خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب سال بلوا

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار سال بلوا

عباس معروفی/ققنوس/18 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب سال بلوا رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«- شما خیلی شادابید همیشه جوان و شادابید. چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.»

صفحه ۱۱ · شب یکم

Crystal

@crystal · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«گاهی احساس می‌کردم دنيا براساس عقل و منطق مردانه می‌گردد که مردها شوهر زن‌ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بی اراده که همهء جرئت و شهامتش را می‌کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقهء مهمی بود و مرد باید برنده می‌شد.»

صفحه ۶۳

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«کاش تولد من هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می‌خورد؟»

Atiye

@lxatiye · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگو ها و پشت هم‌انداز ها و کقه باز ها اداره میشود ، مرده‌شورش را ببرد.»

صفحه ۶۲

Reb-War

@rebwar_m · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«میتونم بگم مثل بقیه آثار عباس معروفی انسان امروزی که در ایران زندگی می‌کنه براش هر لحظه تداعی میشه البته با مکان های متفاوت و دیالوگ‌های روزانه که در بیشتر آثار آن را بیهوده می‌بینیم ولی اینجا داستان رو هدایت می‌کنند .»

Atiye

@lxatiye · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«خدا بخواهد که باد سرِ بازی داشته باشد ، حالا یا با موی او یا با دل من ، چه فرقی می‌کند:)؟»

صفحه ۱۷ · شب یکم

عـارفـِه🌱

@arefe · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«این هم باید از حقه بازی های امثال رزم آرا باشد که حرف های خودشان را از قول بزرگان نقل می‌کنند،یأس و نا امیدی را در دل‌ها می‌کارند و بعد می‌گویند حالا ما آمده‌ایم که بهترش کنیم،آنچه ما می‌گوییم راه رستگاری است.»

صفحه ۳۶

Mobina🌱✨

@mobina07 · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

«صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم دلم می خواهد ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما باخبر نشود. آدم ها حسودند، زمانه بخیل است، و دنیا عاشق کش است...»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«چرا این همه ادم در ذهن من زندگی میکنند؟مگر قرار است بار همه ی زن های دنیا را من به دوش بکشم؟»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«گفت :((مرا یادت هست؟)) دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم؛چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟و چرا ادم ها در یاد من زندگی میکنندو من در یاد هیچکس نیستم؟»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«(تو از عشق چه میفهمی؟) (توی کتاب ها خوانده ام. افسانه است، اما اگر باشد ان هم افسانه است.)»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«مرگ چیز خوبی است، زندگی می‌کنیم که بمیریم.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«میرزاحسن گفت: به چشم‌های این مردم نگاه کن، همه مرده‌اند.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام‌آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«دویدم و فکر کردم که من چه یادی دارم. چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«پدرم می‌گفت در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود می‌آید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحم‌الراحمین است.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«مگر نمی‌شود آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟»

Amir Hossein

@amirhrezaei · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«هیچ چیز مال خودم آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال می‌کند دلبستگی‌هایی به آن دارد. بعد یکی‌یکی آن را از آدم می‌گیرند و تنها یک سر می‌ماند، آن‌هم بر نیزه»