خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه نظرهای مبین محمدی

۴۶ نظر ثبت‌شده

جلد کتاب اروپا از دوران ناپلئون
اروپا از دوران ناپلئون

دیوید تامسن

★★★★★

تامسن برخلاف بسیاری از آثاری که صرفا به بیوگرافی نظامی ناپلئون یا وقایع‌نگاری جنگ‌های او بسنده می‌کنند، اروپا را به مثابه یک «کل واحد» در نظر می‌گیرد و نشان می‌دهد که چطور سایه‌ی بلند بناپارت، حتی پس از تبعیدش به سنت‌هلن، بر سر تمام نهادهای سیاسی و حقوقی قاره باقی ماند. چیزی که در تحلیل تامسن برای من بسیار کلیدی و متمایز جلوه کرد، نگاه او به تضاد ابدی میان «نظم» و «آزادی» است. تامسن نشان می‌دهد که ناپلئون چطور به مثابه یک «مستبد مصلح»، میراث آشفته‌ی انقلاب فرانسه را با دیوان‌سالاری دقیق خود مهار کرد و آن را در قالب «کد ناپلئون» به تمام اروپا صادر کرد. اعتبار این کتاب برای من، زمانی دوچندان شد که تامسن را با مورخان نظامی‌محور مقایسه کردم؛ جایی که او به جای تمرکز صرف بر نبرد واترلو یا آسترلیتز، به تغییر ساختار طبقاتی و شکل‌گیری مفهوم ملی‌گرایی(ناسیونالیسم) می‌پردازد. او به زیبایی کالبدشکافی می‌کند که چطور ناپلئون با اشغال هر سرزمین، ناخواسته بذر ملی‌گرایی را در دل مردم آن سرزمین (به ویژه آلمانی‌ها و ایتالیایی‌ها) کاشت تا علیه خودش بشورند؛ و این همان طنز تلخ و دیالکتیکی تاریخ است. وقتی این اثر را در کنار نگاهِ مورخانی چون «اریک هابزبام» قرار می‌دهیم، می‌بینیم که اگر هابزبام بر «انقلاب دوگانه» (صنعتی و سیاسی) تاکید داشت، تامسن بر پیوستگی نیروهای تاریخ دست می‌گذارد. او به ما ثابت می‌کند که قرن نوزدهم، در واقع فرزند خلف دوران ناپلئون است. تامسن هم‌چنین نشان می‌دهد که چطور اتحاد اروپا، که امروز پروژه‌ای مدرن به نظر می‌رسد، ریشه‌هایی در رویای اقتدارگرایانه‌ی ناپلئونی داشت، اما با این تفاوت که ناپلئون می‌خواست این اتحاد را از بالا و با سرنیزه تحمیل کند. برای من هم، تجربه‌ی مطالعه‌ی این اثر بیشتر شبیه به درک منطق درونی قدرت بود. تامسن به ما می‌گوید که دوران ناپلئون فقط یک برش زمانی کوتاه نبود، بلکه آزمایشگاهی بود که در آن مفاهیم مدرنی چون «دولت-ملت»، «حقوق مدنی سکولار» و «توازن قوا» برای اولین بار در مقیاسی قاره‌ای آزموده شدند. او با قلمی که هم دقت آکادمیک دارد و هم کشش روایی، به ما می‌فهماند که چرا اروپای امروز، بدون درک آن تلاطم‌های بزرگ و بدون شناخت نبوغ و جنون بناپارتی، غیرقابل فهم است. این کتاب برای هر کسی که می‌خواهد بفهمد قدرت چگونه می‌تواند هم‌زمان ویرانگر و تمدن‌ساز باشد، یک نقشه‌ی راه بی‌بدیل است.

جلد کتاب نبرد مخفی نازی ها در ایران
نبرد مخفی نازی ها در ایران

آدریان او.سالیوان

★★★★★

در واقع این کتاب روایتی از یکی از کمتر دیده‌شده‌ترین عرصه‌های جنگ جهانی دوم است؛ عرصه‌ای که در آن ایران به محل رقابت دستگاه‌های اطلاعاتی آلمان و متفقین تبدیل شد. نویسنده برای فهم این رقابت، ماجرا را از زمان شکل‌گیری روابط آلمان و ایران پیش از جنگ آغاز می‌کند؛ دوره‌ای که حضور تجاری، صنعتی و فرهنگی آلمان در ایران زمینه‌ای برای شکل‌گیری ارتباطات و شبکه‌هایی فراهم کرده بود که بعدها می‌توانستند اهمیت اطلاعاتی پیدا کنند. با آغاز جنگ، این روابط وارد مرحله‌ی تازه‌ای شد. سازمان‌های مختلف اطلاعاتی آلمان تلاش کردند از ظرفیت موجود در ایران برای جمع‌آوری اطلاعات، ارتباط با نیروهای محلی و انجام عملیات پنهانی استفاده کنند. رقابت میان سازمان‌های اطلاعاتی آلمان، اختلاف میان افراد و نهادها، مشکلات ارتباطی، ضعف در هماهنگی و دشواری انتقال اطلاعات، به تدریج شکاف میان طراحی یک عملیات و اجرای موفق آن را آشکار کرد. ساختار فصل‌های کتاب نیز دقیقا این مسیر را دنبال می‌کند: از برنامه‌ریزان و مأموران اطلاعاتی و رقیبان تا آموزش نیروها، عملیات و در نهایت «نقص‌ها و کمبودها» و «شکست». اشغال ایران در سال ۱۹۴۱ شرایط را برای آلمان دشوارتر کرد. حضور نیروهای بریتانیا و شوروی و شکل‌گیری یک فضای امنیتی جدید، امکان فعالیت آزادانه‌ی شبکه‌های آلمانی را محدود کرد و دستگاه‌های اطلاعاتی متفقین نیز به‌طور فعال در پی شناسایی و خنثی کردن این شبکه‌ها بودند. در نتیجه، ایران به عرصه‌ای برای رویارویی دو دستگاه اطلاعاتی تبدیل شد. سالیوان در روایت خود توجه زیادی به شخصیت‌ها و سرنوشت مأموران نیز دارد و حضور چهره‌هایی مانند MAX، MORITZ، SABA و دیگر مأمورانی که کتاب به‌طور جداگانه دنبال می‌کند، شکست یک دستگاه بزرگ را در سطح انتخاب‌ها و رفتار انسان‌ها نیز قابل مشاهده می‌سازد.

جلد کتاب شب ترور
شب ترور

هاوارد بلام

★★★★★

نویسنده در روایت خود طرح نازی‌ها برای ترور سه رهبر متفقین را در بستر کنفرانس تهران دنبال می‌کند و تلاش دارد جزئیات این نقشه و سازوکار شکل‌گیری آن را از دل اسناد و روایت‌های تاریخی بازسازی کند. یکی از جنبه‌های قابل توجه کتاب، تمرکز بر نقش اطلاعات در جنگ است. در چنین سطحی از منازعه، دانستن اینکه دشمن چه می‌داند و چه چیزی را نمی‌داند، گاهی به اندازه‌ی قدرت نظامی اهمیت پیدا می‌کند. کنفرانس تهران، مجموعه‌ای از محاسبات امنیتی و اطلاعاتی نیز پیرامون آن شکل گرفته بود که نشان می‌داد، دیپلماسی در دوران جنگ تا چه اندازه با فعالیت‌های پنهانی درهم‌تنیده بود. بلام همچنین به شبکه‌ای از مأموران، سازمان‌های اطلاعاتی و نیروهایی می‌پردازد که اجرای یک طرح پیچیده به آنها وابسته بود. همین تغییر زاویه، مفهوم قدرت را از چهره‌های مشهور سیاسی جدا می‌کند و به ساختاری گسترده‌تر از افراد و نهادهایی می‌رساند که تصمیم‌های کلان را به عملیات واقعی تبدیل می‌کنند. اهمیت دیگر کتاب در مسئله‌ی اطلاعات و عدم قطعیت است. در یک عملیات مخفی، هیچ‌یک از طرفین به تصویر کاملی از موقعیت دسترسی ندارند و هر تصمیم بر اساس اطلاعاتی ناقص، گزارش‌های متعارض و ارزیابی احتمال‌ها گرفته می‌شود. کتاب نیز از این جهت خواندنی است که یک واقعه‌ی مشخص را به پنجره‌ای برای دیدن سازوکارهای پنهان جنگ تبدیل می‌کند. جنگ جهانی دوم در اینجا شبکه‌ای از اطلاعات، عملیات محرمانه، تصمیم‌های فردی و محاسبات امنیتی است که در کنار وقایع آشکار، مسیر تاریخ را شکل می‌دهند.

جلد کتاب نبرد من
نبرد من

آدولف هیتلر

★★★★★

خواندن این کتاب بیشتر از هر چیز مطالعه‌ی متنی است که می‌توان آن را در محور اندیشه‌های سیاسی آدولف هیتلر قرار داد. کتاب به‌طور مستقیم با برداشت‌های او از ملت، دولت، نژاد، سیاست، تبلیغات، جنگ و مناسبات قدرت سروکار دارد و از این جهت یکی از منابع اولیه برای شناخت زبان و چارچوب فکری او به شمار می‌آید. در این کتاب، هیتلر بخش قابل توجهی از تصور خود درباره‌ی جامعه و تاریخ را صورت‌بندی می‌کند. مفهوم ملت برای او با نژاد و انسجام جمعی پیوند می‌خورد و سیاست نیز در ارتباط با همین برداشت از جامعه معنا پیدا می‌کند. مطالعه‌ی این مفاهیم کمک می‌کند بفهمیم برخی از مبانی فکری ناسیونال‌سوسیالیسم چگونه در نوشته‌های خود هیتلر بیان شده‌اند. بخش دیگری از کتاب به مسئله‌ی تبلیغات و بسیج سیاسی مربوط می‌شود. هیتلر درباره‌ی شیوه‌ی انتقال پیام سیاسی، تأثیرگذاری بر توده‌ها و نقش سازمان‌یابی حزبی بحث می‌کند. از این منظر، این کتاب تنها بخشی از نگاه نویسنده به چگونگی تبدیل اندیشه‌ی سیاسی به نیروی اجتماعی را در خود دارد. با این حال، جایگاه تاریخی کتاب باید با محدودیت‌های منبع نیز همراه باشد. «نبرد من» نوشته‌ی خود هیتلر و متنی ایدئولوژیک است؛ بنابراین بیشتر از آنکه تصویری جامع از جامعه‌ی آلمان ارائه دهد، جهان را از زاویه‌ی نگاه نویسنده تفسیر می‌کند. برای شناخت تاریخ آلمان، تجربه‌ی جمهوری وایمار، زمینه‌های اجتماعی و اقتصادی ظهور نازیسم، ساختارهای قدرت و واکنش گروه‌های مختلف جامعه، این کتاب به‌تنهایی کفایت نمی‌کند و باید در کنار آثار تاریخی و منابع مستقل دیگری خوانده شود. به همین دلیل، تنها ارزش اصلی «نبرد من» در این است که امکان نزدیک شدن مستقیم به زبان فکری هیتلر را فراهم می‌کند. خواندن آن در کنار تاریخ‌نگاری‌های مستقل، فاصله‌ی میان آنچه یک رهبر سیاسی درباره‌ی جامعه و اهداف خود می‌نویسد و آنچه در واقعیت تاریخی رخ می‌دهد روشن‌تر می‌کند.

جلد کتاب تاریخ آلمان از 1914
تاریخ آلمان از 1914

ماری فولبروک

★★★★★

ماری فولبروک، تاریخ آلمان را از جنگ جهانی اول آغاز می‌کند و مسیر پرپیچ‌وخم آن را از امپراتوری آلمان و جمهوری وایمار تا نازیسم، جنگ جهانی دوم، تقسیم کشور و سرانجام اتحاد دوباره دنبال می‌کند؛ روایتی که در آن تغییرات سیاسی همواره درون تحولات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی معنا پیدا می‌کنند. یکی از ویژگی‌های مهم کتاب، فاصله گرفتن از روایت‌هایی است که تاریخ آلمان را صرفا به ظهور هیتلر و جنایات نازیسم محدود می‌کنند. فولبروک نشان می‌دهد که فهم این دوره نیازمند شناخت جامعه‌ای است که جنگ، شکست، بحران اقتصادی، بی‌ثباتی سیاسی و دگرگونی‌های اجتماعی را در فاصله‌ای کوتاه تجربه کرد. در چنین بستری، افراط‌گرایی سیاسی دیگر پدیده‌ای جدا از زندگی روزمره نیست و باید آن را در پیوند با تجربه‌ی عمومی جامعه بررسی کرد. جنگ جهانی اول در این روایت تجربه‌ای است که رابطه‌ی دولت، جامعه و شهروندان را دگرگون کرد. میلیون‌ها انسان با خشونت صنعتی، فقر و تغییرات ناگهانی در زندگی روزمره روبه‌رو شدند و همین تجربه، فضای اجتماعی پس از جنگ را تحت تأثیر قرار داد. فولبروک در بررسی جمهوری وایمار نیز توجه را به این مسئله معطوف می‌کند که ایجاد نهادهای دموکراتیک به‌تنهایی برای تثبیت یک نظام سیاسی کافی نیست. مشروعیت سیاسی، وضعیت اقتصادی، فرهنگ عمومی و تجربه‌ی تاریخی شهروندان همگی در دوام یا فرسایش یک نظم سیاسی نقش دارند. وایمار از همین منظر نمونه‌ای مهم از فاصله‌ی میان تأسیس یک نظام دموکراتیک و ریشه‌دار شدن آن در جامعه است. فولبروک نشان می‌دهد که بحران‌های اقتصادی و سیاسی زمانی اهمیت تاریخی پیدا می‌کنند که گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی بتوانند برای آنها معنا و زبان مشترکی بسازند و بخش‌هایی از جامعه را حول آن بسیج کنند. از این زاویه، تاریخ نازیسم، تاریخ جامعه‌ای نیز هست که در شرایط بحرانی، در معرض شکل‌های تازه‌ای از سیاست توده‌ای قرار گرفت. توجه کتاب به زندگی اجتماعی، تجربه‌ی زنان، خانواده، نسل‌ها و تغییرات فرهنگی نیز تصویری متفاوت از تاریخ سیاسی آلمان ایجاد می‌کند. همین نگاه اجتماعی باعث می‌شود تاریخ یک کشور از مجموعه‌ای از نام‌ها و تاریخ‌ها به تجربه‌ی انسان‌هایی واقعی تبدیل شود. بخش مربوط به آلمان پس از ۱۹۴۵ نیز اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا فولبروک نشان می‌دهد که شکست نازیسم پایان یک مسئله نبود و جامعه‌ی آلمان وارد مرحله‌ای تازه از بازسازی سیاسی و اجتماعی شد. شکل‌گیری دو آلمان، تفاوت مسیرهای جمهوری فدرال و جمهوری دموکراتیک آلمان و سپس اتحاد دوباره، نشان می‌دهد که تاریخ پس از جنگ را نمی‌توان صرفا ادامه‌ی مستقیم گذشته دانست؛ هر دوره، نهادها و تجربه‌های تازه‌ای ایجاد می‌کند که خود به بخشی از تاریخ بعدی تبدیل می‌شوند. آنچه این کتاب برجسته می‌کند، اهمیت نگاه تاریخی به جوامعی است که در مدت کوتاهی چندین شکل متفاوت از نظم سیاسی و اجتماعی را تجربه کرده‌اند. آلمان قرن بیستم را نمی‌توان با یک علت واحد توضیح داد؛ جنگ، اقتصاد، فرهنگ، نهادهای سیاسی، تجربه‌های نسلی و تصمیم‌های انسانی در کنار یکدیگر مسیری پیچیده ساخته‌اند. فولبروک با قرار دادن این عناصر در یک روایت پیوسته، تاریخ آلمان را از مجموعه‌ای از نقاط عطف جداگانه به فرایندی تاریخی تبدیل می‌کند که در آن گذشته دائما بر امکان‌های آینده اثر می‌گذارد.

جلد کتاب انقلاب آلمان
انقلاب آلمان

پی یر بروئه

★★★★★

خواندن این کتاب، ورود به دوره‌ای است که تاریخ اروپا در آن هنوز مسیر قرن بیستم را پیدا نکرده بود. بروئه انقلاب آلمان را از لحظه‌ی سقوط قیصر فراتر می‌برد و شش سال پرآشوب را دنبال می‌کند؛ از اعتصابات و شوراهای کارگری و سربازان تا قیام‌های اسپارتاکیستی، بحران جمهوری نوپا و آخرین تلاش انقلابی در ۱۹۲۳. یکی از امتیازهای مهم اثر، توجه بروئه به خودِ طبقه‌ی کارگر است؛ نه به‌عنوان توده‌ای یکدست که در لحظه‌ای معین وارد تاریخ می‌شود، بلکه مجموعه‌ای از جریان‌ها، سازمان‌ها و تجربه‌های متفاوت که درباره‌ی جنگ، اصلاحات، انقلاب و آینده‌ی سوسیالیسم برداشت‌های یکسانی نداشتند. همین تنوع اجتماعی، فهم شکاف میان سوسیال‌دموکراسی و گرایش‌های انقلابی را بسیار روشن‌تر می‌کند. در روایت بروئه، مسئله‌ی شوراها نیز از یک نهاد انقلابی فراتر می‌رود. شوراهای کارگری و سربازان در فاصله‌ی میان فروپاشی نظم قدیم و شکل‌گیری نظم جدید، برای مدتی به یکی از اشکال اصلی سازمان‌یابی سیاسی تبدیل شدند؛ تجربه‌ای که نشان می‌دهد در شرایط فروپاشی اقتدار، مسئله‌ی اینکه چه کسی حق تصمیم‌گیری دارد می‌تواند پیش از آنکه قانون اساسی یا دولت جدید شکل بگیرد، در خیابان‌ها و محل‌های کار تعیین شود. رویارویی سوسیال‌دموکرات‌ها با اسپارتاکیست‌ها نیز یکی از پیچیده‌ترین وجوه کتاب است. بروئه نشان می‌دهد که اختلاف میان اصلاح و انقلاب؛ این دو برداشت از آینده‌ی جامعه، در شرایط واقعی قدرت سیاسی، خشونت، انتخابات و سازمان‌دهی کارگران به انتخاب‌هایی متفاوت منجر شدند و همین شکاف، سرنوشت جمهوری وایمار را نیز تحت تأثیر قرار داد. مقایسه‌ی انقلاب آلمان با روسیه برای من یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این کتاب است. آلمان از نظر صنعتی و سازمان‌یافتگی طبقه‌ی کارگر با روسیه تفاوت اساسی داشت و با این حال انقلاب در آنجا نتوانست همان مسیر را طی کند. این تفاوت نشان می‌دهد که هیچ وضعیت اقتصادی یا اجتماعی به‌تنهایی شکل آینده را تعیین نمی‌کند و تاریخ هر کشور به ترکیب خاصی از نیروهای اجتماعی، سنت‌های سیاسی و تجربه‌های تاریخی وابسته است. بروئه در روایت سال ۱۹۲۳، مسئله‌ی دیگری را پیش می‌کشد: لحظه‌ای که انتظار انقلاب می‌تواند خود به بخشی از منطق سیاسی تبدیل شود. بحران اقتصادی، اشغال روهر و بی‌ثباتی سیاسی فضای انفجاری ایجاد کرده بودند، اما وجود چنین شرایطی الزاما به معنای وجود یک مسیر روشن برای انقلاب نبود. فاصله‌ی میان یک بحران عمیق اجتماعی و امکان تبدیل آن به دگرگونی سیاسی، یکی از دقیق‌ترین مسائلی است که این کتاب برای من برجسته می‌کند. بروئه به ما امکان می‌دهد دوره‌ای را ببینیم که در آن جمهوری، سوسیالیسم، کمونیسم و ضدانقلاب هنوز در حال آزمودن ظرفیت تاریخی خود بودند و سرنوشت هیچ‌یک از این مسیرها از پیش نوشته نشده بود.

جلد کتاب پیش درآمد انقلاب: بلشویک های پتروگراد و قیام ژوئیه ی 1917
پیش درآمد انقلاب: بلشویک های پتروگراد و قیام ژوئیه ی 1917

الکساندر رابینوویچ

★★★★★

رابینوویچ در این روایت، تصویری بسیار پیچیده‌تر از رابطه‌ی میان حزب، رهبران و توده‌های انقلابی ارائه می‌دهد؛ تصویری که در آن بلشویک‌ها نیرویی کاملا منسجم و مسلط بر وقایع نیستند و خودشان نیز ناچارند در برابر شتاب حوادث تصمیم بگیرند. ما انقلاب اکتبر را از پایانش می‌شناسیم و همین آگاهی، ناخواسته تمام حوادث پیش از آن را به مقدمه‌ای اجتناب‌ناپذیر برای پیروزی بلشویک‌ها تبدیل می‌کند؛ در حالی که پتروگرادِ تابستان ۱۹۱۷ چنین قطعیتی نداشت. قیام ژوئیه در فضایی شکل گرفت که نیروهای سیاسی هنوز در حال آزمودن حدود قدرت خود بودند و حتی آینده‌ی خود انقلاب نیز روشن نبود. رابینوویچ با بررسی مناسبات درونی حزب بلشویک، نقش سربازان، کارگران و ملوانان و واکنش نیروهای سیاسی مختلف، نشان می‌دهد که میان اراده‌ی رهبران و حرکت توده‌ها همیشه هماهنگی وجود ندارد. اینجا انقلاب از یک طرح سیاسی به یک فرایند زنده تبدیل می‌شود؛ فرایندی که در آن یک تصمیم می‌تواند تحت فشار خیابان تغییر کند و نیرویی که تصور می‌کند حوادث را هدایت می‌کند، ناگهان با شرایطی روبه‌رو شود که خودش ایجاد نکرده است. در مقایسه با روایت‌هایی که نقش لنین و دستگاه حزبی را در مرکز تحولات قرار می‌دهند، رابینوویچ توجه بیشتری به چندمرکزی بودن قدرت دارد. پتروگراد در این روایت شهری است که نیروهای متعددی در آن هم‌زمان فعال‌اند و هرکدام برداشت متفاوتی از بحران سیاسی دارند. همین چندگانگی کمک می‌کند بفهمیم چرا قیام ژوئیه را نمی‌توان صرفا یک مرحله‌ی شکست‌خورده در مسیر اکتبر دانست؛ این واقعه نشان می‌دهد که انقلاب پیش از آنکه به پیروزی برسد، بارها می‌تواند مسیر خود را تغییر دهد. انسان‌هایی که در پتروگراد زندگی می‌کردند از آنچه چند ماه بعد رخ می‌داد خبر نداشتند؛ هر تصمیمشان بر اساس اطلاعات ناقص، فشارهای روزمره و تصوری محدود از آینده گرفته می‌شد. تاریخ بعدها همه‌ی این انتخاب‌ها را در یک روایت منسجم کنار هم قرار داد، اما خودِ بازیگران تاریخی چنین تصویری در اختیار نداشتند. رابینوویچ با بازگرداندن این پیچیدگی، انقلاب روسیه را به تاریخی پر از تردید، رقابت و امکان تبدیل می‌کند.

جلد کتاب انقلاب فرانسه از خاستگاه های آن تا 1793
انقلاب فرانسه از خاستگاه های آن تا 1793

ژرژ لوفور

★★★★★

خواندن این مجموعه‌ یک رویارویی عمیق با جامعه‌ای است که در حال فروپاشی و بازسازی است. لوفور در این اثر، برخلاف بسیاری از مورخان که انقلاب را صرفا در تالارهای سیاسی پاریس یا زیر تیغ گیوتین خلاصه می‌کنند، دوربینش را به لایه‌های زیرین اجتماع می‌برد. چیزی که اعتبار این اثر را در ذهن من تثبیت کرد، نگاه جزئی‌نگر و متمایز او به «انقلابِ دهقانی» بود؛ جایی که او ثابت می‌کند انقلاب نه یک حرکت یکپارچه، بلکه سنتزی از چهار انقلاب مجزا (اشرافی، بورژوازی، شهری و دهقانی) است که هرکدام موتور محرک و مطالبات خاص خود را داشتند.  وقتی لوفور را با مورخانی مثل «توکویل» مقایسه می‌کنم، می‌بینم که اگر توکویل بر تداوم ساختار قدرت و تمرکزگرایی تاکید داشت، لوفور بر «روان‌شناسی جمعی» و گرسنگی توده‌ها دست می‌گذارد و نشان می‌دهد که چگونه «ترس بزرگ» در روستاها، ابعاد سیاسی انقلاب را از کنترل نخبگان خارج کرد. این دقت وسواس‌گونه‌ی او در تحلیل ساختار ارضی و پیوند آن با فروپاشی فئودالیسم، به مخاطب اجازه می‌دهد که بفهمد چرا انقلاب فرانسه تا این حد خونین و در عین حال ناگزیر بود. در حالی که مورخان رمانتیک‌تر مثل «میشله» غرق در حماسه‌سرایی پیروزی ملت هستند، لوفور با خونسردی یک دانشمند، تضادهای طبقاتی و فشارهای اقتصادی را کالبدشکافی می‌کند و به ما می‌فهماند که آزادی، پیش از آنکه یک شعار زیبا باشد، نتیجه‌ی مستقیم بحران نان و مالیات بود. خواندن جزئیات مربوط به چگونگی انتقال قدرت از اشرافیت زمین‌دار به بورژوازی نوپا و درگیری بی‌پایان آن‌ها با توده‌های پابرهنه (سان‌کولوت‌ها)، دیدگاهی به من داد که دیگر نمی‌توانم به هیچ واقعه‌ی تاریخی به صورت تک‌بعدی نگاه کنم. لوفور با این اثر به ما می‌آموزد که برای درک یک تغییر بزرگ، نباید فقط به نوک کوه یخ که همان نطق‌های آتشین روبسپیر یا دانتون است نگاه کرد، بلکه باید به اعماق اقیانوس رفت، جایی که فشارهای خردکننده و جریان‌های بی‌صدای اقتصادی و اجتماعی، مسیر حرکت کوه یخ را تعیین می‌کنند. این مجموعه، نه تنها دانش من را درباره‌ی فرانسه، بلکه درک من را از مفهوم قدرت و تحول اجتماعی به کلی دگرگون کرد و نشان داد که چرا لوفور را باید معمار نوین تاریخ‌نگاری انقلاب دانست. این اثر برای هر کسی که می‌خواهد از سطح کلیشه‌های رایج تاریخی فراتر برود و با منطق درونی تغییرات بزرگ بشری آشنا شود، یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است.

جلد کتاب چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟
چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟

ریمون بودن

★★★★★

بودون با توضیح‌هایی که مخالفت با لیبرالیسم را صرفا نتیجه‌ی منافع، عقده یا موقعیت اجتماعی روشنفکران می‌دانند فاصله می‌گیرد و تلاش می‌کند برای این مخالفت، نوعی عقلانیت درونی پیدا کند؛ یعنی بپرسد انسان‌ها با چه دلایلی ممکن است به یک باور برسند، حتی وقتی آن باور از نظر دیگری نادرست باشد. یکی از جنبه‌های روش بودون این است که آدم‌ها همیشه بر اساس اطلاعات کامل و محاسبه‌ی بی‌طرفانه تصمیم نمی‌گیرند، اما این به معنای بی‌منطقی کامل آنان هم نیست. یک باور می‌تواند از مجموعه‌ای از مقدمات قابل فهم و همچنین برداشت‌های نادرست از جهان شکل گرفته باشد. فهمیدن این مسیر، با پذیرفتن نتیجه‌ی آن یکی نیست. با این حال، همین نقطه جایی است که باید از بودون فاصله گرفت. منتقدانی مانند وینسنت سیتو معتقدند اگر رفتار روشنفکران را صرفا از طریق دلایل آگاهانه‌ای که خودشان برای باورهایشان ارائه می‌کنند توضیح دهیم، بخش مهمی از مسئله‌ی جامعه‌شناختی از دست می‌رود؛ زیرا توضیح عقلانی یک باور الزاما تمام نیروهای اجتماعی و ساختاری مؤثر بر شکل‌گیری آن را توضیح نمی‌دهد. از طرف دیگر، کتاب چنان در دفاع از لیبرالیسم وارد میدان می‌شود که گاهی خودِ لیبرالیسم کمتر به عنوان یک موضوع قابل نقد و بیشتر به عنوان پاسخی در برابر خطاهای رقیبان ظاهر می‌شود. همین مسئله نیز در نقدهای کتاب مطرح شده است: تحلیل بودون درباره‌ی ضدلیبرالیسم روشنفکران بحث‌برانگیز و تحریک‌کننده است، اما کتاب به اندازه‌ی کافی به آسیب‌ها و پیامدهای منفی خودِ نظم لیبرال نمی‌پردازد. با وجود این، بودون ما را وادار می‌کند از خود بپرسیم آیا مخالفان یک اندیشه را واقعا فهمیده‌ایم یا فقط برای مخالفتشان توضیحی آماده کرده‌ایم. در طرف مقابل، نقد بودون نیز یادآوری می‌کند که «داشتن دلیل» برای یک باور، به‌تنهایی نشان نمی‌دهد آن باور چگونه در جامعه شکل گرفته یا چه پیامدهایی به همراه داشته است. به همین دلیل، من این کتاب را بیشتر به‌عنوان تمرینی برای فهمِ منازعه‌ی فکری می‌بینم تا متنی که پاسخ نهاییِ مسئله‌ی رابطه‌ی روشنفکران و لیبرالیسم را در اختیارمان بگذارد.

جلد کتاب چرا سوسیالیست نیستم
چرا سوسیالیست نیستم

رند پال، کلی اشبی پال

★★★★★

ارزش کتاب بیشتر در باز کردن یک مناقشه است تا در بستن آن. مسئله‌ی اصلی برایم این شد که اقتصاد را نمی‌توان فقط با نیت‌های اخلاقی سنجید؛ هر نظام اقتصادی باید توضیح دهد تصمیم‌های پراکنده‌ی میلیون‌ها انسان چگونه با یکدیگر هماهنگ می‌شوند، اطلاعات چگونه منتقل می‌شود و هزینه‌ی اشتباه یک تصمیم تا کجا میان دیگران توزیع می‌شود. قیمت نیز در این میان، نوعی زبان اجتماعی است. افزایش قیمت یک محصول می‌تواند هم‌زمان کمبود، تغییر تقاضا، دشواری تولید یا انتظار مردم از آینده را منعکس کند. حذف این سازوکار بدون جایگزین کردن یک نظام اطلاعاتی هم‌سطح، مسئله‌ی اقتصاد را حل نمی‌کند؛ فقط آن را به اتاق‌های تصمیم‌گیری منتقل می‌کند. با این حال، دفاع از بازار وقتی جدی می‌شود که بتواند مسئله‌ی قدرت اقتصادی را هم توضیح دهد. در قسمت مربوط به مالکیت خصوصی هم ممکن است فرد از نظر حقوقی آزاد باشد، اما وابستگی شدید اقتصادی دامنه‌ی انتخاب‌های واقعی او را محدود کند. آزادی قرارداد زمانی معنای کامل‌تری پیدا می‌کند که طرفین از حداقلی از قدرت چانه‌زنی برخوردار باشند. تفاوت درآمدها هم لزوما نشانه‌ی بی‌عدالتی نیست؛ تفاوت استعداد، انتخاب، ریسک‌پذیری، سرمایه و بهره‌وری واقعا وجود دارد. اما این هم به همان اندازه نادرست است که هر تفاوت اقتصادی را نتیجه‌ی شایستگی فردی بدانیم. ثروت درون شبکه‌ای از آموزش، خانواده، قانون، زیرساخت و موقعیت تاریخی شکل می‌گیرد و هیچ فردی تولیدکننده‌ی مستقل همه‌ی شرایط موفقیت خودش نیست. چیزی که همیشه برایم مهم بوده، این است که ممکن است کسی کاملا حق قانونی داشته باشد که مالک چیزی باشد، اما این پرسش همچنان باقی بماند که قدرت ناشی از آن مالکیت چه اثری بر دیگران می‌گذارد. حقوق مالکیت برای جلوگیری از تعرض ضروری‌اند، اما خودشان نیازمند نهادی هستند که حدود و ضمانت اجرای آن‌ها را تعیین کند. از سوی دیگر، دولت هم موجودیتی است که بتواند با یک تصمیم اداری همه‌ی ناکارآمدی‌های بازار را اصلاح کند. دولت از انسان‌هایی تشکیل شده که همان محدودیت اطلاعاتی، انگیزه‌های شخصی و خطاهای شناختی را دارند. تفاوت فقط در مقیاس است؛ خطای یک فرد ممکن است زندگی خودش را تغییر دهد، اما خطای یک نهاد عمومی می‌تواند به میلیون‌ها نفر منتقل شود. مسئله‌ی یارانه و حمایت اجتماعی نیز به نظرم با دوگانه‌ی ساده‌ی «دولت خوب یا بازار خوب» قابل فهم نیست. جامعه‌ای که اجازه می‌دهد انسان در بیماری، فقر شدید یا ناتوانی کامل سقوط کند، با مسئله‌ی همبستگی اجتماعی روبه‌روست. در عین حال، حمایتی که هیچ رابطه‌ای با توانمندسازی ندارد می‌تواند وابستگی را تثبیت کند و انگیزه‌ی خروج از وضعیت موجود را کاهش دهد. تجربه‌ی قرن بیستم برای من یک نکته‌ی دیگر را روشن کرده است: هرجا دولت قرار است خیر عمومی را به نمایندگی از همه تعریف کند، باید پرسید چه کسی قدرت تعریف «خیر» را به دست می‌آورد. این مسئله به آزادی وجدان، سبک زندگی و حق متفاوت بودن هم مربوط می‌شود. اقتصاد متمرکز اگر با تمرکز فرهنگی و سیاسی همراه شود، خطرش چند برابر می‌شود. در مقابل، بازار می‌تواند منابع را با کارآمدی بیشتری تخصیص دهد و هم‌زمان به ترجیحات و خواسته‌هایی پاسخ دهد که الزاما ارزشمندترین خواسته‌های انسانی نیستند. اینکه مردم حاضرند برای چیزی پول بپردازند، فقط درباره‌ی تقاضای آن‌ها اطلاعات می‌دهد؛ درباره‌ی ارزش اخلاقی آن کالا یا رفتار، حکم نهایی صادر نمی‌کند. برای همین، من میان «اقتصاد بازار» و «جامعه‌ی بازار» تفاوت مهمی می‌بینم. اولی یک سازوکار برای هماهنگی اقتصادی است؛ دومی وضعیتی است که در آن منطق مبادله کم‌کم به معیار سنجش همه‌چیز تبدیل می‌شود. وقتی موفقیت انسان فقط با درآمد، بهره‌وری و قدرت خرید سنجیده شود، حتی آزادی اقتصادی هم می‌تواند به نوعی فقر معنایی منجر شود. در نهایت، نقد جدی سوسیالیسم برای من زمانی ارزشمند است که به دفاع ساده‌لوحانه از سرمایه‌داری ختم نشود. شکست برنامه‌ریزی متمرکز دلیل کافی برای عادلانه بودن هر شکل از بازار نیست؛ همان‌طور که وجود فقر یا نابرابری در سرمایه‌داری نیز به‌خودی‌خود مالکیت خصوصی را باطل نمی‌کند. مسئله‌ی واقعی، پیدا کردن نهادی است که هم اطلاعات پراکنده‌ی جامعه را جدی بگیرد، هم قدرت را مهار کند، هم امکان تحرک اجتماعی را حفظ کند و هم انسان را به یک واحد تولید و مصرف تقلیل ندهد. شاید مهم‌ترین چیزی که از این بحث برای خودم باقی ماند همین تفکیک باشد: آزادی اقتصادی، برابری، عدالت و رفاه یک مفهوم واحد نیستند و گاهی حتی با یکدیگر تنش پیدا می‌کنند. بلوغ سیاسی از جایی آغاز می‌شود که حاضر باشیم این تعارض‌ها را همان‌طور که هستند ببینیم و برای رسیدن به یک پاسخ ایدئولوژیک، پیچیدگی واقعیت را حذف نکنیم.

جلد کتاب دموکراسی بدون دموکرات ها؟ سیاست داخلی جمهوری وایمار
دموکراسی بدون دموکرات ها؟ سیاست داخلی جمهوری وایمار

هندریک تس

★★★★★

در بسیاری از آثاری که درباره‌ی فروپاشی جمهوری‌ها و ظهور حکومت‌های اقتدارگرا نوشته شده، توجه اصلی به لحظه‌ی نهایی معطوف است. اما آنچه برای من جالب‌تر است، دوره‌ای است که هنوز همه‌چیز ظاهرا سر جای خودش قرار دارد و فرسایش از درون اتفاق می‌افتد. در مطالعات مربوط به جمهوری وایمار، بارها با مسئله‌ی بحران اقتصادی، بی‌ثباتی سیاسی و قطبی‌شدن جامعه روبه‌رو می‌شویم. کنار هم گذاشتن این آثار یک نکته‌ی مهم را روشن می‌کند: در چنین شرایطی جامعه وارد وضعیتی می‌شود که در آن خودِ قواعد دموکراتیک دیگر بدیهی به نظر نمی‌رسند. این مسئله را امروز هم می‌توان در شکل دیگری دید. در فضای شبکه‌های اجتماعی، مثلا یک خبر نادرست می‌تواند در چند ساعت میلیون‌ها بار دیده شود، بعد گروه‌های سیاسی مختلف آن را مطابق روایت خود بازنویسی کنند و در نهایت حتی تکذیب رسمی هم نتواند اثر اولیه را کاملا از بین ببرد. در اینجا مسئله این است که وقتی مردم دیگر درباره‌ی ابتدایی‌ترین واقعیت‌ها توافق ندارند، گفت‌وگوی سیاسی هم کم‌کم جای خود را به جنگ روایت‌ها می‌دهد. از طرف دیگر، خودم همیشه نسبت به این تصور که «مردم اگر ناراضی باشند حتما انتخاب درست‌تری خواهند کرد» محتاط بوده‌ام. نارضایتی واقعی است و باید جدی گرفته شود، اما نارضایتی به‌تنهایی معیار تشخیص راه‌حل نیست. انسان ممکن است از وضع موجود خسته باشد و دقیقا به همین دلیل به وعده‌ای جذب شود که مسئله را بیش از اندازه ساده می‌کند. نمونه‌ی معاصر دیگر؛ تبدیل رقیب سیاسی به تهدیدی برای موجودیت جامعه است. وقتی هر انتخابات به شکلی روایت شود که پیروزی طرف مقابل مساوی با نابودی کشور یا آینده‌ی مردم باشد، دیگر شکست انتخاباتی معنای عادی خود را از دست می‌دهد. در چنین فضایی، پذیرش نتیجه دشوارتر می‌شود و سیاست به نوعی مبارزه‌ی وجودی تبدیل می‌شود. در اینجا دموکراسی؛ به نوع رفتاری بستگی دارد که انسان‌ها درون آن نهادها با رای موافق و مخالف حضور دارند. ممکن است یک نظام سیاسی از بیرون هنوز دموکراتیک به نظر برسد، در حالی که عادت‌های لازم برای ادامه‌ی دموکراسی آرام‌آرام در حال فرسوده شدن باشند.

جلد کتاب جنگ جهانی اول
جنگ جهانی اول

زونکه نایتسل

★★★★★

جنگ‌ها در کتاب‌های تاریخ گاهی چنان بزرگ و پیچیده روایت می‌شوند که گویی خودشان اتفاق افتاده‌اند؛ در حالی که پشت هر فرمان و بسیج عمومی، مجموعه‌ای از تصمیم‌های انسانی قرار دارد. چون کسی که فرمان آغاز یک عملیات را صادر می‌کند، معمولا با همان واقعیتی روبه‌رو نیست که سربازی در میدان نبرد یا خانواده‌ای که بازگشت فرزندش را انتظار می‌کشد. هرچه قدرت از پیامدهای تصمیم دورتر شود، امکان بی‌اعتنایی به هزینه‌ی انسانی آن بیشتر می‌شود. جنگ همچنین نشان می‌دهد که چگونه یک وضعیت استثنایی می‌تواند به‌تدریج به امر عادی تبدیل شود. چیزی که در روزهای نخست غیرقابل‌تصور به نظر می‌رسد، با تکرار خبرها و آمار کشته‌ها، بخشی از زندگی روزمره می‌شود. از سوی دیگر، تاریخ جنگ جهانی اول نشان می‌دهد که ساختارها همیشه از افراد مستقل نیستند. تصمیم‌گیرندگان درون دولت، خودشان محصول جهانی بودند که مجموعه‌ای از انتظارات را بر آنان تحمیل می‌کرد. همین موضوع فهم تاریخ را کمی دشوارتر می‌کند؛ زیرا مسؤولیت فردی و فشار ساختاری را نمی‌توان به‌سادگی جایگزین یکدیگر کرد. نکته‌ی دیگر هم شکنندگی محاسبات انسانی در برابر واقعیت است. دولت‌ها می‌توانند درباره‌ی مدت و هزینه جنگ، محاسبه کنند، اما تاریخ بارها نشان داده که پیچیدگی رفتار انسان اجازه نمی‌دهد آینده با چنین اطمینانی پیش‌بینی شود. یک تصمیم ممکن است در لحظه‌ای عقلانی به نظر برسد و چند ماه بعد زنجیره‌ای از پیامدها ایجاد کند که هیچ‌کس انتظارش را نداشته است. جنگ جهانی اول نمونه‌ای تاریخی از لحظه‌ای است که تمدن مدرن، با تمام ادعای عقلانیت خود، توانست ظرفیت سازمان‌یافته‌ی عظیمی برای نابودی انسان ایجاد کند. نایتسل به ما نشان می‌دهد که پشت همه این موضوعات، جهانی از تصمیم‌ها، محاسبات، ترس‌ها، منافع و خطاهای انسانی قرار دارد.

جلد کتاب تاریخ نگار زوال: خاطرات لودویگ فون میزس
تاریخ نگار زوال: خاطرات لودویگ فون میزس

لودویگ فون میزس

★★★★★

کتاب را بهتر است به‌عنوان یک رساله‌ی نظری مستقل و نقطه‌ی آغاز مطالعه‌ی میزس در نظر نگیریم. این کتاب بیشتر مجموعه‌ای از نوشته‌ها و مقالات اوست که تصویری متفاوت از میزس ارائه می‌دهد؛ میزسی که از محدوده‌ی بحث‌های اقتصادی فاصله می‌گیرد و به عنوان ناظری بر تحولات تاریخی و سرنوشت تمدن اروپایی ظاهر می‌شود. اهمیت کتاب در این است که نشان می‌دهد پشت بسیاری از بحث‌های اقتصادی میزس، نگرانی گسترده‌تری درباره‌ی آزادی، فرد، نظم اجتماعی و مسیری وجود دارد که تمدن مدرن در حال پیمودن آن است. در اینجا مفاهیمی مانند فردگرایی و جمع‌گرایی؛ به مبنایی برای فهم تغییرات سیاسی و اجتماعی اروپا و پیامدهای تاریخی آن‌ها تبدیل می‌شوند. البته نباید انتظار داشت کتاب از نظری همان جایگاهی را داشته باشد که آثار اصلی میزس در دستگاه فکری مکتب اتریش دارند. بخش مهمی از مطالب کتاب را می‌توان در امتداد دیدگاه‌هایی دانست که در آثار دیگر او با صورت‌بندی منسجم‌تر مطرح شده‌اند. بنابراین ارزش کتاب بیشتر در گسترش تصویر ما از میزس است؛ در دیدن اینکه یک اقتصاددان لیبرال چگونه تحولات زمانه‌ی خود را می‌خواند و چرا مسئله‌ی اقتصاد را از سرنوشت کلی جامعه و تمدن جدا نمی‌کرد. از این منظر، کتاب برای خواننده‌ای که به مکتب اتریش علاقه‌مند است، اثری تکمیلی و قابل‌توجه است.

جلد کتاب بازار آزاد و دشمنان آن
بازار آزاد و دشمنان آن

لودویگ فون میزس

★★★★★

کتاب را می‌توان تلاشی برای دفاع نظری از اقتصاد بازار در برابر مجموعه‌ای از اندیشه‌هایی دانست که میزس آن‌ها را تهدیدی برای آزادی اقتصادی و در نهایت آزادی انسانی می‌بیند. مسئله‌ی اصلی کتاب، بحث بر سر شیوه‌ای است که یک جامعه فعالیت‌های اقتصادی میلیون‌ها انسان را با یکدیگر هماهنگ می‌کند. در نگاه میزس، بازار نظمی است که تصمیم‌های تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان را از طریق قیمت‌ها به یکدیگر مرتبط می‌کند. هیچ فرد یا نهادی به تنهایی تعیین نمی‌کند چه چیزی، با چه مقدار، برای چه کسی تولید شود؛ این تصمیم‌ها در نتیجه‌ی تعامل گسترده‌ی انتخاب‌های انسانی شکل می‌گیرند. نقد او متوجه جایی می‌شود که تصمیم‌گیری اقتصادی از سطح انتخاب‌های پراکنده‌ی افراد به یک مرکز سیاسی منتقل می‌شود. دولت در چنین وضعیتی باید درباره‌ی تخصیص منابع و اولویت‌های اقتصادی تصمیم بگیرد؛ در حالی که اطلاعات لازم برای چنین تصمیم‌هایی در اختیار افراد و موقعیت‌های گوناگون پراکنده است. میزس در برابر این دیدگاه، بازار را سازوکاری می‌داند که بدون نیاز به یک فرماندهی مرکزی، اطلاعات پراکنده را در قالب قیمت‌ها و سود و زیان به تصمیم‌های اقتصادی منتقل می‌کند. مسئله‌ی عمیق‌تر، نوعی تصور از جامعه است که می‌خواهد نتایج اقتصادی را آگاهانه و از بالا طراحی کند.

جلد کتاب بوروکراسی
بوروکراسی

لودویگ فون میزس، انوره دو بالزاک

★★★★★

چیزی که در زندگی شخصی خودم بارها تجربه کرده‌ام، این است که وقتی یک کار از اختیار یک نفر خارج می‌شود و میان چند مرحله‌ی رسمی می‌چرخد، دیگر هیچ‌کس احساس نمی‌کند نتیجه واقعا به او مربوط است. هرکس فقط بخش خودش را انجام داده و در نهایت، مسئولیتی شکل گرفته که صاحب مشخصی ندارد. همین تجربه‌ی ساده باعث شد بوروکراسی را بیشتر از زاویه‌ی رابطه‌ی انسان با تصمیم ببینم تا حجم کاغذ و مقررات. گاهی برای انجام کاری که از نظر من کاملا روشن است، باید توضیحی را به کسی بدهم که خودش اختیار حل مسئله را ندارد و او هم مرا به مرحله‌ی دیگری ارجاع می‌دهد. چیزی که آزاردهنده است، این است که منطق تصمیم‌گیری دیگر از خودِ مسئله نمی‌آید و از مسیری می‌آید که سازمان از قبل برای عبور آن مسئله تعیین کرده است. این همان جایی است که نقد میزس برایم جدی می‌شود: وقتی رویه جای قضاوت را بگیرد، حتی آدم‌های کارآمد هم ممکن است در مجموع نتیجه‌ی ناکارآمدی ایجاد کنند. به عنوان مثال در خرید کتاب هم نمونه‌ی دیگری از همین مسئله را دیده‌ام. گاهی انتخابی که برای من کاملا روشن است، در یک ساختار متمرکز می‌تواند با معیارهایی سنجیده شود که هیچ ارتباطی با نیاز واقعی من ندارند؛ چون تصمیم‌گیرنده اطلاعاتی را ندارد که من در موقعیت خودم دارم. میزس دقیقا به همین پراکندگی دانش توجه می‌کند و نشان می‌دهد که مسئله‌ی تصمیم‌گیری، دانستنِ اینکه چه تصمیمی باید گرفته شود، خودش مسئله‌ای مستقل است. حتی ممکن است افرادی که در ساختار یک بوروکراسی کار می‌کنند کاملا مسئول و دلسوز باشند، اما ساختار به شکلی باشد که رفتار عقلانی هر فرد، در مجموع نتیجه‌ای غیرعقلانی بسازد. در اینجا مسئله از سطح اخلاق فردی عبور می‌کند و متوجه خود سازوکار می‌شود. البته من با این بخش از نگاه میزس هم احتیاط دارم که مبادا نقد بوروکراسی ما را به این تصور برساند که هر تصمیم غیرمتمرکزی الزاما بهتر است. بازار هم می‌تواند خطا کند و انسان‌ها همیشه تصمیم‌های سنجیده نمی‌گیرند. ارزش استدلال میزس بیشتر در این است که: هیچ مرکز تصمیم‌گیری نباید درباره‌ی دانشی که در اختیارش نیست، بیش از اندازه مطمئن باشد. حتی چیزی که در ابتدا مزیت بوروکراسی به نظر می‌رسد، یعنی قابل پیش‌بینی بودن رفتار سازمان، می‌تواند در شرایطی به نقطه‌ضعف تبدیل شود. من ترجیح می‌دهم بدانم یک فرآیند چگونه پیش می‌رود، اما وقتی شرایط تغییر کرده و همان فرآیند بدون توجه به واقعیت ادامه پیدا می‌کند، نظم دیگر لزوما نشانه‌ی عقلانیت نیست. چون مسئله‌ی عمیق‌تر، حد و مرز دانایی در تصمیم‌گیری است. هرجا انسانی یا نهادی تصور کند می‌تواند واقعیت پیچیده‌ی دیگران را از پشت یک دستورالعمل، به‌طور کامل ببیند، احتمالا بخشی از واقعیت را از همان ابتدا از دست داده است.

جلد کتاب لیبرالیسم
لیبرالیسم

لودویگ فون میزس

★★★★★

آزادی وقتی معنا پیدا می‌کند که انتخاب، پیامد واقعی داشته باشد و فرد بتواند مالک بخشی از زندگی خودش باقی بماند. در این میان مالکیت هم نوعی مرزبندی میان «من» و «دیگری» ایجاد می‌کند و به فرد امکان می‌دهد درباره‌ی بخشی از جهان بدون اجازه‌ی قدرت سیاسی تصمیم بگیرد. به همین دلیل این موضوع، همیشه مسئله‌ای اقتصادی و سیاسی بوده است؛ هرچه قلمرو مالکیت مستقل کوچک‌تر شود، قلمرو تصمیم‌گیری مستقل فرد نیز می‌تواند کوچک‌تر شود. اما مالکیت خصوصی را نمی‌توان به یک اصل مقدس تبدیل کرد که تمام مسائل اجتماعی را حل کند. چون ثروت در خلأ ایجاد نمی‌شود؛ نهادها و حتی تاریخ خانواده‌ها در شکل‌گیری آن نقش دارند. بنابراین دفاع از مالکیت زمانی از نظر فکری جدی است که رابطه‌ی آن را با نهادهایی که امکان شکل‌گیری و حفظ مالکیت را فراهم می‌کنند نیز ببیند. یکی از نکاتی که در این بحث اهمیت دارد، این است که آزادی انتخاب در زندگی اجتماعی به مجموعه‌ای از شرایط وابسته است؛ قانون می‌تواند حق انتخاب را برای همه به رسمیت بشناسد، اما امکان بهره‌گیری از این حق در دل موقعیت‌های متفاوت اقتصادی و اجتماعی شکل می‌گیرد و همین مسئله نشان می‌دهد که آزادی همیشه به بستری نیاز دارد که فرد بتواند انتخاب خود را در آن به عمل تبدیل کند، بدون اینکه این ضرورت بهانه‌ای برای گسترش مداخله تا جایی شود که خودِ امکان انتخاب از میان برود. در اینجا دولت؛ همان نهادی است که حقوق را تضمین می‌کند.‌ بنابراین دفاع از بازار، بدون توضیح اینکه چه نهادی قواعد بازی را تعیین و اجرا می‌کند، تصویری ناقص از نظم اقتصادی به دست می‌دهد. دولت زمانی می‌تواند آزادی اقتصادی و اجتماعی را پایدار نگه دارد که قدرتش در چارچوب قواعد عمومی عمل کند. به نظرم یکی از مسائل اساسی دموکراسی مدرن دقیقا از همین‌جا آغاز می‌شود، جایی که اراده‌ی عمومی می‌تواند به تدریج از تعیین قواعد مشترک به تعیین جزئیات زندگی شهروندان کشیده شود. ارزش دموکراسی هم بیشتر در این است که قدرت را قابل محدود شدن می‌کند. اکثریت هم باید درون چارچوب حقوقی قرار بگیرد؛ وگرنه رأی اکثریت می‌تواند به ابزاری برای نقض آزادی اقلیت تبدیل شود. جامعه‌ای که فقط برای صداهای محبوب خود آزادی قائل است، در واقع هنوز مدارا را نیاموخته است. تحمل مخالف، یکی از سخت‌ترین هزینه‌هایی است که آزادی از انسان می‌خواهد. بنابراین محدود کردن دولت مهم است، اما کافی نیست؛ مسئله‌ی اساسی‌تر، جلوگیری از تمرکز قدرت در هر شکلی است که بتواند اختیار دیگران را عملا بی‌اثر کند. یکی از نقاطی که با میزس فاصله‌ی انتقادی پیدا می‌کنم همین‌جاست. اعتماد بیش از حد به سازوکار بازار ممکن است ما را از دیدن پیامدها دور کند. قیمت‌ها اطلاعات مهمی منتقل می‌کنند، اما همه‌ی ارزش‌های انسانی در قیمت خلاصه نمی‌شوند. با این حال، نقد این محدودیت‌ها نباید به خیال امکان طراحی کامل جامعه از بالا منجر شود. یکی از مشکلات بزرگ سیاست مدرن همین تصور است که گروهی کوچک می‌تواند آینده‌ی میلیون‌ها نفر را بهتر از خود آنان تعیین کند. دانش اجتماعی پراکنده است و هیچ مرکز تصمیم‌گیری‌ای به تمام اطلاعاتی که افراد در زندگی روزمره در اختیار دارند دسترسی ندارد. برای همین، چیزی که در نهایت برایمان مهم می‌ماند؛ طراحی نظمی است که قدرت را میان افراد و نهادها پخش کند و امکان اصلاح خطا را باقی بگذارد. شاید آزادی زمانی پایدار می‌شود که حتی قدرتی که امروز آن را خیرخواه می‌دانیم، فردا امکان سوءاستفاده از اختیاراتش را نداشته باشد. جامعه‌ی آزاد باید طوری ساخته شود که قدرتِ بد در آن نتواند به‌سادگی همه‌چیز را در اختیار بگیرد.

جلد کتاب گفتگو با موسولینی
گفتگو با موسولینی

لودویگ فون میزس

★★★★★

این کتاب فرصتی برای فکر کردن به رابطه‌ی میان شخصیت سیاسی و قدرت است. بعضی رهبران پیش از آنکه قدرت را در نهادها تثبیت کنند، در ذهن مردم برای خودشان جایگاهی می‌سازند که بعدا همان تصویر به سرمایه‌ی سیاسی تبدیل می‌شود. سیاست در اینجا ساختن شخصیتی است که بتواند خودش را به عنوان تجسم اراده‌ی جمعی عرضه کند. کاریزما دقیقا از همین نقطه برایم مسئله می‌شود. جذابیت شخصی یک رهبر هیچ ارتباط ضروری با کیفیت تصمیم‌های سیاسی او ندارد، اما در سیاست توده‌ای این دو به‌سادگی با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند. سخنوری، اعتمادبه‌نفس و قدرت حضور می‌توانند احساس اقتدار ایجاد کنند، بدون اینکه هیچ تضمینی درباره‌ی عقلانیت یا اخلاقی بودن اعمال صاحب آن اقتدار وجود داشته باشد. موسولینی نمونه‌ی مهمی از تبدیل سیاست به نمایش است. یونیفرم، مراسم، معماری، زبان خطابه و حتی نحوه‌ی حضور رهبر در برابر دوربین، بخشی از تولید قدرت می‌شوند. وقتی سیاست به چنین سطحی از نمایش می‌رسد، شهروند فقط با یک تصویر روبه‌روست و تصویر می‌تواند بسیار سریع‌تر از استدلال بر احساسات اثر بگذارد. این مسئله در دنیای امروز برایم حتی ملموس‌تر شده است. رسانه‌های جدید فاصله‌ی میان سیاستمدار و مخاطب را تقریبا از میان برده‌اند و شخصیت سیاسی می‌تواند مستقیما برای میلیون‌ها نفر تصویری از خودش بسازد. تفاوت تکنولوژی عوض شده، اما اصل ماجرا قدیمی است: هرچه سیاست بیشتر حول شخصیت فرد سازمان پیدا کند، نهادها بیشتر در معرض تبدیل شدن به حاشیه‌ی آن شخصیت قرار می‌گیرند. یکی از خطرناک‌ترین لحظات برای یک جامعه زمانی است که موفقیت سیاسی با درستی اخلاقی اشتباه گرفته شود. رهبر ممکن است انتخاباتی را ببرد، مخالفانش را کنار بزند، اقتصاد را برای مدتی سامان دهد یا احساس غرور ملی ایجاد کند و همین دستاوردها به‌تدریج به عنوان مدرکی برای حقانیت او مورد استفاده قرار گیرند. کارآمدی یک حکومت و مشروعیت اخلاقی آن دو معیار متفاوت‌اند و تاریخ بارها نشان داده که می‌توان یکی را داشت و دیگری را از دست داد. از طرف دیگر، اقتدارگرایی معمولا با یک تصمیم ناگهانی وارد زندگی اجتماعی نمی‌شود. نکته‌ی دیگر، مسئله‌ی زبان سیاسی است. واژه‌هایی مانند «نظم»، «وحدت»، «امنیت» و «اقتدار» در خودشان نه خوب‌اند و نه بد؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که این مفاهیم به ابزار حذف اختلاف تبدیل شوند. جامعه‌ی سالم بدون تعارض وجود ندارد. اگر اختلاف نظر نشانه‌ی ضعف تلقی شود، سیاست از عرصه‌ی رقابت دیدگاه‌ها به عرصه‌ی اطاعت منتقل می‌شود. فاشیسم را هم نمی‌توان فقط با خشونت خیابانی یا سرکوب مخالفان تعریف کرد. یکی از وجوه مهم آن تلاش برای تبدیل سیاست به تجربه‌ای همه‌جانبه است؛ جایی که دولت، ملت، رهبر، فرهنگ، آموزش و حتی تصور انسان از خودش در یک روایت واحد قرار می‌گیرند. همین جامعیت است که آن را از یک حکومت صرفا مستبد متمایز می‌کند و توضیح می‌دهد چرا فاشیسم به جای رضایت منفعلانه، مشارکت عاطفی و سیاسی مردم را نیز طلب می‌کرد. با این همه، شخصی کردن بیش از حد تاریخ فاشیسم هم می‌تواند گمراه‌کننده باشد. موسولینی اهمیت دارد، اما ظهور فاشیسم را نمی‌توان به ویژگی‌های شخصیتی او تقلیل داد. بحران دولت لیبرال، پیامدهای جنگ جهانی اول، ترس از انقلاب اجتماعی، نارضایتی‌های اقتصادی، ملی‌گرایی و ضعف نهادهای دموکراتیک، محیطی ایجاد کردند که در آن یک سیاستمدار توانست از بحران موجود برای بازتعریف قدرت استفاده کند. ارزش تاریخی چنین گفتگوهایی دقیقا در همین تضاد میان گفتار و واقعیت است. یک رهبر می‌تواند خودش را مظهر نظم، نجات ملی یا اراده‌ی مردم معرفی کند، اما قضاوت تاریخی درباره‌ی او باید از سطح خودتوصیفی فراتر برود و عملکرد واقعی حکومتش را بررسی کند. هیچ سیاستمداری نباید تنها راوی پرونده‌ی خودش باشد. مسئله‌ اصلی سازوکار قدرت است. جامعه زمانی آسیب‌پذیر می‌شود که به جای اعتماد به نهادها، بیش از اندازه به اشخاص اعتماد کند؛ زمانی که اقتدار با حقیقت اشتباه گرفته شود و موفقیت با حقانیت. تاریخ فاشیسم برای من از این جهت هنوز زنده است، چون وسوسه‌ی یافتن رهبری که قرار است همه‌ی پیچیدگی‌های جامعه را با اراده‌ی خودش حل کند، محدود به یک دوره‌ی تاریخی نیست.

جلد کتاب توتالیتاریسم و طرفداران آن
توتالیتاریسم و طرفداران آن

لشک کولاکوفسکی

★★★★★

مسئله اصلی‌ کتاب را نمی‌توان فقط در سیاست جست‌وجو کرد. بلکه میل انسان به داشتن یک پاسخ نهایی هم مطرح ‌می‌شود؛ همان لحظه‌ای که پیچیدگی جهان دیگر قابل تحمل نیست و آدم ترجیح می‌دهد یک توضیح کامل داشته باشد، حتی اگر برای حفظ آن توضیح مجبور شود بخشی از واقعیت را نادیده بگیرد. شاید بسیاری از خطاهای بزرگ فکری از جایی آغاز می‌شوند که نظریه دیگر برای فهمیدن جهان به کار نمی‌رود و جهان باید خودش را با نظریه هماهنگ کند. کولاکوفسکی از این منظر با یک وسوسه‌ی قدیمی ذهن انسان درگیر است: تبدیل تاریخ به داستانی که پایانش از ابتدا معلوم باشد. وقتی گذشته چنین خوانده شود، شکست‌ها دیگر شکست نیستند، قربانیان در خدمت ضرورت تاریخی قرار می‌گیرند و اتفاقاتی که می‌توانستند مسیر دیگری پیدا کنند، بعد از وقوعشان اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌کنند. همین نگاه، ارزش مفهوم «مسئولیت» را برایمان برجسته‌تر می‌کند. اگر همه‌چیز محصول نیروهای تاریخی، طبقاتی یا اقتصادی تلقی شود، جای فرد در میان این ضرورت‌ها کجاست؟ توضیح دادن رفتار انسان با شرایطش ضروری است، اما توضیح هرگز نباید به حذف مسئولیت تبدیل شود. آدمی درون تاریخ زندگی می‌کند، اما همین آدم است که تصمیم می‌گیرد که موافق باشد یا مخالف. یکی از موضوعات تجربه‌ی قرن بیستم، عادی شدن تدریجی اموری است که در ابتدا غیرقابل‌قبول به نظر می‌رسند. هیچ جامعه‌ای یک‌باره به جایی نمی‌رسد که دروغ و خشونت را طبیعی بداند؛ چرا که زبان تغییر می‌کند و انسان کم‌کم برای چیزی که زمانی از آن شرم داشت، واژه‌ای قابل‌قبول پیدا می‌کند. کولاکوفسکی از همین زاویه اهمیت دارد که حاضر نیست میان زیبایی آرمان و کارنامه‌ی تاریخیِ پیروان آن یکی را به نفع دیگری قربانی کند. عدالت و برابری ارزش‌هایی واقعی‌اند؛ اما هیچ ارزش اخلاقی‌ای چنان مقدس نیست که بتوان به نام آن انسان مشخصی را نادیده گرفت. آرمانی که برای تحقق خودش به بی‌ارزش شدن انسان‌های واقعی احتیاج پیدا کند، در بنیادی‌ترین معنای اخلاقی دچار بحران شده است. این مسئله فقط متعلق به ایدئولوژی‌های بزرگ نیست. در زندگی عادی هم گاهی یک عقیده آن‌قدر برایمان مهم می‌شود که اطلاعات ناسازگار را حذف می‌کنیم تا تصویر قبلی‌مان دست‌نخورده باقی بماند. انسان گاهی ابتدا واقعیت را برای حفظ تصویری که از خودش ساخته، سانسور می‌کند. چون سازوکار ذهنی می‌تواند بسیار آشناتر از چیزی باشد که در تاریخ سیاسی تصور می‌کنیم. از طرف دیگر، تجربه‌ی شوروی یک نکته‌ی مهم درباره‌ی نهادها به ما یادآوری می‌کند: هیچ ساختاری را نمی‌توان فقط بر اساس نیت کسانی که آن را ایجاد کرده‌اند ارزیابی کرد. باید دید قدرت درون آن چگونه توزیع می‌شود، و چه سازوکاری امکان تصحیح خطا را دارد. نظامی که برای خطای رهبر یا حزب هیچ راه برگشتی باقی نمی‌گذارد، حتی با بهترین شعارها نیز به‌شدت آسیب‌پذیر است. نقد کولاکوفسکی البته خودش نباید به یک قطعیت تازه تبدیل شود. او در فاصله گرفتن از مارکسیسم ارتدوکس به یکی از جدی‌ترین منتقدان آن بدل شد، اما ارزش کارش دقیقا زمانی بیشتر است که آن را به معنای رد تمام سنت چپ نخوانیم. نقد یک ایدئولوژی زمانی جدی است که بتواند میان عناصر فکری آن تفکیک ایجاد کند؛ نمی‌توان نقد استالینیسم را بدون واسطه به نفی عدالت اجتماعی رساند. عمیق‌ترین مسئله‌ی کتاب هم شاید همین توانایی تفکیک کردن باشد. می‌توان هم از برابری دفاع کرد و هم با دولت مطلقه مخالف بود؛ چون هیچ نظریه‌ای آن‌قدر بزرگ نیست که انسان‌های واقعی را در حاشیه قرار دهد.

جلد کتاب اسلام گرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال
اسلام گرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال

ارنست نولته

★★★★★

نولته در حقیقت می‌کوشد اسلام‌گرایی را از محدوده‌ی یک پدیده‌ی صرفا دینی بیرون بکشد و در تاریخ بزرگ‌تر واکنش‌های رادیکال به جهان جدید قرار دهد. همین جابه‌جایی زاویه، کتاب را به بحثی درباره‌ی تاریخ ایدئولوژی‌ها تبدیل می‌کند. اهمیت کار نولته هم در این است که ظهور اسلام‌گرایی را بدون تاریخ طولانی برخورد جوامع اسلامی با قدرت‌های اروپایی نمی‌خواند. از قرن نوزدهم به بعد، برتری نظامی و اقتصادی اروپا برای بسیاری از جوامع اسلامی، ضربه‌ای بود به تصویری که یک تمدن از جایگاه خودش در جهان داشت. این تجربه بعدها در شکل‌گیری زبان‌های مختلف اصلاح، احیا و مقاومت اثر گذاشت. مسئله‌ی فروپاشی امپراتوری عثمانی هم، بحران یک دستگاه سیاسی را به بحران هویت تبدیل کرد و مفاهیمی چون ملت، دولت، حاکمیت و مرز را به مسئله‌ای فوری بدل ساخت. بدون این دگرگونی تاریخی، فهم بسیاری از صورت‌های بعدی اسلام‌گرایی سطحی خواهد ماند. اما نولته در جایی که همه‌ی این تحولات را در یک الگوی کلان قرار می‌دهد، با محدودیت روش خودش روبه‌رو می‌شود. قرار دادن اسلام‌گرایی در کنار بلشویسم و فاشیسم از نظر مقایسه‌ی تاریخی جذاب است، اما شباهت در رادیکالیسم الزاما به معنای همسانی در منشا، ساختار اجتماعی یا غایت سیاسی نیست. مقایسه زمانی قدرت توضیحی دارد که تفاوت‌های تاریخی را هم حفظ کند. از نظر فکری، یکی از نقاط حساس کتاب نسبت اسلام‌گرایی با مدرنیته است. در واکنش به غرب، بسیاری از جریان‌های اسلامی هم‌زمان از ابزارهای ساخته‌شده‌ی همان جهان استفاده کردند: مطبوعات مدرن، سازمان سیاسی، آموزش نوین و حتی زبان ایدئولوژیک جدید. این تناقض ظاهری نشان می‌دهد که مقاومت در برابر مدرنیته اغلب درون خود امکانات مدرن شکل گرفته است. همین نکته به نظرم درباره‌ی مفهوم «بازگشت به سنت» هم اهمیت دارد. سنتی که یک جنبش سیاسی به آن رجوع می‌کند، معمولا همان گذشته‌ای است که در زمان حال دوباره تفسیر و انتخاب شده است. بنابراین اسلام‌گرایی را باید تا حدی به عنوان فرآیند بازسازی یک سنت نیز دید؛ سنتی که از دل بحران معاصر معنای سیاسی تازه‌ای پیدا می‌کند. در اینجا تجربه‌ی استعمار را هم نمی‌توان به حاشیه برد. تحقیر سیاسی و وابستگی اقتصادی، بر تصور انسان از شأن، استقلال و آینده‌ی جامعه نیز اثر می‌گذارند. بخشی از جذابیت جنبش‌های رادیکال را باید در همین وعده‌ی بازگرداندن عاملیت تاریخی فهمید؛ وعده‌ای که می‌تواند برای جامعه‌ای که تجربه‌ی شکست و وابستگی داشته، نیرویی بسیار واقعی ایجاد کند. با این همه، نقطه‌ی ضعف مهم نولته به نظرم تمایل او به ساختن یک منطق واحد برای پدیده‌هایی است که درون خودشان چندپارگی فراوان دارند. اسلام‌گرایی مصر، ایران، شبه‌قاره یا جریان‌های برخاسته از فروپاشی عثمانی را نمی‌توان با یک فرمول تاریخی توضیح داد. تفاوت تجربه‌ی دولت، استعمار، طبقات اجتماعی، سنت دینی و ساختار اقتصادی در هرکدام، صورت متفاوتی از اسلام سیاسی پدید آورد. از منظر اخلاقی نیز فاصله‌ای جدی میان فهم تاریخی یک جنبش و داوری درباره‌ی آن وجود دارد. توضیح اینکه چرا یک ایدئولوژی در شرایطی خاص پدید آمده، به معنای پذیرفتن نتایج اخلاقی و سیاسی آن نیست. تاریخ‌نگار باید بتواند ریشه‌های یک اندیشه را بفهمد، بدون اینکه فهمیدن را با تبرئه کردن اشتباه بگیرد؛ این مرز در کتاب نولته همیشه به یک اندازه روشن نمی‌ماند. ارزش کار نولته در باز کردن همین افق تاریخی است اما محدودیتش در این‌که گاهی این تاریخ پیچیده را بیش از اندازه زیر یک الگوی واحد منظم می‌کند.

جلد کتاب توتالیتاریسم
توتالیتاریسم

هانا آرنت

★★★★★

قدرت سیاسی تا وقتی فقط قرار است بر رفتار انسان اثر بگذارد، یک مسئله است؛ اما وقتی بخواهد به ذهن، روابط، زبان و حتی برداشت انسان از واقعیت دسترسی پیدا کند، دیگر با حکومت کردن به معنای معمول کلمه روبه‌رو نیستیم. آدم‌ها نیز فقط به دلیل اعتقاد به یک ایده وارد جمع‌ها نمی‌شوند؛ گاهی بخاطر نیاز به دیده شدن و داشتن جایگاهی مشخص، از خود عقیده نیرومندتر است. آرنت در تحلیل توده‌ها دقیقا به همین خلأ اجتماعی توجه می‌کند؛ جایی که انزوا می‌تواند انسان را آماده‌ی پیوستن به یک حرکت فراگیر کند. از طرف دیگر، به نظرم هیچ چیز به اندازه‌ی یک توضیح ساده برای یک جهان پیچیده وسوسه‌کننده نیست. ایدئولوژی دقیقا همین جذابیت را پیدا می‌کند: برای تاریخ، جامعه و رفتار انسان یک منطق کلی می‌سازد و به پیروانش احساس فهمیدن می‌دهد. و خطر هم از جایی آغاز می‌شود که این احساس فهمیدن، جای مواجهه‌ی واقعی با جهان را بگیرد. باید بدانیم در سیاست، دروغ، گاهی با تکرار آن‌قدر زیاد یک روایت اتفاق می‌افتد که دیگر نیازی به اثبات خودش احساس نمی‌کند. آرنت، تبلیغات توتالیتاریستی را از همین منظر بررسی می‌کند و برای ما این پرسش را باقی می‌گذارد که انسان تا چه اندازه می‌تواند در برابر چیزی که دائما می‌شنود، استقلال ذهنی خود را حفظ کند. یکی از نکات مهم کتاب، نقش «دشمن عینی» است؛ مفهومی که نشان می‌دهد در یک نظام ایدئولوژیک، ممکن است انسان به دلیل چیزی که هست یا نماینده‌ی آن تلقی می‌شود، مجرم شناخته شود. این تغییر بسیار عمیق است، چون فقط هویت اوست که پیشاپیش درباره‌اش حکم می‌دهد. مشخصا ترور هم در چنین ساختاری، وسیله‌ای برای ایجاد جهانی تبدیل می‌شود که در آن هیچ‌کس نمی‌داند نوبت چه کسی خواهد رسید. و ترس؛ رابطه‌ی انسان با دیگری را تخریب می‌کند. چرا که پلیس مخفی؛ جامعه را به مکانی تبدیل می‌کند که در آن اعتماد ارزش خود را از دست می‌دهد. وقتی احتمال نظارت همه‌جا حاضر باشد، انسان به روابط خودش هم با سوءظن نگاه می‌کند. جامعه‌ای که در آن اعتماد از میان رفته باشد، پیشاپیش بخش مهمی از امکان مقاومت جمعی خود را از دست داده است. اردوگاه‌ها اما نشان می‌دهند که قدرت می‌تواند از سرکوب سیاسی هم فراتر برود. آرنت آن‌ها را مکانی برای نابودی تدریجی فردیت می‌بیند؛ جایی که انسان ابتدا حقوقش را از دست می‌دهد، بعد جایگاه اجتماعی‌اش و سرانجام آن بخش از وجودش که او را به عنوان یک فرد یگانه تعریف می‌کند. این نگاه برای من معنای «حقوق بشر» را هم دشوارتر می‌کند. انسان ممکن است از نظر اخلاقی صاحب حقوق باشد، اما اگر از یک جهان سیاسی که آن حقوق را تضمین کند کنار گذاشته شود، در عمل با وضعیتی بسیار شکننده‌تر روبه‌رو خواهد شد. آرنت، ما را به فکر کردن درباره‌ی تنهایی و انزوا وادار می‌کند. انسان منزوی؛ بخشی از امکان تجربه‌ی یک واقعیت مشترک را نیز از دست داده است. شاید به همین دلیل یک سیاست سالم به انسان‌هایی احتیاج دارد که هنوز بتوانند با یکدیگر حرف بزنند و در عین اختلاف، در یک جهان مشترک باقی بمانند. در یک جمله؛ توتالیتاریسم بیشتر از تاریخ نازیسم و استالینیسم، شکنندگی چیزهایی را نشان می‌دهد که معمولا بدیهی فرضشان می‌کنیم.