خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های تینا

۸۱ جمله ثبت‌شده

تینا

@tinab · ۲۶ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «قلعه حیوانات»

«آدم ها یگانه مخلوقی هستند مصرف می‌کنند و تولید ندارند. نه شیر می‌دهند، نه تخم می‌گذارند. ضعیف‌تر از آنند که گاو آهن بکشند. سرعت‌شان در دویدن به حدی نیست که خرگوش را هم بگیرند. با این حال اما ارباب مطلق حیوان‌اند!»

تینا

@tinab · ۲۶ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «قلعه حیوانات»

«ماهیت زندگی چیست؟ باید اقرار کرد که حیات ما کوتاه، پرمشقت و نکبت بار است. به دنیا می‌آییم، جز قوتِ لایموتی نداریم و از بین ما آنها که قادر به کاریم تا آخرین رمق به کار گمارده می‌شویم، و به مجردی که از کار و توان بیفتیم با بی‌رحمی تمام قربانی می‌شویم.»

تینا

@tinab · ۲۲ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چقدر خوب سیگار می کشیدم»

«گرفتاری ساختاری: در سالن‌های بیلیارد همیشه یک میز هست که اطرافش جا تنگ است برای اینکه درست به توپ ضربه بزنی. به این می‌گویند گرفتاری ساختاری. حالا زندگی من این چنین است.»

صفحه ۹۲

تینا

@tinab · ۲۰ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شازده کوچولو»

«اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.»

ترجمه احمد شاملو

تینا

@tinab · ۲۰ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شازده کوچولو»

«- چه کار داری می‌کنی؟ - مِی می‌زنم. - مِی میزنی که چی؟ - که فراموش کنم. - که چی را فراموش کنی؟ - سرشکستگی‌ام را. - سرشکستگی از چی؟ - سرشکستگی مِیخواره بودنم را.»

ترجمه احمد شاملو

تینا

@tinab · ۲۰ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شازده کوچولو»

«خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل‌تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه تمام عیاری.»

ترجمه احمد شاملو

تینا

@tinab · ۲۰ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شازده کوچولو»

«گل بهش گفت: خوب دیگر، دوستت دارم. اینکه تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است.»

ترجمه احمد شاملو

تینا

@tinab · ۲۰ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شازده کوچولو»

«اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ٔ قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره‌هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما بهشان گفت یک خانهٔ صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که وای چه قشنگ!»

ترجمه احمد شاملو

تینا

@tinab · ۱۸ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سمفونی مردگان»

«دستش را روی سینه‌اش گذاشت: اینجام ایستاده. یک چیزی اینجا مانده که هی حالم را خراب‌تر می‌کند.»

صفحه ۳۱۲ · موومان یکمـ۲

تینا

@tinab · ۱۸ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سمفونی مردگان»

«من دنبال چیزی می‌گشتم که گمش کرده‌ام. دارم رفته رفته تبدیل به آدمی می‌شوم که به فکر کردن فکر می‌کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده، هدف شده. همه‌اش دلم می‌خواهد بشینم و فکر کنم. مهم نیست که دست‌هام به چه کاری مشغولند.»

صفحه ۲۴۸ · موومان سوم

تینا

@tinab · ۱۸ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سمفونی مردگان»

«وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.»

صفحه ۲۳۳ · موومان سوم

تینا

@tinab · ۱۸ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سمفونی مردگان»

«وقتی آدم تنها می‌شود تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌زند. احساس می‌کند آنقدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمی‌تواند به آنها نزدیک شود.»

صفحه ۲۳۲ · موومان سوم

تینا

@tinab · ۱۸ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سمفونی مردگان»

«عشق را باید با تمام گستردگی‌اش پذیرفت، تنها در جسم نمی‌توان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدن‌ها انگار به ریه می‌رود، و آدم مدام احساس می‌کند که دارد بزرگ می‌شود.»

صفحه ۲۲۸ · موومان سوم

تینا

@tinab · ۱۷ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سمفونی مردگان»

«احساس میکنم این باران برای من میبارد. تو هم به خاطر من این این همه قشنگ شده‌ای. درخت‌ها هم به خاطر من جوانه زده‌اند. ولی نمی‌دانم من برای چی زنده‌ام.»

صفحه ۲۲۳ · موومان سوم