خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های Paníz

۱۶ جمله ثبت‌شده

Paníz

@panizly · ۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بچه آهو»

«به کجا تعلق داشتم؟ به چه چیز باید احساس تعلق می‌کردم جز شور و اشتیاق یاس‌آمیزم و ظلم و ستمی که در طول زندگی‌ام بر من رفته بود؟ چه می‌شد اگر فقط یک بار کسی، هرکسی، مرا آن‌طور که واقعا هستم، بی‌قید و شرط، پذیرفته بود، بی‌اینکه حقیقتی را پنهان کنم؟»

Paníz

@panizly · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «قلب، شکارچی تنها»

«شاید وقتی آدم‌ها آن‌قدر شدید در آرزوی چیزی باشند، تمنایشان باعث شود به هرچیزی که آرزویشان را برآورده می‌کند درآویزند.»

Paníz

@panizly · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «اعمال انسانی»

«“We knew there was a chance we might die, yes, but privately we thought we’d be okay. We were anticipating defeat, but also, and at the same time, thinking that we might somehow manage to come through after all. This wasn’t just me; for most of us, especially the younger ones, our hopes outweighed our fears.”»

Paníz

@panizly · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شطرنج باز»

«Nothing was done to us—we were simply placed in a complete void, and everyone knows that nothing on earth exerts such pressure on the human soul as a void.»

Paníz

@panizly · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «عصیان»

«بعضی‌ها می‌گن خدا خودش هوای آدم‌ها رو داره! ولی خدا اصلا براش مهم نیست!»

Paníz

@panizly · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «خانه ای در دریای لاجوردی»

«We get trapped in our own little bubbles, and even though the world is a wide and mysterious place, our bubbles keep us safe from that. To our detriment.»

ما در حباب‌های کوچک خود گیر می‌افتیم، و حتی اگر دنیا مکانی وسیع و اسرارآمیز است، حباب‌های ما ما را از آن در امان نگه می‌دارند. به ضرر ما.

Paníz

@panizly · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «جیمز»

«I hated the world that wouldn’t let me apply justice without the certain retaliation of injustice.»

از جهانی که نمی‌گذارد عدالت را بدون انتقام قطعی بی‌عدالتی اجرا کنم، متنفر بودم.

Paníz

@panizly · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «جنگل»

«آدم ممکنه از حکومت متنفر باشه، ولی هیچوقت این حس رو به کشورش نداره. وطن آدم، وطنشه. همیشه.»

Paníz

@panizly · ۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مادربزرگ سلام می رساند و می گوید متأسف است»

««من... من این کتاب‌های هری پاتر رو دیروز خریدم. فرصت نکردم زیاد پیش برم، اما، میدونی دیگه...» «چی باعث شد نظرت عوض بشه؟» «من... من مبدونم که هری پاتر برات مهمه» «هری پاتر برای همه مهمه.»»

Paníz

@panizly · ۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مغازه ی جادویی»

«ما با درد و رنج رشد می‌کنیم. در شرایط سخت، رشد می‌کنیم. به همین دلیل است که باید سختی‌های زندگی را در آغوش بگیری. من برای افرادی که هیچ مشکلی در زندگی ندارند، تاسف میخورم. کسانی که هیچ‌وقت مجبور نمی‌شوند در شرایط سخت قرار بگیرند. آن‌ها این موهبت را از دست میدهند. آن‌ها جادو را از دست می‌دهند.»

Paníz

@panizly · ۶ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «ناتوان»

«تنها صدا زدن نام او باعث می‌شود با او احساس صمیمیت داشته باشم، به نوعی به او احساس نزدیکی کنم. و حالا دلم می‌خواهد تا ابد نامش را بر زبان برانم تا روزی که از طعم و صدای آن مست شوم.»