«مى خواسته است به زنى كه با چشم هايش او را اسير كرده بود، بگوید که من تورا شناختم، به طورى كه خودت نتوانستهاى خويشتن را بشناسى، و من مى دانم تو باعث شدى كه من امروز زجر بكشم. شايد هم مى خواهد بگویم :‹ای چشم ها، اگر صاحب شما با من بود، من تاب مى آوردم وكامياب مى شدم.»»

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار چشمهایش
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب چشمهایش رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«یک معمای ساده اما مؤثر، یک رابطهٔ عاطفی پیچیده، فضای سیاسی، هنر و شخصیتی که هرچه بیشتر دربارهٔ او میفهمیم، لزوماً شناخت کاملتری از او پیدا نمیکنیم.»
«ما معمولاً تصور میکنیم اگر به اندازهٔ کافی به کسی نگاه کنیم، سرانجام حقیقت او را خواهیم فهمید؛ اما «چشمهایش» یادآوری میکند که میان دیدن یک انسان و شناختن او، فاصلهای بسیار بزرگ وجود دارد.»
«یکی از هوشمندانهترین انتخابهای بزرگ علوی، این است که داستان را مستقیماً از زبان ماکان روایت نمیکند. ماکان، شخصیت محوری داستان، در بخش قابل توجهی از رمان غایب است و همین غیبت باعث میشود نوعی هالهٔ رازآلود پیرامون او شکل بگیرد.»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«اين چشم هاى تو بالاخره مرا وادار به يك خبط بزرگی در زندگی خواهد كرد.» گفتم : اين خبط شما آرزوى من است.» 🍒🫀🫀🫀»
«اژدهایی در من نهفته است، تمام عمر با او در زد و خورد بوده ام. اوست كه از داخل مرا مى خورد و در ظاهر خوى درنده رابر من تحميل مى كند...»
«خنده اش مانند آفتاب بهارى كه برفهاى سركوه را آب مى كند دل آدم را شاد مى كرد.🫀🍒»
«در شهر کوران یک چشمی شاه است 🫣»
«اساساً آدم مغرور و خودخواهی نبود، اما خیلی طول میکشید تا با کسی اخت شود. لایه ای از سردی همیشه قیافه اش را میپوشاند و خیلی طول میکشید تا درون خود را به کسی بنمایاند.»
صفحه ۱۰۲
«کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بیخواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.!!»
صفحه ۱۷۳
««چشمهایش همه چیز را میگفت.»»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«آقای ناظم ، بعضی چیز ها را نمیشود گفت . بعضی چیز ها را احساس میکنید. رگ و پی شما را میتراشد ، دل شما را آب میکند، اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عیناً همان تابلوست ، اما آن روح ، آن چیزی که دل شما را میفشارد ، در آن نیست.»
