خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب سال بلوا

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار سال بلوا

عباس معروفی/ققنوس/48 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب سال بلوا رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

Narges

@narcissus · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«- شما خیلی شادابید همیشه جوان و شادابید. چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.»

صفحه ۱۱ · شب یکم

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«کاش تولد من هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می‌خورد؟»

Crystal

@crystal · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«گاهی احساس می‌کردم دنيا براساس عقل و منطق مردانه می‌گردد که مردها شوهر زن‌ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بی اراده که همهء جرئت و شهامتش را می‌کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقهء مهمی بود و مرد باید برنده می‌شد.»

صفحه ۶۳

Atiye

@lxatiye · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگو ها و پشت هم‌انداز ها و کقه باز ها اداره میشود ، مرده‌شورش را ببرد.»

صفحه ۶۲

ali23

@ali23 · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«می دانی اولین بوسه ی جهان چطور کشف شد؟ دست هاش تا آرنج گلی بود، گفت که در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.»

Reb-War

@rebwar_m · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«میتونم بگم مثل بقیه آثار عباس معروفی انسان امروزی که در ایران زندگی می‌کنه براش هر لحظه تداعی میشه البته با مکان های متفاوت و دیالوگ‌های روزانه که در بیشتر آثار آن را بیهوده می‌بینیم ولی اینجا داستان رو هدایت می‌کنند .»

Amir Hossein

@amirhrezaei · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«هیچ چیز مال خودم آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال می‌کند دلبستگی‌هایی به آن دارد. بعد یکی‌یکی آن را از آدم می‌گیرند و تنها یک سر می‌ماند، آن‌هم بر نیزه»

ممرزا

@mohrez · ۹ مهر ۱۴۰۵

«گفت: مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکرکردم که من چه یادی دارم! چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟ چرا آدم‌ها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچ‌کس نیستم؟»

ممرزا

@mohrez · ۹ مهر ۱۴۰۵

«کاش تولد من هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می‌خورد.»

Maryam

@maryam.sharifian · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگو‌ها و پشت‌هم‌اندازها و حقه‌بازها اداره می‌شود، مرده‌شورش ببرد.»

صفحه ۶۲ · شب یکم

f

@farah · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن می‌شود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمی‌کنی، فرش را وجب به وجب دست می‌مالی، اما نیست. فکر می‌کنی خب حتما یک جایی گذاشته‌ام که حالا یادم نیست، بعد بی‌آنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی می‌کشی و می‌نشینی.»

Maryam

@maryam.sharifian · ۱۰ شهریور ۱۴۰۵

«میرزاحسن سرخ شد و یک‌نفس حرفش را زد: «با دار و تفنگ که نمی‌شود بر مردم حکومت کرد، باید به دادشان رسید.» و با لحن غم‌انگیزی ادامه داد:«سایهٔ ترس از مرگ هم بدتر است.»»

صفحه ۱۰۱ · شب دوم

Maryam

@maryam.sharifian · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود می‌آید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحم‌الراحمین است.»

صفحه ۸۳ · شب دوم

Maryam

@maryam.sharifian · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«کاش تولد من هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می‌خورد؟»

صفحه ۶۷ · شب یکم

Maryam

@maryam.sharifian · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«بچه که بودم خیال می‌کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده‌اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت‌ها، اسب‌ها، کالسکه‌ها و حتا آن گنجشک‌ها برای سرگرمی من به وجود آمده‌اند. بعد‌ها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.»

صفحه ۶۷ · شب یکم

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«مگر نمی‌شود آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟»

صبا

@sabah8sseini · ۱۶ مهر ۱۴۰۵

«سایه‌ی ترس از مرگ هم بدتر است.»

صفحه ۱۰۱

صبا

@sabah8sseini · ۱۶ مهر ۱۴۰۵

«-خاک بر سر آدم‌هایی که نمی‌دانند سر چی دارند می‌جنگند. +چرا، جناب رئیس، به‌خاطر قدرت. -با دار و تفنگ که نمی‌شود بر مردم حکومت کرد، باید به دادشان رسید.»

صفحه ۱۰۱

صبا

@sabah8sseini · ۱۶ مهر ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

صفحه ۸۸

صبا

@sabah8sseini · ۱۶ مهر ۱۴۰۵

«وقتی سر قدرت دعوا دارند، با همه‌چیز مردم بازی می‌کنند.»

صفحه ۸۳

صبا

@sabah8sseini · ۱۶ مهر ۱۴۰۵

«چرا هر بادی از هر جایی می‌زند، بنیاد ما را می‌کند؟»

صفحه ۸۱

صبا

@sabah8sseini · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«بچه که بودم خیال می‌کردم همه‌چیز مال من است، دنیا را آفریده‌اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت‌ها، اسب‌ها، کالسکه‌ها و حتی آن گنجشک‌ها برای سرگرمی من به وجود آمده‌اند. بعدها یکی‌یکی همه‌چیز را ازم گرفتند.»

صفحه ۶۷

صبا

@sabah8sseini · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«گاهی احساس می‌کردم دنیا براساس عقل و منطق مردانه می‌گردد که مردها شوهر زن‌ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بی‌اراده که همه‌ی جرئت و شهامتش را می‌کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقه‌ی مهمی بود و مرد باید برنده می‌شد.»

صفحه ۶۳

صبا

@sabah8sseini · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگوها و پشت‌هم‌اندازها و حقه‌بازها اداره می‌شود، مرده‌شورش را ببرند.»

صفحه ۶۲

صبا

@sabah8sseini · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین‌جوری دو تا نگاه در هم گره می‌خورد و آدم دیگر نمی‌تواند در بدن خودش زندگی کند، می‌خواهد پر بکشد.»

صفحه ۴۸

صبا

@sabah8sseini · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«-سال و ماه به‌هم ریخته، علتش این است که آدم‌‌ها به حق خودشان قانع نیستند. ظهر داشتیم از گرما خفه می‌شدیم، حالا از سرما نمی‌توانیم بخوابیم. +این‌ها مال ظلم است، آه مظلوم خورشید را می‌کشد.»

صفحه ۴۷

صبا

@sabah8sseini · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«او گفت که پیغمبر در لحظه‌ی آخر زندگی به اطرافیانش نگاه کرد. عرض کردند بعد از شما چه می‌شود؟ فرمود یوم‌البدتر، یوم‌البدتر. برای همین دنیا روزبه‌روز بدتر می‌شود، یوم‌البدتر. یک‌لحظه واژه‌اش را در ذهنم مرور کردم. یومش عربی بود و بدترش فارسی. آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان می‌گفت که بدتر صفت تفضیلی است. دانستم که این هم باید از حقه‌بازی‌های امثال رزم‌آرا باشد که حرف‌های خودشان را از قول بزرگان نقل می‌کنند، یاس و ناامیدی را در دل‌ها می‌کارند و بعد می‌گویند حالا ما آمده‌ایم که بهترش کنیم، قبله‌تان را صاف کنیم، و آنچه ما می‌گوییم راه رستگاری است.»

صفحه ۳۶

صبا

@sabah8sseini · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«جهان کوهی‌ست وهم‌آلود که به هر صدایی پاسخ می‌‌دهد.»

صفحه ۳۳

صبا

@sabah8sseini · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«درونم ویرانه است، خانه‌ای پر از درخت که سقف اتاق‌هایش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.»

صفحه ۱۱

صبا

@sabah8sseini · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ‌کس نیستم؟»

صفحه ۱۰

Nahal

@inahal · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«کاش تولدمن هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا برمی‌خورد؟»

صفحه ۶۷

Nahal

@inahal · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

«بچه که بودم خیال می‌کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده‌اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت‌ها، اسب‌ها، کالسکه‌ها و حتی آن گنجشک‌ها برای سرگرمی من به وجود آمده‌اند‌.بعدها یکی یکی همه چیز را از من گرفتند.»

صفحه ۶۷

Nahal

@inahal · ۱۲ مهر ۱۴۰۵

«گفت: مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟»

صفحه ۱۰

Maryam

@maryam.sharifian · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«گاهی احساس می‌كردم دنيا براساس عقل و منطق مردانه می‌گردد كه مردها شوهر زن‌ها بشوند و صورتشان را چروكيده كنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بيندازند و اگر نتوانستند اشكشان را در بياورند. زن موجودى است معلول و بی‌اراده كه همه جرئت و شهامتش را می‌كشند تا بتوانند برتريشان را به اثبات برسانند. مسابقۀ مهمى بود و مرد بايد برنده می‌شد. امّا نمی‌دانم آيا خدا اينجور تقدير كرده بود، يا من بداقبال بودم؟ اين چيزها را من هرگز نفهميدم.»

صفحه ۶۳ · شب یکم

Maryam

@maryam.sharifian · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«دانستم که این هم باید از حقه‌بازی‌های امثال رزم‌آرا باشد که حرف‌های خودشان را از قول بزرگان نقل می‌کنند، یأس و ناامیدی را در دل‌ها می‌کارند و بعد می‌گویند حالا ما آمده‌ایم که بهترش کنیم، قبله‌تان را صاف کنیم، و آنچه ما می‌گوییم راه رستگاری است»

صفحه ۳۶ · شب یکم

Maryam

@maryam.sharifian · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«خدا نكند آدم چيزى يا كسى را گم كند، مثل سوزن می‌شود كه اگر تمام خانه را زير و رو كنی پيداش نمی‌كنى، فرش را وجب به وجب دست می‌مالى، اما نيست. فكر می‌كنى خوب، حتماً يک جايى گذاشته‌ام كه حالا يادم نيست، بعد بی‌آن‌که يادت باشد از ته دل فرياد جگرخراشى می‌كشى و می‌نشینی.»

صفحه ۲۷ · شب یکم

Maryam

@maryam.sharifian · ۵ شهریور ۱۴۰۵

«دویدم و در راه فكر كردم كه من چه يادى دارم، چرا يادم به وسعت همهٔ تاريخ است؟ و چرا آدم‌ها در ياد من زندگى می‌كنند و من در ياد هيچ كس نيستم؟»

صفحه ۱۰ · شب یکم

Atiye

@lxatiye · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«خدا بخواهد که باد سرِ بازی داشته باشد ، حالا یا با موی او یا با دل من ، چه فرقی می‌کند:)؟»

صفحه ۱۷ · شب یکم

عـارفـِه🌱

@arefe · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«این هم باید از حقه بازی های امثال رزم آرا باشد که حرف های خودشان را از قول بزرگان نقل می‌کنند،یأس و نا امیدی را در دل‌ها می‌کارند و بعد می‌گویند حالا ما آمده‌ایم که بهترش کنیم،آنچه ما می‌گوییم راه رستگاری است.»

صفحه ۳۶

Mobina🌱✨

@mobina07 · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

«صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم دلم می خواهد ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما باخبر نشود. آدم ها حسودند، زمانه بخیل است، و دنیا عاشق کش است...»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«چرا این همه ادم در ذهن من زندگی میکنند؟مگر قرار است بار همه ی زن های دنیا را من به دوش بکشم؟»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«گفت :((مرا یادت هست؟)) دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم؛چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟و چرا ادم ها در یاد من زندگی میکنندو من در یاد هیچکس نیستم؟»

qazal

@qazal.r · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«(تو از عشق چه میفهمی؟) (توی کتاب ها خوانده ام. افسانه است، اما اگر باشد ان هم افسانه است.)»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«مرگ چیز خوبی است، زندگی می‌کنیم که بمیریم.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«میرزاحسن گفت: به چشم‌های این مردم نگاه کن، همه مرده‌اند.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام‌آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«دویدم و فکر کردم که من چه یادی دارم. چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«پدرم می‌گفت در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود می‌آید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحم‌الراحمین است.»