم عادی خوب و شریفی که در طلبشان بود، واقعا مطلوب بودند؟ فکر ساختن این بهشت زمینی حالا چه دست یافتنی باشد چه نباشد چیزی شیطانی نبود؟ عصری چنین آراسته به صفات عالیه را اصلا می‌شد تحمل کرد؟ بیشتر چیزی دیوانه‌کننده نبود؟ نکند آن طرح اقتصادی بر پایه سود شخصی کنترل‌شده نه فقط حالت ایدئال قابل تحقق‌تر بلکه حتی قابل تحمل‌تر بود؟ اتوپیای او مفهوم بی‌چفت و بستی نبود که تحققش به یک اندازه نامطلوب و ناممکن بود؟ وقتی روی سخنش با بشر بود درست شبیه کسی نبود که به معشوقه‌اش می‌گفت: همه ستاره‌های آسمون رو به پات میریزم! وعده قابل ستایشی بود ولی وای از روزی که عاشق به وعده‌اش وفا می‌کرد.»

این سطر را انتخاب کردم چون به نظرم یکی از مهم‌ترین تناقض‌های کتاب را آشکار می‌کند: این‌که خوب بودن همیشه به معنای خوب زیستن نیست. نویسنده حتی آرمان جامعه‌ای متشکل از انسان‌های اخلاقی و شریف را زیر سؤال می‌برد و ما را وادار می‌کند درباره‌ی ارزش یک زندگی کاملا ایدئال فکر کنیم. شاید اگر همه‌چیز بر اساس فضیلت، خیرخواهی و منفعت جمعی تنظیم شود، بخشی از چیزی که انسان را انسان می‌کند ــ انتخاب، خطا، میل شخصی و آزادی ــ از بین برود.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «هم نوایی در پاییز»

«هر کاری رو که دلت نمیخواد انجام نده، یا اجازه نده که هر کسی بهت بگه باید چیکار کنی، خودت تصمیم بگیر هر چی باشه زندگی خودته.»

در نگاه اول، سطری ساده درباره‌ی انتخاب و اختیار است؛ اما در بستر کلی کتاب، معنای آن برای من عمیق‌تر می‌شود. انگار کتاب مدام ما را با این پرسش روبه‌رو می‌کند که وقتی زندگی محدود و پایان‌پذیر است، چه کسی باید تصمیم بگیرد چگونه آن را زندگی کنیم؟ برای من، این سطر خلاصه‌ای از همین کشمکش است؛ میان زندگی‌ای که خودمان انتخاب می‌کنیم و زندگی‌ای که دیگران، ترس‌ها و انتظاراتشان برای ما تعریف کرده‌اند.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مرگ به وقت بهار»

«همه چیز مثله قبل بود: نه برگ ها تغییری کرده بودند، نه درختان و نه پروانه ها و نه این حس که زمان درون سایه ها مرده. ولی دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود.»

این سطر رو انتخاب کردم چون یکی از تناقض‌های بنیادین تجربه انسانی رو نشون میده؛ اینکه جهان می‌تونه همون بمونه اما حقیقتش برای انسان به کلی دگرگون شده باشه.