خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب پاییز فصل آخر سال است

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار پاییز فصل آخر سال است

نسیم مرعشی/چشمه/18 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب پاییز فصل آخر سال است رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

- یکتا -

@vancouver · ۲۹ شهریور ۱۴۰۵

«چرا نمی فهمید زندگی لعنتی من همین یک دلخوشی را دارد. فقط همین یکی را .»

- یکتا -

@vancouver · ۸ مهر ۱۴۰۵

«دارم خودم را گول میزنم ، مثل عاشقی که به جای بوسه ، سیلی خورده و با خود می گوید اگر با من نبودش هیچ میلی…»

- یکتا -

@vancouver · ۲۹ شهریور ۱۴۰۵

«خودم را ول میکنم روی مبل قرمز و هزار ساعت هم که بشینم حوصله ام سر نمی رود بس که فکر می دود توی سرم. فکر اینکه چرا به اینجا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده مان ترک خورد که بدون اینکه بدانیم برای چه ، با یک باد ، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی توانیم از جایمان بلند شویم. نمی توانیم خودمان را بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم ، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده ایم. اشتباه کدام طراح بود که فشار ها را درست محاسبه نکرد و سازه مان را طوری غیر مقاوم ساخت که هر روز می تواند برای شکستن مان چیزی داشته باشد؟! فکر زندگی بی خنده و بی آرزو تکه تکه ام می کند.»

- یکتا -

@vancouver · ۲۸ شهریور ۱۴۰۵

«چرا هیچ چیز این روز ها دیگر مرا نمی خنداند؟! به خاطر بی کاری است حتما. باید چیزی داشته باشم که مرا فرو ببرد توی خودش و نگذارد بفهمم کجا هستم. باید روزهایم را بگذراند. باید حواسم را پرت کند به همه چیز. حواسم که به چیزی پرت نمی شود ، فکر ها پیدایشان می شود.»

- یکتا -

@vancouver · ۲۸ شهریور ۱۴۰۵

«آدم که راه رفته را بر نمی گردد.»

- یکتا -

@vancouver · ۲۸ شهریور ۱۴۰۵

«دویدم. دستم را دراز کردم و دستت را گرفتم. برگشتی. دستت توی دستم ماند و هواپیما پرید.»

zaniar_sofi_amini

@zaniar_sofi_amini · ۸ شهریور ۱۴۰۵

«کجا را اشتباه کردیم . کجای خلقت و با کدام فشار شالوده مان ترک خورد که بدون این که بدانیم برای چه ، با یک باد ، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی توانیم از جای مان بلند شویم. نمی توانیم خودمان را بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم ، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده ایم.»

الهه

@elahesoul · ۲۸ شهریور ۱۴۰۵

««دیگر بزرگ شده‌ایم شبانه. دورهٔ آرزوهای بزرگ و شادی‌های عجیب‌وغریب‌مان گذشته. به‌نظرت زندگی باید چه‌طور باشد؟ همه‌اش یک مشت چیز کوچک معمولی است. اگر قرار باشد خوشحال باشیم باید با همین‌ها خوشحال باشیم.»»

zaniar_sofi_amini

@zaniar_sofi_amini · ۸ شهریور ۱۴۰۵

«نمی دانم این « چیزی شدن » را چه کسی توی دهان ما انداخت ؟ از کِی فکر کردیم باید کسی بشویم یا کاری کنیم . این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می کنند . بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند . همین . مگر به کجای دنیا برخورده ؟»

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«برو شبانه. شاید فردا روز بهتری باشد.»

صفحه ۱۵۶

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«ما دخترهای ناقص‌الخلقه‌ای هستیم شبانه. از زندگی مادرهای‌مان در‌آمده‌ایم و به زندگی دخترهای‌مان نرسیده‌ایم. قلب‌مان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آن‌قدر ما را از دو طرف می‌کشند تا دو تکه می‌شویم.»

صفحه ۱۵۵

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«اصلا لازمش نداشتم. لعنتش می‌کردم که آمده بود و کاری کرده بود که دیگر نمیتوانستم بدون او زندگی کنم. یک‌بار او را لعنت می‌کردم و صدبار خودم را. هم بودن ارسلان برایم سخت بود، هم نبودنش.»

صفحه ۱۳۸

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«تریاک بودی، داشتم ترکت می‌کردم.»

صفحه ۱۲۱

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«همیشه ترسیده‌ام از این‌که هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ ‌می‌شود به پای آدم‌ها و سنگین‌شان می‌کند و نمی‌گذارد از روی زمین تکان بخورند.»

صفحه ۱۳۹

Mika

@melika4774 · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«همیشه ترسیده‌ام از این‌که هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ ‌می‌شود به پای آدم‌ها و سنگین‌شان می‌کند و نمی‌گذارد از روی زمین تکان بخورند.»

صفحه ۱۳۹

Mika

@melika4774 · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«تیکه‌ای از من است که در من زندگی نمی‌کند»

Mika

@melika4774 · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«بیست و هشت‌ساله‌ام، اما هنوز وقتی کسی سرم داد می‌زند، آن‌قدر کوچک می‌شوم که می‌توانم در خودم قایم شوم‌.»

صفحه ۶۴

Mika

@melika4774 · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«خیلی وقت است داریم ادا درمی‌آوریم. ادای خوشبختی ساده‌ای که در این بدبختی محتوم ابدی گمش کرده‌ایم. از کِی شروع شد؟ کجا، کدام روز؟»

صفحه ۴۷