«آدمیزاد یک بار به دنیا میآید اما در هر جدایی یک بار تازه میمیرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمیماند تا درمانی بخواهد اما: دردیست غیر مُردن، کان را دَوا نباشد پس من چگونه گویم کاین دَرد را دَوا کن»
همه جملههای تینا
۱۲ جمله ثبتشده
«وقتی آدم میبیند که چه کسان نازنینی چه دردهای ناسزاواری داشتهاند از نالههای خودش خجالت میکشد و کمی آرام میگیرد.»
«چقدر دل گرفته و غمناکم و چقدر جای او در دل من خالیست. نمیخواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم میتواند هر چیز را که نشانه انسانیتی است در خود بکشد...»
«همیشه از خود پرسیدهام که چگونه باید زیست، اما خود زیستن سؤال ندارد باید زیست چون باید زیست.»
«من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی میکند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند؛ تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد به نیروی تمام و با جانسختی میمانم. امانت او به من سپرده شده است؛ دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانهای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم...»
«هر قدم که در راه زندگی برمیداریم به پیشباز مرگ میرویم و از همان لحظه که به دنیا میآییم برای مردنیم.»
«مرگ هرچند به اندازه زندگی طبیعی و عادی است ولی با این همه پدیده عجیبی است؛ همه چیز را دگرگون می کند و از همه بیشتر عادی بودن زندگی را.»
«باری روزهای سیاه و سخت به سراغ من هم آمدهاند و من طعم تلخ اندوه را چشیدهام؛ اما روزهای اخیر نه سیاه بود و نه سخت؛ این چیز دیگری است. خدا میداند که هرگز روح من این همه دردناک و بیچاره نبوده ولی خدا نمیداند! اگر میدانست محال بود که بتواند چنین ظلمی بکند! اگر میدانست نمیتوانست...»
«هر کس که چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشد از رنج و شادی بی نصیب نیست. آن وقت که انسان هیچ رنجی احساس نکند جای آن دارد که در انسانیت خود شک کند. و البته کسی که به چنان حالی برسد از چنین تردیدی بسیار به دور است...»
«در دلم آشوب و غوغایی بود؛ انگار میخواستم همه چیز را درهم بریزم و خراب کنم. گاه گاه گرفتار این حالت می شوم. میل به ویرانی مثل سیل بر من غلبه میکند و در چنین حالی میخواهم این اجتماع و محیط گرداگرد را که مثل باتلاق اندک اندک مرا میبلعد و خفه میکند درهم بریزم و خودم را بیرون بکشم...»
«بگو ببینم بازای بشریت چه در تو هست که در پدرت نبود یا چه ها در او بود که در تو نیست؟ وجوه تشابه را رها کن، وجوه امتیاز را ببین. اگر هم تشابه میبود که لازم نبود تو از مادر بزایی؛ پدرت بجای تو هشتاد سال پیش از مادری دیگر زاده بود... عبث که نیست این دوام خلقت و این تکرار تولدها. هر تولدی دنیایی است؛ عین ستارهای. تو ورای پدرت زادهای؛ او زاد و مرد؛ ستارهاش از آسمان افتاد؛ اما تو هنوز نمردهای و ستارهات هنوز کورسو میزند... درست است که از پدر چیزها در تو است ولی ببینم آیا تو فقط گوری هستی بر پدری؟»
فصل پنجم
«یا باید زندگی کرد یا فکر؛ دوتایی با هم نمیشود.»
فصل پنجم
