خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های صدرا

۲ جمله ثبت‌شده

صدرا

@sad_mkh · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سلوک»

««مغزم، مغزم درد می‌کند از حرف زدن. چقدر حرف زده‌ام. چقدر در ذهنم حرف زده‌ام. خروار خروار حرف با لحن و حالت‌های متفاوت، مغایر، متضاد و... گفته‌ام و شنیده‌ام، خاموش شده و باز برافروخته‌ام، پرخاش کرده و باز خوددار شده‌ام، خشم گرفته‌ام و لحظاتی بعد احساس کرده‌ام چشمانم داغ شده‌اند و دارند گر می‌گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.»»

صدرا

@sad_mkh · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «کالیگولا»

«من مي‌دانستم نوميدي هست، اما نمي‌دانستم يعني چه. من هم مثل همه خيال مي‌کردم که نوميدي بيماري روح است. اما نه، بدن زجر مي‌کشد. پوست تنم درد مي‌کند، سينه‌ام، دست و پايم. سرم خالي است و دلم به هم مي‌خورد. و از همه بدتر اين طعمي است که در ذهنم است. نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همۀ اينها با هم. کافي است زبانم را تکان بدهم تا دنيا سياه بشود و نسبت به همۀ موجودات احساس نفرت کنم. چه سخت است، چه سخت است انسان بودن»