صدرا
@sad_mkh
...I'm a melancholy man, That's what I am https://www.goodreads.com/sad_mkh https://t.me/Melenzzi http://boxd.it/dvwu3
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده

سلوک
محمود دولت آبادی

طریق بسمل شدن
محمود دولت آبادی

جای خالی سلوچ
محمود دولت آبادی

بنی آدم
محمود دولت آبادی

تهوع
ژان پل سارتر

دست های آلوده
ژان پل سارتر

مگس ها
ژان پل سارتر

سن عقل
ژان پل سارتر

مغازه ی خودکشی
ژان تولی

آدم خواران
ژان تولی

سمفونی مردگان
عباس معروفی

موش ها و آدم ها
جان اشتاین بک

Burmese Days
جورج اورول

دختر کشیش
جورج اورول

1984
جورج اورول

قلعه حیوانات
جورج اورول

مزرعه حیوانات
جورج اورول

اسطوره سیزیف
آلبر کامو

کالیگولا
آلبر کامو

مرگ شادمانه
آلبر کامو

مرگ خوش
آلبر کامو

حکومت نظامی
آلبر کامو، خوسه دونوسو

آدم اول
آلبر کامو

خموشان
آلبر کامو

The first man
آلبر کامو

سقوط
آلبر کامو، تی جی نیومن

عشق در زمان وبا
گابریل گارسیا مارکز

پاییز پدرسالار
گابریل گارسیا مارکز

صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز، گروهی از دانش آموختگان دانشگاه هاروارد

جاناتان مرغ دریایی
ریچارد باخ

باشگاه پنج صبحی ها
رابین شارما

شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری

جنایت و مکافات
فئودور داستایفسکی

یادداشت های زیرزمینی
فئودور داستایفسکی

قمارباز
فئودور داستایفسکی

برادران کارامازوف- قابدار
فئودور داستایفسکی

بیچارگان
فئودور داستایفسکی

یک اتفاق مسخره
فئودور داستایفسکی

یادداشت های خانه بی روح
فئودور داستایفسکی

خاطرات خانه اموات
فئودور داستایفسکی

همزاد
فئودور داستایفسکی، ژوزه ساراماگو

رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی

نازنین و بوبوک
فئودور داستایفسکی

همیشه شوهر
فئودور داستایفسکی

ابله
فئودور داستایفسکی

یادداشت های زیرزمین و شب های روشن
فئودور داستایفسکی

رویای عموجان
فئودور داستایفسکی

تمساح
فئودور داستایفسکی

شب های روشن
فئودور داستایفسکی

رویای یک مرد مضحک و کروکودیل
فئودور داستایفسکی

قلب ضعیف و بوبوک
فئودور داستایفسکی

نازنین
فئودور داستایفسکی

عادت های اتمی
جیمز کلیر

کتابخانه نیمه شب
مت هیگ

سعادت زناشویی
لئو تولستوی

رستاخیز
لئو تولستوی

جنگ و صلح
لئو تولستوی

آناکارنینا
لئو تولستوی

پدر سرگی
لئو تولستوی

بابا سرگی و دو داستان دیگر
لئو تولستوی

مرگ ایوان ایلیچ
لئو تولستوی

بیگانه
آلبر کامو

طاعون
آلبر کامو
آخرین نظرها و امتیازها

"زخمی اگر بر قلب بنشیند ؛ تو ، نه میتوانی زخم را از قلبت وابکنی و نه میتوانی قلبت را دور بیندازی . زخم تکه ای از قلب توست . زخم اگر نباشد ، قلبت هم نیست . زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی . قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند..."

بعضی وقتها احساس میکنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیارهای که میلیونها سال است با شتاب به سوی فراموشی میرود، ما در میان غم زاده شدهایم؛ بزرگ میشویم، تلاش و تقلا میکنیم، بیمار میشویم، رنج میبریم، سبب رنج دیگران میشویم، گریه و مویه میکنیم، میمیریم، دیگران هم میمیرند، و موجودات دیگری به دنیا میآیند تا این کمدی بیمعنی را از سر گیرند...

آلبرکامو در جایی مینویسد: " عادت به ناامیدی، از خود ناامیدی نیز بدتر است!" اما گمان میکنم که ناامیدی از امید واهی داشتن، به مراتب بهتر است. " الیَأسُ حُرٌّ "، یأس، آزادی است... تا وقتی که امیدی وجود داشته باشد، ترس از شکست، آزاردهنده خواهد بود؛ و بدتر از آن، شکستهایی که در پس امیدواریها رخ میدهند، بدگمانی، بیاعتمادی، خشم و در نهایت تنفر را به دنبال خواهند داشت. پس اگر امیدی وجود نداشته باشد، هرگز شکستی در کار نخواهد بود. امید اسارت است و یأس، آزادی. پس آیا انسان نباید امید داشته باشد؟ مگر میشود؟! مگر میتواند؟! مگر این شیطان درون میگذارد؟ کارش امید واهی دادن است؛ امید فردای بهتر، اتفاقات بهتر، آدمهای بهتر، شادی، خوشحالی، سرزندگی، شکوفایی... و این انسان مغموم، خام و ساده، باور میکند؛ به رغم هشدارها؛ " چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد! فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست! حریفا، گوش سرما برده است این؛ یادگار سیلی سرد زمستان است... " گاه حتی میداند که دارد اغفال میشود، میفهمد که دارد مضحکه و بازیچه دستِ این فلک لعبتباز میشود، اما... عاجزانه، سر فرود میآورد؛ دلیلش واضح است؛ چونان که تن به آب و غذا نیاز دارد، روحِ دردمند نیز، تشنه امید است. وعده بهشت برای چیست؟ مگر جز برای ارضاء کردن این روحِ آرزومند؟ انسان آزادی را دوست ندارد، چون برده آفریده شده است؛ برده زندگی! آزاد که باشد، حوصلهاش سر میرود و میافتد به دنبال غل و زنجیرش... آه که چه ترحمبرانگیز است این انسان! و چون، مادامی که ترحم در کار باشد، چهره نفرت، از لابهلای شاخههای آن سر بر میآورد، پس باید گفت، چه نفرتانگیز است این انسان... جان استاینبک عادت دارد که تلخ بنویسد و عادت دارد که انسان را، رو در روی حقایق بنشاند؛ در نگاشتن موشها و آدمها هم که دیگر سنگ تمام گذاشته است! هر بار که به یاد سیر این داستان میافتم، قلبم میگیرد؛ چه حکایت دردناکیست این موشها و آدمها؛ یا به عبارت دیگر، آدمها و آرزوهایشان، یا آدمها و امیدهایشان؛ و یا به تعبیر دقیقتر، آدمها و شکستهایشان...

تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد در واقع پاسخ صحیح است به مساله اساسی فلسفه. باقی چیزها، مثلا اینکه جهان دارای سه بعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است مسائل بعدی و دست دوم را تشکیل می دهد. این ها بازی است. نخست باید پاسخ قبلی را داد.

"فکرش را بکنید وقتی دارید از روی پل رد می شوید، یک نفر خودش را در آب بیندازد. آن وقت از دو حال خارج نیست. یا شما برای نجاتش خود را در آب می اندازید و در فصل سرما به عواقب بسیار سختی دچار می شوید؛ یا او را به حال خودش می گذارید و می روید. ولی... شیرجه های نرفته گاهی کوفتگی های عجیبی به جا می گذارد!"

سومین تجربه کوتاه و جذاب از آقای تولستوی بعد از مرگ ایوان ایلیچ و پدر سرگی این دقیقا ایدهآل من برای یک داستانه بدون توضیحات اضافی و خستهکننده شخصیتپردازی قوی موضوعی جالب و البته دغدغهمند تنها نکتهایش رو که خوشم نیومد وجود دو تا پایان متفاوت بود پایان اول برای من بسیار عالی و بهترین پایان ممکن بود اما حتی اگه بدم میبود، بازم دوست نداشتم که سراغ پایان دیگهای برم کلا از این متنفرم و به نظرم کج سلیقگیه باعث میشه که قصه رو تموم نشده ببینم البته نه تموم نشده به معنای پایان باز؛ چون پایان باز هم اگه در جای مناسبش استفاده بشه (که بهترین مثالش فیلمای اصغر فرهادیه) به نوبه خود میتونه بهترین شیوه باشه اما این داستانای چند پایانه به من میگه که نویسنده خودش نتونسته با خودش به جمعبندی برسه و این کار رو به عهده مخاطب گذاشته البته ظاهرا تولستوی پایان دوم رو بعدها جایگزین پایان اول کرده و اصلا قصدش نبوده که دو تا پایان بذاره ولی خب به هر حال برای من یک قصه دو پایانه هست و اما بپردازیم به دغدغه کتاب که به نظر من بسیار جذاب و مهمه کشمکش میان میل/شهوت/هوس و اخلاق/وجدان/تعهد موضوع اصلی کتاب شیطان، بررسی و واکاوی یه واقعیت عمیق و جهانشموله تو زندگی انسان: کشمکش دائمی بین میل و اخلاق، یا به بیان دیگه، جدال همیشگی بین خواستههای غریزی و الزامهای وجدان و تعهد. در واقع میشه شیطان رو نه به عنوان موجودی ماورایی، بلکه به عنوان نیرویی درونی و روانشناختی پذیرفت. نیرویی که ریشه در تمایلات سرکوبشده، کششهای شهوانی و میل به لذت داره. این شیطان (نفس اماره) بخشی از طبیعت انسانه که در لحظههای خاص، مخصوصاً وقتی عقل یا ارزشهای اخلاقی تو موقعیت ضعف قرار میگیرن، بر اراده غلبه میکنه. دغدغه تولستوی اینه که نشون بده چطور این نیروی درونی، اگه نادیده گرفته بشه یا فقط سرکوب بشه، نه تنها از بین نمیره، بلکه پنهان و قویتر میشه و آخرش میتونه به رفتارهایی ویرانگر منجر بشه. حالا جالب میشه اگه گریزی بزنیم به روانشناسی یونگ و ایده سایه. سایه در روانشناسی تحلیلی یونگ، به اون بخش از شخصیت انسان گفته میشه که شامل ویژگیها، میلها و افکاریه که ما یا خودمون قبولشون نداریم یا جامعه و فرهنگ اطرافمون اونها رو نامطلوب میدونن، برای همین اونها رو سرکوب میکنیم و به ناخودآگاه میفرستیم. این ویژگیها میتونن منفی باشن، مثل خشم، شهوت، حرص یا میل انتقام و حتی مثبت، مثل استعداد یا شجاعتی که به خاطر ترس از قضاوت یا طرد شدن پنهانش کردیم. از بچگی یاد میگیریم برای پذیرفته شدن، بعضی احساسات و رفتارها رو نشون ندیم؛ این بخشها به مرور جمع میشن و هویت سایه رو میسازن. سایه معمولاً مستقیم و آشکار خودش رو نشون نمیده، بلکه از راههایی مثل فرافکنی ظاهر میشه؛ یعنی ما ویژگیهایی رو که تو خودمون سرکوب کردیم، تو دیگران میبینیم و به شدت قضاوتشون میکنیم یا حتی ازشون متنفر میشیم (مثالش در کتاب اونجاست که یوگنی میگه این زن خود شیطانه!). مشکل اصلی اینه که چون سایه در ناخودآگاهه، تا وقتی انسان باهاش روبهرو نشه، میتونه کنترل رفتار رو در لحظات خاص به دست بگیره و باعث تصمیمهای ناگهانی یا حتی ویرانگر بشه. یونگ تأکید میکنه که سایه ذاتاً بد نیست، بلکه بخشی از تمامیت وجود ماست و اگر بهش آگاه بشیم و بتونیم ادغامش کنیم، انرژی نهفتهش میتونه به شکلی سالم و سازنده وارد زندگی بشه. فرآیند ادغام سایه یعنی شجاعت دیدن و پذیرفتن این بخش تاریک و یاد گرفتن اینکه چطور بدون آسیب زدن به خود یا دیگران، از نیروش استفاده کنیم. از نگاه یونگ، شیطانی که تولستوی در این کتاب ازش حرف میزنه، درواقع همون سایهست که شخصیت اصلی داستان برای مقابله با اون، به جای حل مسئله، پاک کردن صورت مسئله رو انتخاب میکنه و چه بند جذابی رو تولستوی میاره "و به راستی اگر یوگنی اورتنیف را هنگام ارتکاب این جنایت دیوانه بشماریم همه مردم را باید دیوانه بدانیم. و دیوانهتر از همه بیتردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را میبینند که در خود نمیبینند..."
نویسندههای دنبالشده
کسی رو دنبال نکرده.
