خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه نظرهای مبین محمدی

۱۶ نظر ثبت‌شده

جلد کتاب شر در اندیشه ی مدرن
شر در اندیشه ی مدرن

سوزان نیمن

★★★★★

و اما شاهکار نیمن، فراتر از یک مطالعه‌ی فلسفی خشک، شبیه به یک مواجهه‌ی بی‌واسطه با بنیادی‌ترین هراس‌های بشری بود که در لفافه‌ی کلمات متفکران بزرگ پیچیده شده است. نیمن در این اثر درخشان ادعایی جسورانه را مطرح می‌کند: اینکه محرک اصلی تفکر مدرن، نه پرسش‌های انتزاعی درباره‌ی چیستی جهان، بلکه تلاش برای درک و هضم مفهوم «شر» بوده است. خواندن این کتاب باعث شد بفهمم که تاریخ فلسفه در واقع تاریخ تلاش‌های ماست برای اینکه بفهمیم چطور می‌توان در جهانی که در آن فجایع بی‌معنا رخ می‌دهند، همچنان به زندگی و اخلاق باور داشت. نیمن، ما را از زلزله‌ی لیسبون در قرن هجدهم که پایه‌های الهیات سنتی را لرزاند، به سمت فاجعه‌ی آشویتس در قرن بیستم می‌برد که اساسا تعریف ما از «انسان» و «مسئولیت» را دگرگون کرد. او فیلسوفان را به دو جبهه‌ی بزرگ تقسیم می‌کند: آن‌ها که معتقد بودند جهان نظمی عقلانی دارد و ما باید جایگاه شر را در این نظم پیدا کنیم، و آن‌ها که شر را زخمی درمان‌ناپذیر بر پیشانی هستی می‌دیدند که هیچ توجیهی را برنمی‌تابد. در طول خواندن این متن حجیم و عمیق، بارها به این فکر کردم که چقدر نگاه ما به مفاهیمی مثل پیشرفت و عقلانیت، زیر سایه‌ی سنگین فجایعی است که قادر به توضیحشان نیستیم. این کتاب به من آموخت که شر، صرفا یک دسته‌بندی اخلاقی نیست، بلکه مرزی است که توانایی فهم ما را به چالش می‌کشد. مواجهه با آرای لایب‌نیتس، کانت، نیچه و هانا آرنت در این کتاب، برای من مثل چیدن قطعات پازلی بود که در نهایت تصویری از «تنهایی انسان مدرن» را ترسیم می‌کرد؛ انسانی که دیگر نمی‌تواند شیطان یا قضا و قدر را مسئول رنج‌هایش بداند و باید با این حقیقت هولناک روبرو شود که شر، نه در نیروهای ماورایی، بلکه در بطن تصمیمات و سکوت‌های خود او نهفته است. «شر در اندیشه مدرن» از آن دست کتاب‌هایی است که پس از بستن آخرین صفحه‌اش، دیگر نمی‌توانید به همان سادگی قبل به اخبار فجایع یا رنج‌های پیرامونتان نگاه کنید؛ این کتاب سلیقه‌ی فکری شما را ارتقا می‌دهد و یادتان می‌دهد که فلسفه، نه بازی با کلمات، بلکه تلاشی جان‌فرسا برای یافتن معنا در ویرانه‌های تاریخ است. ترجمه‌ی محسن نیک‌بخت‌ هم در این میان نقشی کلیدی ایفا کرده است؛ او توانسته است آن لحن روایی و در عین حال تحلیلی سوزان نیمن را به فارسی‌ استواری برگرداند که نه از دقت فلسفی‌اش کاسته شده و نه از کشش داستانی‌اش؛ چرا که نیمن تاریخ فلسفه را مثل یک رمان پرتعلیق روایت می‌کند.

جلد کتاب آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر
آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر

هانا آرنت

★★★★★

هانا آرنت، شخصی را مقابل ما می‌گذارد که برای فهم جنایتی در این ابعاد، نمی‌توان به یک هیولای استثنایی تبدیلش کرد؛ او در ساختاری اداری کار می‌کند، دستور می‌گیرد، وظیفه‌اش را انجام می‌دهد و در تمام این مسیر، توان ایستادن و فکر کردن درباره‌ی معنای کاری را که انجام می‌دهد از دست می‌دهد. مسئله‌ی «ابتذال شر» هم دقیقا از همین‌جا می‌آید؛ آرنت درباره‌ی شخصی حرف می‌زند که می‌تواند در انجام شرورانه‌ترین اعمال، فاقد عمق فکری و تخیل اخلاقی باشد. شخصی که خیلی راحت خودش را پشت جمله‌هایی مثل «من فقط وظیفه‌ام را انجام می‌دادم» پنهان می‌کند و شاید خطرناک‌ترین لحظه همان جایی باشد که انسان دیگر خودش را صاحب انتخاب‌هایش نمی‌بیند. آرنت در اینجا تأکیدش این است که ناتوانی در اندیشیدن به معنای بی‌گناهی نیست. مسئله این است که انسان در چه لحظه‌ای خودش از قضاوت کردن دست می‌کشد. وقتی دیگر درباره‌ی درست و غلط فکر نمی‌کنیم و فقط به جای آن، به درست انجام دادنِ وظیفه فکر می‌کنیم، ممکن است مرزهای اخلاقی بدون اینکه حتی متوجه باشیم جابه‌جا شوند. حتی خود دادگاه هم در نگاه آرنت مسئله‌ای ساده نیست؛ محاکمه باید هم عدالت را درباره‌ی یک فرد اجرا کند و هم با جنایتی روبه‌رو شود که قالب‌های معمول حقوقی برایش کافی نیستند. کتاب مدام میان تاریخ، اخلاق و حقوق حرکت می‌کند و اجازه نمی‌دهد با یک پاسخ ساده از کنار مسئولیت فردی بگذریم.

جلد کتاب چهارگانه ی اسکندریه
چهارگانه ی اسکندریه

لارنس دارل

★★★★★

اسکندریه را در این چهار کتاب فقط به‌ عنوان یک شهر نمی‌توان دید؛ کم‌کم حس کردم خود شهر یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است. شهری گرم، شلوغ، چندفرهنگی و پر از آدم‌هایی که هرکدام با گذشته، میل و راز خودشان وارد زندگی دیگری می‌شوند. دارل کاری می‌کند که خیابان‌ها، دریا، گرما و فضای شهر فقط پس‌زمینه نباشند؛ انگار آدم‌ها تا حدی محصول همین محیط‌اند و هرچه بیشتر در اسکندریه می‌مانند، بیشتر در پیچیدگی آن حل می‌شوند. بعد، مسئله‌ی عشق خودش را نشان می‌دهد؛ اما نه آن عشقی که بتوان برایش یک تعریف روشن پیدا کرد. در «جاستین» فکر می‌کنیم آدم‌ها را شناخته‌ایم، به رابطه‌ها معنا می‌دهیم و حتی برای رفتارشان دلیل پیدا می‌کنیم. بعد «بالتازار» می‌آید و تقریبا همان واقعیت را از زاویه‌ای دیگر می‌شکند. آدمی که تصور می‌کردیم می‌شناسیم، ناگهان انگیزه‌ای دیگر دارد و رابطه‌ای که برایمان واضح بود، شکل دیگری پیدا می‌کند. این تغییر دیدگاه، کم‌کم به خودمان شک می‌کنیم که نکند ما همیشه دیگران را نه آن‌طور که هستند، بلکه آن‌طور که می‌توانیم بفهمیم، دوست داریم. در «مانت‌اُلیو» لایه‌ی دیگری وارد می‌شود: سیاست. همان آدم‌ها و همان روابط، این بار در بستری قرار می‌گیرند که پای دیپلماسی، منافع سیاسی و مناسبات قدرت وسط است. ناگهان می‌بینیم آنچه در ابتدا یک داستان شخصی و عاشقانه به نظر می‌رسید، با جهانی بزرگ‌تر ارتباط داشته است. همین تغییر زاویه برایم جذاب بود؛ اینکه زندگی خصوصی انسان‌ها هیچ‌وقت کاملاً خصوصی نمی‌ماند و گاهی سیاست بدون اینکه اجازه بگیریم وارد روابط، انتخاب‌ها و حتی احساساتمان می‌شود. اما «کلیا» برای من نقطه‌ای بود که چهارگانه از شناخت دیگران به شناخت خود می‌رسد. زمان گذشته و آدم‌ها دیگر همان آدم‌های قبلی نیستند. چیزی که زمانی عشق به نظر می‌رسید، شکل دیگری پیدا کرده و بعضی زخم‌ها دیگر مثل گذشته درد نمی‌کنند. اینجا فهمیدم شاید دارل نمی‌خواهد فقط بگوید «حقیقت نسبی است»؛ می‌خواهد نشان دهد خودِ ما هم با گذشت زمان تغییر می‌کنیم و بنابراین حقیقتی که درباره‌ی گذشته‌مان می‌گوییم، از آدمی به آدم دیگر و از زمانی به زمان دیگر تغییر خواهد کرد. و این شاید شخصی‌ترین چیزی بود که از خواندن چهارگانه گرفتم: آدم‌ها را نمی‌شود یک‌بار برای همیشه شناخت. ممکن است سال‌ها کسی را دوست داشته باشی، از او متنفر شوی، درباره‌اش قضاوت کنی و بعد با یک تکه‌ی تازه از گذشته‌اش بفهمی که تمام این مدت فقط بخشی از او را دیده‌ای. دارل این ناتوانی در شناخت کامل دیگری را نه یک نقص، بلکه بخشی از ماهیت رابطه‌ی انسانی می‌داند. حقیقت در این کتاب یک شیء پنهان نیست که بالاخره پیدایش کنیم؛ چیزی است که هر بار از زاویه‌ای تازه شکل می‌گیرد. شاید به همین دلیل، بعد از چهار جلد دیگر نمی‌توانستم خودم را صرفا خواننده‌ی داستان بدانم. من هم بخشی از این بازی زاویه‌ها شده بودم. هر بار که فکر می‌کردم فهمیده‌ام چه اتفاقی افتاده، کتاب مجبورم می‌کرد برداشت قبلی‌ام را پس بگیرم. و این برای من جذاب‌ترین تجربه‌ی چهارگانه بود: اینکه کتاب نه‌تنها شخصیت‌هایش، بلکه قضاوت‌های خواننده را هم وارد داستان می‌کند.

جلد کتاب دفترهای زندان: دفتر اول
دفترهای زندان: دفتر اول

آنتونیو گرامشی

★★★★

✍🏻پروژه دفترهای زندان از آنتونیو گرامشی (مجموعه ۸جلدی) خواندن هشت جلد دفترهای زندان برای من بیشتر شبیه دنبال کردن ذهن انسانی بود که در شرایطی ساخته شده بود تا اندیشیدن را از او بگیرد، اما درست در همان شرایط، اندیشه را به تنها امکان مقاومتش تبدیل کرد. گرامشی در زندان صرفا درباره‌ی سیاست نمی‌نویسد؛ از تاریخ، فرهنگ، زبان، آموزش، روشنفکران، ادبیات، مذهب، دولت و حتی شیوه‌ای که مردم جهان را در ذهن خودشان می‌سازند حرف می‌زند. همین گستردگی باعث می‌شود دفترهای زندان را نتوان فقط یک متن سیاسی یا مارکسیستی دانست؛ با نوعی تلاش مداوم برای فهمیدن سازوکار جامعه روبه‌رو هستیم. چیزی که در تمام این هشت جلد برایم پررنگ‌تر شد، وسواس گرامشی نسبت به مفهوم هژمونی بود؛ اینکه قدرت فقط با زور حکومت نمی‌کند. بخش مهم‌تری از قدرت زمانی شکل می‌گیرد که یک نظم اجتماعی بتواند ارزش‌ها و باورهای خودش را آن‌قدر طبیعی جلوه دهد که انسان‌ها بدون اینکه مجبور باشند، همان چیزهایی را بخواهند و باور کنند که آن نظم از آنها انتظار دارد. این نگاه، سیاست را از ساختمان دولت بیرون می‌آورد و وارد مدرسه، خانواده، زبان، روزنامه، ادبیات و زندگی روزمره می‌کند. به همین دلیل، مفهوم روشنفکر نزد گرامشی برایم یکی از جذاب‌ترین بخش‌های مجموعه بود. روشنفکر در نگاه او صرفا کسی نیست که کتاب می‌خواند یا درباره‌ی مسائل نظری می‌نویسد؛ مسئله این است که هر گروه و هر جامعه چگونه اندیشه‌ی خودش را تولید می‌کند و چه کسانی در شکل دادن به فهم عمومی نقش دارند. اینجا اندیشیدن دیگر یک فعالیت شخصی و منزوی نیست؛ تبدیل به مسئولیت اجتماعی می‌شود. از طرف دیگر، هرچه جلوتر رفتم، بیشتر احساس کردم گرامشی برخلاف تصویری که گاهی از یک نظریه‌پرداز سیاسی ساخته می‌شود، به پیچیدگی جهان بی‌اعتنا نیست. او بارها از ساده‌سازی فاصله می‌گیرد و نشان می‌دهد تغییر اجتماعی چیزی نیست که فقط با یک تصمیم سیاسی یا یک شورش ناگهانی اتفاق بیفتد. ساختارها، فرهنگ، تاریخ و عادت‌های فکری به هم گره خورده‌اند و همین تغییر را دشوار می‌کند.  مفهوم جنگ موضعی برای من دقیقا از همین منظر اهمیت پیدا کرد: تغییر واقعی گاهی نه در یک لحظه‌ی انفجاری، بلکه در فرایندی طولانی و فرساینده اتفاق می‌افتد. دفترهای زندان البته کتابی نیست که همیشه آسان خوانده شود. تکرار بعضی مفاهیم، یادداشت‌های ناتمام، بازگشت دوباره به موضوعات و ماهیت پراکنده‌ی نوشته‌ها باعث می‌شود خواندن مجموعه به صبر زیادی احتیاج داشته باشد. گاهی حتی احساس می‌کردم گرامشی به جای اینکه یک نظریه را تمام کند، آن را رها می‌کند تا از زاویه‌ای دیگر دوباره به سراغش بیاید. اما همین شکل ناتمام، بخشی از جذابیت مجموعه هم هست؛ ما با یک دستگاه فکری کاملا بسته مواجه نیستیم، بلکه با ذهنی روبه‌رو هستیم که دائما در حال آزمودن، اصلاح کردن و دوباره فکر کردن است. و شاید همین مسئله برای من مهم‌ترین چیزی بود که از هشت جلد باقی ماند: قدرت واقعی فقط در توانایی تغییر دادن دیگران نیست؛ در توانایی تعریف کردن واقعیتی است که دیگران در آن زندگی می‌کنند. گرامشی کاری می‌کند نسبت به چیزهایی که تا پیش از آن بدیهی به نظر می‌رسیدند، دوباره سؤال کنیم؛ چرا چیزی را طبیعی می‌دانیم؟ چه کسی این «طبیعی بودن» را ساخته؟ چرا بعضی ایده‌ها عقل سلیم به نظر می‌رسند و بعضی دیگر افراطی؟ بعد از تمام کردن هر هشت جلد، بیشتر از اینکه احساس کنم مجموعه‌ای از پاسخ‌ها گرفته‌ام، حس کردم کیفیت سؤال پرسیدنم تغییر کرده است. و شاید ارزش اصلی دفترهای زندان برای من همین باشد: کتابی که به جای اینکه جهان را برایت توضیح دهد، وادارت می‌کند به چیزهایی که فکر می‌کردی توضیحشان را می‌دانی، دوباره و از ابتدا نگاه کنی.

جلد کتاب سن عقل
سن عقل

ژان پل سارتر

★★★★

«سن عقل»‌ نخستین جلد از سه‌گانه‌ی «راه‌های آزادی» صرفاً یک رمان نیست، بلکه میدانی است برای آزمون و نمایش زنده‌ی مفاهیم فلسفی، به‌ویژه در باب آزادی، انتخاب، مسئولیت، و ماهیت وجود انسان در دنیایی پرتنش و در آستانه‌ی بحران. این اثر، که در روزهای پرفشارِ ژوئن ۱۹۳۹ رخ می‌دهد، پیش از آنکه به جزئیات پیرنگ داستانی بپردازد، تلاشی است برای فهمیدن اینکه انسان در مواجهه با انتخاب‌های سرنوشت‌ساز، چگونه خود را می‌سازد و چگونه پیامدهای آن انتخاب‌ها او را تعریف می‌کنند. در هسته‌ی اصلی «سن عقل» مفهوم آزادی رادیکال قرار دارد؛ آزادی‌ای که سارتر آن را نه به معنای فقدان محدودیت، بلکه به مثابه بار سنگین و ناگزیر انتخاب تعریف می‌کند. شخصیت محوری، ماتیو دلماس، استاد فلسفه‌ای که خود را پیرو اندیشه‌های آزادی‌بخش می‌داند، در اوایل رمان به دنبال حفظ همین آزادی ظاهری و گریز از قید و بندهای مرسوم زندگی است. اما پیش‌آمدی کاملاً ملموس و مادی، بارداری ناخواسته‌ی نامزدش، مارسل، او را در نقطه‌ی تلاقی با واقعیتی قرار می‌دهد که تمام تئوری‌هایش را به چالش می‌کشد. اینجاست که سارتر نشان می‌دهد انسان محکوم به آزادی است؛ یعنی نمی‌تواند از انتخاب شانه خالی کند، حتی انفعال و عدم تصمیم‌گیری، خود انتخابی است با پیامدهای خاص خود. ماتیو برای فرار از مسئولیت این وضعیت، ناچار به جستجوی راه‌حل‌هایی چون سقط جنین می‌شود، که این خود او را درگیر زنجیره‌ای از انتخاب‌های دیگر و پیچیده‌تر می‌کند. این کشمکش، ما را به مفهوم مسئولیت رهنمون می‌سازد. از دیدگاه اگزیستانسیالیستی سارتر، آزادی نه تنها حق انتخاب، بلکه پذیرش کامل پیامدهای آن انتخاب است. ماتیو در تلاش برای حفظ آزادی خود، ناخواسته به دام مسئولیت سنگین‌تری می‌افتد. او این را درمی‌یابد که هر انتخاب، او را در مسیری قرار می‌دهد که دیگر راه بازگشتی به وضعیت پیشین نیست. این درک، اضطرابی عمیق را در او برمی‌انگیزد؛ اضطرابی که سارتر آن را «آنگوئس» (Angoisse) یا همان اضطراب اگزیستانسیال می‌نامد. این اضطراب، نتیجه‌ی آگاهی به آزادی مطلق و تنهایی انتخاب در جهانی بی‌هدف است. در بطن این مبارزه، پدیده‌ی بدبینی، خود را نشان می‌دهد. ماتیو، و بسیاری از شخصیت‌های دیگر، در لحظاتی از خودفریبی و گریز از پذیرش مسئولیت کامل انتخاب‌هایشان رنج می‌برند. آن‌ها سعی می‌کنند خود را در قالب نقش‌های از پیش تعیین شده (مانند فیلسوف منتقد جامعه، یا فردی که قربانی شرایط است) پنهان کنند. ماتیو با تکیه بر ایده‌های انتزاعی خود، سعی در توجیه رفتارهایش دارد، اما موقعیت، او را مجبور به رویارویی با تناقضات درونی‌اش می‌کند. بدبینی، روشی است برای انکار آزادی و خودساختگی، و پناه بردن به جبر یا تقدیر، که انسان را از سنگینی بار خود بودن رهایی می‌بخشد. اما «سن عقل» تنها به کاوش در درون فرد نمی‌پردازد؛ این اثر، نقش دیگری را نیز در شکل‌گیری هویت و تجربه‌ی ما برجسته می‌سازد. مارسل، نامزد ماتیو، تنها یک شخصیت داستانی نیست، بلکه او «دیگری» است که وجود ماتیو را به چالش می‌کشد و او را مجبور به بازنگری در خود می‌کند. نگاه، قضاوت، و انتظارات مارسل، بر تصمیمات ماتیو تأثیر می‌گذارند و او را در مواجهه با جنبه‌هایی از واقعیت که پیش از این نادیده گرفته بود، قرار می‌دهند. این تعامل با دیگری، در عین حال که می‌تواند موجب خودشناسی شود، خود بخشی از چالشِ آزادی است، زیرا انسان در جامعه و در نسبت با دیگران زندگی می‌کند. در نهایت، سارتر «سن عقل» را در بستری تاریخی و پرتنش قرار می‌دهد: آستانه‌ی جنگ جهانی دوم. این فضای پر از اضطراب، به طور نمادین، وضعیت انسان مدرن را در جهانی که به سوی پوچی و خشونت پیش می‌رود، بازتاب می‌دهد. انتخاب‌های فردی، هرچند به ظاهر کوچک، در چنین جهانی از اهمیت مضاعفی برخوردار می‌شوند، چرا که پیامدهای آن‌ها می‌تواند فراتر از دایره‌ی شخصی رفته و دامنه‌ی گسترده‌تری بیابد. شخصیت‌ها در این رمان، در حال جستجوی معنا در جهانی هستند که به نظر می‌رسد هیچ معنای از پیش تعیین شده‌ای ندارد. آن‌ها در مواجهه با پوچی، تلاش می‌کنند تا با انتخاب‌های خود، مسیری برای خود بسازند، حتی اگر این مسیر پر از تردید، اضطراب، و مواجهه با بدبینی باشد.

جلد کتاب سفر به انتهای شب
سفر به انتهای شب

لویی فردینان سلین

★★★★

سلین از همان ابتدا آدم را وارد جهانی می‌کند که در آن تقریبا هیچ‌چیز آن‌طور که باید نیست؛ جنگ، استعمار، فقر، کار، عشق و حتی خود انسان، همه در معرض یک نگاه بی‌اعتماد و بی‌رحم قرار می‌گیرند. فردینان باردامو از جنگ شروع می‌کند و در مسیرش از آفریقا و آمریکا تا حاشیه‌های پاریس می‌گذرد؛ اما این سفر، سقوط تدریجی توهمات او درباره‌ی انسان و جهان است. نویسنده تقریبا هیچ فرصتی به خودش نمی‌دهد که از این تاریکی فاصله بگیرد. او آدم‌ها را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که تمام ادعاهای اخلاقی، تمدنی و انسانی‌شان را بی‌اعتبار می‌کند. سرباز، کارگر، سرمایه‌دار، استعمارگر و حتی آدم معمولی، وقتی پای منفعت و بقا وسط می‌آید، آن‌قدرها هم از هم فاصله ندارند. اما خودِ زبان سلین تلخ‌تر از محتوا بود. جمله‌ها انگار آرام نمی‌نشینند؛ مدام می‌پرند، می‌پیچند، طعنه می‌زنند و دوباره به همان زخم برمی‌گردند. لحن عامیانه و عصبی او باعث می‌شود روایت بیشتر شبیه حرف زدن آدمی است که آن‌قدر از دیدن جهان خسته شده که دیگر حوصله‌ی مؤدب بودن درباره‌اش را ندارد. طنز سیاه کتاب هم دقیقا از همین‌جا می‌آید؛ گاهی آن‌قدر به یک موقعیت می‌خندی که چند ثانیه بعد متوجه می‌شوی چیزی که خنده‌دار بوده، در واقع وحشتناک است. باردامو برای من قهرمان قابل‌تحسینی نیست و اتفاقا قرار هم نیست باشد. ترسو است، متناقض است، گاهی خودخواه است و خیلی وقت‌ها فقط تلاش می‌کند از مخمصه‌ای به مخمصه‌ی بعدی برسد. اما همین باعث می‌شود روایتش انسانی‌تر باشد. او می‌خواهد بفهمد چطور می‌شود در جهانی که چندان میلی به انسان بودن ندارد، زنده ماند. البته همین بی‌رحمی مداوم گاهی برای من خسته‌کننده شد. وقتی تقریبا هیچ نقطه‌ی امنی برای امید، اعتماد یا حتی آرامش وجود ندارد، بعضی بخش‌ها به‌جای اینکه بیشتر تکان‌دهنده باشند، به تدریج اثر اولیه‌شان را از دست می‌دهند. اما حتی در این لحظات هم زبان سلین اجازه نمی‌دهد کتاب کاملا بی‌اثر شود.

جلد کتاب سال های حکمت اندوزی ویلهلم مایستر
سال های حکمت اندوزی ویلهلم مایستر

یوهان ولفگانگ فون گوته

★★★★★

این کتاب روایتی درباره‌ی ساخته‌شدن تدریجی یک انسان است. ویلهلم در ابتدای مسیر هنوز خودش را نمی‌شناسد و تصورش از زندگی بیشتر تحت تأثیر میل، خیال و شور جوانی است؛ به‌خصوص شیفتگی‌اش به تئاتر که در ابتدا برایش چیزی فراتر از یک علاقه‌ی ساده است و بخشی از هویتی را که می‌خواهد برای خودش بسازد، شکل می‌دهد. اما هرچه جلوتر می‌رود، آدم‌ها، تجربه‌ها و موقعیت‌هایی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شود، کم‌کم فاصله‌ی میان تصویری که از خودش ساخته و کسی را که واقعاً می‌تواند باشد، آشکار می‌کنند. اهمیت رمان هم دقیقا در همین شدن است. تربیت در اینجا فرآیندی است که طی آن انسان یاد می‌گیرد خودش را در نسبت با جهان تعریف کند. ویلهلم قرار است بفهمد چگونه باید زندگی کند، چه چیزهایی را باید رها کند، در برابر دیگران چه مسئولیتی دارد و استعدادهای شخصی‌اش را چگونه از یک میل خام به چیزی پخته‌تر تبدیل کند. هشت بخش کتاب هم باعث شده این تغییر ناگهانی اتفاق نیفتد. زندگی ویلهلم پر از مسیرهای فرعی، آدم‌های مختلف، شکست‌ها، دلبستگی‌ها و موقعیت‌هایی است که بعضی وقت‌ها حتی بی‌ربط به نظر می‌رسند، اما در مجموع تصویری از شکل‌گیری تدریجی شخصیت او می‌سازند. اینجا گوته اجازه می‌دهد خود زندگی به بخشی از فرآیند تربیت تبدیل شود. ویلهلم باید مدتی زندگی کند تا بتواند این سؤال را جدی‌تر بفهمد. هنر هم در این میان جایگاه مهمی دارد. تئاتر برای ویلهلم در ابتدا راهی برای بیان خودش و فرار از زندگی معمولی است، اما مواجهه‌ی طولانی او با هنر باعث می‌شود معنای آن برایش تغییر کند. هنر دیگر فقط محلی برای رؤیاپردازی نیست؛ می‌تواند وسیله‌ای برای شناخت خود، شناخت دیگران و حتی فهم جامعه باشد. همین تغییر نگاه برای من جذاب بود، چون نشان می‌دهد یک علاقه‌ی شخصی زمانی ارزش پیدا می‌کند که بتواند انسان را از خودش فراتر ببرد. از طرف دیگر، رمان کم‌کم مسئله‌ی مسئولیت اجتماعی را وارد همین مسیر فردی می‌کند. آدم شدن فقط رسیدن به یک آرامش درونی یا کشف استعدادهای شخصی نیست. انسان در نهایت در جهانی زندگی می‌کند که دیگران هم در آن حضور دارند و رشد فردی وقتی کامل‌تر می‌شود که نسبت آدم با این جهان هم روشن‌تر شود. اینجاست که مفهوم اشرافیت روح برای من معنای جالبی پیدا می‌کند؛ نوعی کیفیت درونی که از خودخواهی صرف فاصله می‌گیرد و انسان را به مسئولیت، انضباط و فهم دیگران نزدیک می‌کند. با این حال، حجیم بودن رمان چیزی نیست که بتوان به‌سادگی از کنارش گذشت. بعضی مسیرها و گفت‌وگوها برای من طولانی شدند و گاهی حس می‌کردم گوته بیش از آنکه عجله‌ای برای پیش بردن داستان داشته باشد، می‌خواهد اجازه بدهد ایده‌هایش در ذهن خواننده ته‌نشین شوند. اما شاید همین کندی با ماهیت اثر تناسب داشته باشد؛ رمانی که درباره‌ی تربیت است، خودش هم از خواننده صبر می‌خواهد.

جلد کتاب آشیانه ی اشراف
آشیانه ی اشراف

ایوان تورگنیف

★★★★

داستان از جایی شروع‌ می‌شود که لاورتسکی بعد از تجربه‌ی یک ازدواج شکست‌خورده و خیانت همسرش، به ملک خانوادگی برمی‌گردد و تلاش می‌کند زندگی‌اش را از نو مرتب کند. آشنایی با لیزا دوباره چیزی را در او زنده می‌کند که تصور می‌کرد دیگر از دست رفته است؛ اما این بار مسئله فقط رسیدن یا نرسیدن به یک عشق نیست، گذشته مدام خودش را به زمان حال تحمیل می‌کند. فضای رمان برای من به اندازه‌ی خود داستان اهمیت داشت. خانه، باغ، موسیقی، سکوت و طبیعت در همه آثار تورگنیف صرفا تزئین نیستند؛ انگار عواطف شخصیت‌ها در همین فضاها جریان پیدا می‌کنند. چیزی که در همیشهدر  قلم تورگنیف دوست دارم، همین آرامش ظاهری است. اتفاقات با هیاهو پیش نمی‌روند؛ بسیاری از مهم‌ترین تغییرات در سکوت، نگاه‌ها و مکث‌های شخصیت‌ها اتفاق می‌افتند. حتی عشق لاورتسکی و لیزا بیشتر از آنکه پرشور و نمایشی باشد، حالتی آرام و محتاط دارد؛ انگار هر دو می‌دانند خوشبختی چیزی نیست که بتوان با اطمینان در اختیارش گرفت. با این حال، باید بگویم بخش‌هایی از کتاب، مخصوصا مقدمه‌ی طولانی و معرفی پیشینه‌ی خانواده‌ها، برای من کند پیش رفت و آن ارتباط فوری را با داستان ایجاد نکرد. اما هرچه به رابطه‌ی لاورتسکی و لیزا نزدیک‌تر شدم، این کندی برایم قابل‌تحمل‌تر شد و فضای احساسی رمان خودش را پیدا کرد. در انتها تورگنیف خیلی آرام نشان می‌دهد که بعضی فرصت‌ها وقتی بالاخره به زندگی ما می‌رسند، شاید دیگر زمان مناسبی برایشان باقی نمانده باشد. و شاید همین آشیانه جایی باشد که آدم به آن برمی‌گردد، برای یادآوری اینکه دیگر نمی‌تواند به آن زندگی قبلی برگردد‌ و یا همان آدم قبلی باشد.

جلد کتاب خیابانی دنج در قلب مسکو
خیابانی دنج در قلب مسکو

میخاییل آسارگین

★★★★

بعد از خواندن کتاب، کلمه‌ی «دنج» برایم معنای خاصی پیدا کرد که در انتها به آن می‌پردازم.‌ داستان از خانه‌ی پیرمردی پرنده‌شناس آغاز می‌شود؛ خانه‌ای در خیابان وراژِک که او همراه همسر و نوه‌اش در آن زندگی می‌کند. اما این خانه خیلی زود از یک فضای خانوادگی فراتر می‌رود و تبدیل می‌شود به نقطه‌ای که زندگی آدم‌های مختلف به هم می‌رسد. بیرون از این خانه، جنگ و انقلاب و تغییرات بزرگ سیاسی در حال وقوع است و آرام‌آرام همان اتفاقات وارد زندگی ساکنانش می‌شوند. آسارگین به جای اینکه انقلاب را فقط از زاویه‌ی سیاستمداران و میدان‌های سیاسی روایت کند، آن را از سطح زندگی آدم‌های معمولی نشان می‌دهد؛ اینکه یک تغییر تاریخی چطور می‌تواند روی عشق، خانواده، کار، دوستی و حتی ابتدایی‌ترین شکل‌های زندگی اثر بگذارد. جالب‌تر اینکه روایت همیشه محدود به نگاه انسان‌ها نیست و گاهی از زاویه‌ی یک موش، یک پرستو یا حتی اشیای بی‌جان ادامه پیدا می‌کند. همین انتخاب باعث شده مرز میان تاریخ انسان و جهانی که انسان در آن زندگی می‌کند، برایم جالب‌تر شود. فضاسازی کتاب یکی از چیزهایی بود که بیشتر از انتظارم با آن ارتباط گرفتم. خانه و خیابان فقط محل وقوع اتفاقات نیستند؛ انگار خودشان شاهد تغییر دوره‌اند. یک فضای آشنا و آرام، کم‌کم در اثر اتفاقات بیرون تغییر معنا می‌دهد، بدون اینکه لزوما ظاهرش تغییر کرده باشد. همین تضاد باعث شد عنوان کتاب برایم از یک توصیف ساده به چیزی استعاری تبدیل شود. از قلم آسارگین هم همین نگاه را دوست داشتم؛ تاریخ را به جای اینکه به شکل خطابه و توضیح مستقیم وارد داستان کند، از لابه‌لای جزئیات زندگی بیرون می‌کشد. گاهی یک اتفاق کوچک در زندگی یک شخصیت، بیشتر از یک توضیح طولانی درباره‌ی انقلاب می‌تواند نشان دهد که یک دوره‌ی تاریخی چه بر سر آدم‌ها آورده است. بیشترین تأثیر را اما از این گرفتم که در این رمان، تاریخ فقط چیزی نیست که اتفاق می‌افتد؛ چیزی است که آدم‌ها مجبورند با آن زندگی کنند. آدم‌های این خانه همچنان عاشق می‌شوند، اختلاف پیدا می‌کنند، امیدوار می‌شوند و برای آینده تصمیم می‌گیرند، در حالی که جهانی که بیرون از خانه در حال تغییر است، مدام انتخاب‌هایشان را محدودتر می‌کند. و شاید به همین دلیل است که بعد از تمام شدن کتاب، «دنج» دیگر برایم فقط به معنای آرام و امن نیست؛ نامی است برای خانه‌ای که تلاش می‌کند زندگی عادی خودش را ادامه دهد، درست در زمانی که جهان بیرون دیگر عادی نیست.

جلد کتاب استونر
استونر

جان ویلیامز

★★★★

استونر از آن کتاب‌هایی است که عمدا به ما چیز بزرگی برای هیجان‌زده شدن نمی‌دهد؛ نه زندگی شخصیتش افسانه‌ای است، نه قرار است قهرمان شود و نه جهان برای او تغییر می‌کند. با این حال، هرچه بیشتر پیش می‌رویم، همین زندگی معمولی وزن پیدا می‌کند. انگار نویسنده می‌خواهد نشان دهد که یک عمر را نمی‌توان فقط با اتفاقات مهمش اندازه گرفت. برای من، جذاب‌ترین بخش کتاب رابطه‌ی استونر با گذر زمان بود. سال‌ها بی‌سروصدا از کنار آدم می‌گذرند و تازه وقتی به عقب نگاه می‌کنیم، می‌بینیم مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک، روابط، علاقه‌ها و حتی شکست‌ها چیزی را ساخته‌اند که دیگر نمی‌توان از نو تجربه‌اش کرد. در این معنا، استونر، درباره‌ی خود زمان است؛ درباره‌ی اینکه زندگی معمولا وقتی در حال رخ دادن است، چندان مهم به نظر نمی‌رسد. شاید به همین دلیل است که کتاب با وجود سادگی‌اش برای من ماندگار شد. قرار نیست با یک زندگی خارق‌العاده مواجه شویم؛ قرار است برای مدتی کوتاه به زندگی یک انسان عادی آن‌قدر نزدیک شویم که معمولی بودن دیگر به معنای بی‌اهمیت بودن نباشد. و این به نظرم، یکی از دشوارترین کارهایی است که یک رمان می‌تواند انجام دهد.

جلد کتاب لبه ی تیغ
لبه ی تیغ

ویلیام سامرست موآم، سامرست موآم

★★★★

موآم در لبه تیغ ما را به این مسئله می‌رساند که زندگی انسان همیشه میان خواسته‌های فردی و مسئولیت‌هایی که در برابر دیگران دارد، در نوسان است. لری تصمیم می‌گیرد مسیری را دنبال کند که از نگاه بسیاری، نه موفقیت محسوب می‌شود و نه حتی مسئولیت‌پذیری؛ از کار، موقعیت اجتماعی و تصویری که دیگران از یک زندگی درست دارند فاصله می‌گیرد تا به معنایی برسد که خودش بتواند با آن زندگی کند. اینجا موآم مسئله‌ی اخلاق را از شکل معمولش خارج می‌کند. لزوما با آدم خوب و آدم بد طرف نیستیم؛ با دو تعریف متفاوت از زندگی خوب روبه‌رو هستیم. یکی زندگی‌ای که در آن وظیفه، رابطه، کار و مسئولیت اجتماعی اهمیت دارد، و دیگری زندگی‌ای که ارزشش را از میزان صداقتش با حقیقتی که فرد برای خودش پیدا کرده می‌گیرد. هیچ‌کدام هم به‌سادگی قابل رد کردن نیستند. شاید چیزی که کتاب برای من پیچیده‌تر کرد همین باشد: گاهی انتخابی که از بیرون خودخواهانه به نظر می‌رسد، ممکن است برای خود فرد تنها راه صادقانه‌ی زیستن باشد؛ و برعکس، ممکن است آدمی تمام عمرش را صرف انجام وظیفه کند و در نهایت متوجه شود که حتی یک‌بار هم از خودش نپرسیده واقعا چه می‌خواهد. موآم ما را به این آگاهی می‌رساند که دشواریِ پذیرفتن این است که شاید هیچ معیار ساده‌ای برای تشخیص یک زندگی درست وجود نداشته باشد.

جلد کتاب بخت بیدادگر
بخت بیدادگر

هدا مارگولیوس کووالی

★★★★★

استبداد فقط با زندان و اعدام و حذف مخالفان شناخته نمی‌شود؛ شکل عمیق‌ترش زمانی است که ترس وارد مناسبات روزمره می‌شود و اعتماد، حافظه و حتی قضاوت اخلاقی آدم‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. ستاره جبار هم دقیقا در همین محدوده حرکت می‌کند. تاریخ در اینجا از سطح وقایع سیاسی پایین می‌آید و به زندگی خصوصی انسان‌ها می‌رسد؛ به انتخاب‌هایی که گاهی میان آرمان و بقا، و گاهی میان حقیقت و سکوت شکل می‌گیرند. ارزش خاطرات کووالی برای من در همین فاصله میان تاریخ و زندگی است. او نشان می‌دهد زندگی کردن در چنین دوره‌ای چگونه می‌تواند معیارهای آدم را تغییر دهد. در جهانی که قدرت دائما در حال تعریف دوباره‌ی دوست و دشمن، درست و غلط و حتی حقیقت است، حفظ هویت به یک عمل روزمره تبدیل می‌شود. البته این حجم از رنج و فشار تاریخی، گاهی روایت را از نظر عاطفی سنگین می‌کند و خواندنش همیشه تجربه‌ی راحتی نیست. با این حال، همین سنگینی بخشی از اهمیت کتاب است. چون روایتی درباره‌ی بهای انسان ماندن در دوره‌ای است که سیاست می‌خواهد درباره‌ی انسان بودن تصمیم بگیرد. کتابی تلخ و جدی که ارزش خواندنش بیشتر از آنکه در اطلاعات تاریخی‌اش باشد، در پرسشی است که درباره‌ی مرز میان بقا و وفاداری به خود مطرح می‌کند.

جلد کتاب یخبندان
یخبندان

توماس برنهارد، توماس برنهارت

★★★★

اگر بخواهم یخبندان را بدون وارد شدن به جزئیات داستان تعریف کنم، با راوی‌ای طرفیم که برای انجام کاری مشخص به منطقه‌ای دورافتاده می‌رود و در آنجا با جهانی روبه‌رو می‌شود که از همان ابتدا چیزی در آن درست به نظر نمی‌رسد. آدم‌هایی که با آن‌ها مواجه می‌شود، روابطشان و حتی محیطی که در آن زندگی می‌کنند، کم‌کم تصویری از انزوا، فرسودگی و نارضایتی عمیقی می‌سازند؛ فضایی که بیش از آنکه اتفاقات بیرونی در آن اهمیت داشته باشند، ذهن و نگاه آدم‌هاست که داستان را پیش می‌برد. چیزی که من در خواندن یخبندان مدام با آن درگیر بودم، این بود که برنهارت چطور تقریبا هیچ راه فراری از این فضای خفه‌کننده باقی نمی‌گذارد. آدم‌ها نه فقط از یکدیگر، بلکه از خود زندگی ناراضی‌اند و هر تلاشی برای پیدا کردن معنا، بیشتر شبیه حرکتی‌ست که از پیش می‌دانیم قرار نیست به جایی برسد. این نگاه برای من هم جذاب بود و هم خسته‌کننده؛ جذاب، چون برنهارت با سماجت عجیبی یک ذهن گرفتار را دنبال می‌کند، و خسته‌کننده، چون بعد از مدتی احساس کردم دیگر چیزی قرار نیست این تصویر را به چالش بکشد. شاید مسئله‌ی اصلی من با کتاب همین باشد. برنهارت آن‌قدر پیوسته جهان را از دریچه‌ی فروپاشی می‌بیند که حتی پوچی هم کم‌کم به یک وضعیت ثابت تبدیل می‌شود. وقتی همه‌چیز از ابتدا سرد، بیمار و بی‌معناست، دیگر تضاد چندانی باقی نمی‌ماند که بتوان از خلال آن عمق بیشتری پیدا کرد. با این حال، نمی‌توانم انکار کنم که همین اصرار افراطی بخشی از قدرت کتاب هم هست؛ انگار برنهارت عمدا نمی‌خواهد اجازه دهد خواننده برای لحظه‌ای از ذهن آشفته و بی‌رحم اثر بیرون بیاید.

جلد کتاب فابیان
فابیان

اریش کستنر

★★★★

این کتاب در حقیقت تحلیل جامعه‌ای است که روی انبار باروت ایستاده و در آستانه سقوط اخلاقی و سیاسی قرار دارد. نویسنده ما را به برلین سال‌های ۱۹۳۰ می‌برد؛ جایی که یاکوب فابیان به عنوان یک روشنفکر اخلاق‌گرا، زوال ارزش‌ها و بحران‌های اقتصادی را تماشا می‌کند، بی‌آنکه قدرتی برای تغییر داشته باشد. کستنر در خلق اتمسفر ملتهب، اضطراب شهری و طنز سیاهی که بوی فاجعه می‌دهد، بسیار موفق عمل کرده است. فابیان آینه‌ای از انسان سرگردانی است که میان اصول اخلاقی خود و واقعیت بی‌رحم جامعه گیر افتاده است. با این حال، تعادل داستان در اینجاست که روایت تا حد زیادی اپیزودیک و پراکنده است؛ ما با یک اثر داستانی روبرو نیستیم، بلکه شاهد یک‌سری تصاویر و خرده‌روایت‌ها از انحطاط برلین هستیم. انفعال بیش از حد فابیان و پایان‌بندی تلخ و تا حدی پوچ کتاب، اگرچه نمادین است، اما ممکن است به مذاق مخاطبی که به دنبال پویایی و پیشرفت در شخصیت‌هاست، خوش نیاید.

جلد کتاب هم نوایی در پاییز
هم نوایی در پاییز

باربارا پیم

★★★★★

در این اثر ما با داستان کسانی روبرو هستیم که گویی تمام عمرشان را در حال گم‌گشتگی گذرانده‌اند و حالا در فصل ریزش، سعی می‌کنند تکه‌های گمشده‌ی روحشان را در دیگری پیدا کنند. روایت کتاب هم شبیه به یک گشت‌ و گذار در خاطرات و زخم‌ها است. تحلیل من از این اثر این است که نویسنده به خوبی توانسته است لحظات درک متقابل را به تصویر بکشد؛ آن لحظاتی که دو انسان می‌فهمند تنهایی‌شان شبیه به هم است. اما در عین حال، تمرکز بیش از حد روی این حالات درونی و توصیفات احساسی، باعث شده که پیشبرد خود داستان و اتفاقات بیرونی، کمی کمرنگ شود. در واقع، ما با یک روایت استاتیک روبرو هستیم که در آن حس بر اتفاق پیشی گرفته است. اثری است که در لمس ظرافت‌های عاطفی موفق است، اما شاید در ساختار داستانی، جسارت کافی برای ایجاد یک تحول عمیق را نداشت.

جلد کتاب مرگ به وقت بهار
مرگ به وقت بهار

مرسه رودوریدا، مرسه رودوردا

★★★★★

در مواجهه با کتاب باید بگویم‌ با متنی روبرو شدم که تلاش می‌کند میان جنایت و اخلاق، پلی بسازد. کتاب برای من بد نبود؛ اما در عین حال، در برخی نقاط دچار تکرار می‌شد. نقطه قوت اثر، در پرداختن به این پرسش اخلاقی است که: «آیا هر کسی که قانونا محکوم است، لزوما از نظر اخلاقی مقصر است؟» نویسنده ما را به چالش می‌کشد تا ببینیم چگونه محیط و پیش‌داوری‌ها، تعریف ما از درست و نادرست را تغییر می‌دهند. از نظر من، این کتاب بیشتر یک مطالعه بر روی ترس‌های انسانی است. نه آنقدر بلندپروازانه بود که من را مبهوت کند، و نه آنقدر سطحی که رهایش کنم.