الی
@elahealiyar
نه منتقدم نه ادبیات و نویسندگی بلدم هرچی بگم نظر شخصیمه ^_^
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
حلقههای کتابخوانی
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده
آخرین نظرها و امتیازها

تا حدود ۷۰٪ کتاب بهش ۴ از ۱۰ میدادم. ایدهش رو دوست داشتم؛ اینکه امبر توی کماست و میخواد بفهمه چه اتفاقی براش افتاده، در حالی که خاطراتش هم قابل اعتماد نیستن.امکان بیشتر چیزی که باعث شد ادامه بدم این بود که میخواستم بدونم بالاخره چی شده چون ریتمش برای من معمولی رو به کند بود و به نظرم خیلی جاها با جزئیات زندگی روزمره الکی کشش داده بود. امبر هم واقعاً کلافهکننده بود. خیلی منفیباف و بدبین بود و انگار همیشه دنبال بدترین اتفاق ممکن میگشت. از اون شخصیتهایی بود که اگه تو زندگی واقعی ببینیش احتمالاً بعد یه مدت انرژیت رو میگیره تا یه جایی هم فکر میکردم کلر مشکل اصلیه و حرفهای امبر دربارهش رو باور کرده بودم، ولی آخرش که بیشتر از ماجرا فهمیدم، نظرم کاملاً عوض شد. در واقع به نظرم کلر بیشتر قربانی بود و امبر خیلی بیشتر از چیزی که اول فکر میکردم مشکل داشت. پایانش جالب بود و باعث شد نمرهم از ۴ برسه به ۵ یا حتی ۶، ولی هنوز حس میکنم بعضی چیزها رو خیلی واضح توضیح نداده و یه مقدار توئیست رو به منطق ترجیح داده. در کل کتاب بدی نبود و برای وقت گذروندن خوبه، ولی اگه الان توی کتابفروشی ببینمش، احتمالاً نمیخرمش.

«کشتن مرغ مقلد» برای من بیشتر درباره آدمهای بیآزاری بود که قربانی قضاوت و تعصب شدن. همون حرف اتیکوس که میگه کشتن مرغ مقلد گناهه چون فقط آواز میخونه و به کسی آسیب نمیزنه، عملاً کل روح کتابه. تام رابینسون، بو رادلی، حتی یه جاهایی خود جم… همشون یه جور «مرغ مقلد» بودن. جم بیشتر از همه تو ذهنم موند. بعد از دادگاه انگار یه چیزی توش شکست؛ اون سنی که آدم تازه میفهمه حقیقت داشتن همیشه کافی نیست و دنیا الزاماً عادلانه نیست. «تا وقتی خودتو جای یکی نذاری و با کفشهای اون راه نری، نمیفهمیش.» و شاید کل کتاب خلاصه همین جمله بود. اتیکوس بعضی وقتا زیادی ایدهآل و غیرواقعی بود، ولی خب شاید هارپر لی عمداً همچین آدمی ساخته بود وسط اون همه زشتی و تعصب. و با اینکه کتاب کاملاً علیه نژادپرستیه، یه جاهایی حس کردم داستان بیشتر از دید سفیدپوستهای “خوب” روایت میشه تا خود قربانیهای اون تبعیض. تام رابینسون خودش خیلی فرصت شخصیتپردازی پیدا نمیکنه و بیشتر تبدیل میشه به ابزاری برای نشون دادن شرافت اتیکوس. با این حال، به نظرم کتاب بیشتر از اینکه فقط درباره نژادپرستی باشه، درباره اینه که جامعه چقدر راحت آدمهای بیدفاع رو قربانی ترس و تعصب میکنه. و اینکه اخلاق واقعی وقتی معنی داره که هیچ شانسی برای بردن نداری.

«بندها» برای من بیشتر از اینکه درباره خیانت باشه، درباره آدمهایی بود که کنار هم زندگی میکنن اما کمکم همدیگه رو نمیبینن. نه اونقدر ضعیف بود که ولش کنم و نه اونقدر خفن که بخوام مدتها دربارهاش حرف بزنم. کتاب روونیه و زود تموم میشه، اما چیزی که تو ذهنم موند بیشتر از خود داستان، آدمهاش بودن. یه مکالمه داشتن که میگفت: "-اینها همه ش فکر و خیالاتته به خاطر اینه که به چشمت نمیام +می بینمت. -نه تو فقط زنی رو میبینی که خیس عرق پای گاز وایساده خونه رو میشوره و می سابه بچه ها رو تروخشک میکنه. ولى من يه چیز دیگه هم هستم، آدمم." کابوس من واقعا همینه؛ اینکه یک روز بفهمی برای کسی که دوستش داری، دیگه یک آدم نیستی، فقط نقشی هستی که داری تو زندگیاش بازی میکنی. جدای کار مضخرفی که کرد لیدیا برام شخصیت جذابی بود. عوضش،اکثر وقتا از دست واندا عصبانی میشدم. نه به خاطر دردهایی که کشیده بود، به خاطر انتخابهاش. با همه ی اون تحقیرها، کمبودها و خیانتهایی که تجربه کرده بود، باز هم خودش رو به همون رابطه گره زد. واقعا چرا؟ وقتی هنوز فرصت ساختن یک زندگی بهتر وجود داره، چرا باید خودت رو بند چیزی نگه داری که هر روز بیشتر فرسودهات میکنه؟ شاید برای همین اسم کتاب برای من فقط به بندهای یک رابطه اشاره نمیکنه؛ به بندهایی اشاره میکنه که گاهی خودمون دور دست و پای خودمون میبندیم و جرئت پاره کردنشون رو نداریم. نکتهای که کتاب مدام توی ذهن آدم تکرار میکنه اینه که عشق بهتنهایی کافی نیست. آدمها عوض میشون، نیازهاشون عوض میشه و گاهی فاصلهای بینشون شکل میگیره که هیچکس متوجه بزرگ شدنش نشده. کتاب فقط درباره قربانی بودن نیست؛ درباره مسئولیت انتخابهاییه که میکنیم و انتخابهایی که از ترس، عادت یا وابستگی انجام نمیدیم. وسط خوندنش چند بار به آدمهای اطرافم فکر کردم؛ به اینکه چند نفر رو فقط از روی نقشی که در زندگی من دارن میشناسم و نه چیزی که واقعا هستن. چند نفر رو فقط «مامان»، «همسر»، «دوست» یا «همکار» میبینم و نه یک آدم کامل با ترسها و آرزوهای خودش. مشکل من بیشتر با حس کلی داستان بود. کتاب مدام این سوال رو توی ذهن میاره که "واقعا دنیا و رابطهها اینقدر تلخاند؟" برای همین اگه بخوام پیشنهادش کنم، میگم بخونیدش تا ببینید رابطه همیشه شبیه روزهای اول نمیمونه و آدمها در طول زمان تغییر میکنند. اما اگه این روزها حال روحی حساسی دارید و به زمین و زمان بدبین شدید، شاید بهتر باشه فعلا سراغش نرید؛ چون احتمالا با این حس کتاب رو میبندید که: «فاک... ریدم دهن همهتون!»
آخرین جملهها
هنوز جملهای ثبت نکرده.
نویسندههای دنبالشده
کسی رو دنبال نکرده.





