خانه کتاب بی

سال بلوا

Sal-e- Balva

نویسنده:عباس معروفی
۵۶۶ بازدید
در لیست ۱۰۰ کتاب پربازدید سایت

معرفی کتاب سال بلوا

«سال بلوا» از عباس معروفی رمانی است پرتنش، شاعرانه و آکنده از حس تعلیق؛ روایتی که در فضایی ملتهب و ناآرام می‌گذرد و از دلِ آن، زندگی آدم‌هایی بیرون می‌آید که هرکدام با عشق، ترس، تردید و جبر زمانه درگیرند. معروفی با نثری موج‌دار و تصویرساز، جهانی می‌سازد که هم بوی خاطره می‌دهد و هم رنگ زخم‌های پنهان یک شهر و یک دوره را. در مرکز این رمان، رابطه‌های انسانی و سرنوشت‌هایی قرار دارند که آرام و قرار ندارند. شخصیت‌ها در فضایی پیش می‌روند که شایعه، دلهره، میل، فقدان و ناامنی اجتماعی مدام در آن جریان دارد و همین باعث می‌شود داستان، فقط یک روایت عاشقانه یا شخصی نباشد؛ بلکه به تصویری از فشارهای پنهان بر زندگی آدم‌ها بدل شود. خواننده در «سال بلوا» بیش از آن‌که دنبال حادثه‌های بیرونی باشد، با لایه‌های روانی و عاطفی شخصیت‌ها درگیر می‌شود. این رمان برای کسانی جذاب است که به نثر ادبی، فضای تیره و تأمل‌برانگیز، و داستان‌هایی با حال‌وهوای عاطفی-اجتماعی علاقه دارند. «سال بلوا» از آن کتاب‌هایی است که بعد از تمام شدن هم در ذهن می‌ماند، چون بیشتر از آن‌که بخواهد صرفاً قصه بگوید، حس یک دوره و اضطراب زیستن در آن را منتقل می‌کند.

مشخصات کتاب سال بلوا

صفحات
344
زبان
fa
نوع جلد
شومیز
ISBN
9789643113742
چاپ اول
1992

نسخه‌ها و ترجمه‌های موجود

درباره عباس معروفی

تصویر عباس معروفی

عباس معروفی

Abbas Maroufi

عباس معروفی از نویسندگان و روزنامه‌نگاران شناخته‌شدهٔ معاصر ایران بود که نامش بیش از همه با رمان «سمفونی مردگان» گره خورده است. او در داستان‌نویسی به سراغ روابط خانوادگی، فشارهای اجتماعی، تنهایی و سرنوشت انسان در فضای بسته و پرتنش می‌رفت و نثری روان، تصویری و در عین حال تلخ و تأمل‌برانگیز داشت. معروفی علاوه بر نویسندگی، در عرصهٔ مطبوعات و نشر هم فعال بود و سال‌ها در ترویج ادبیات معاصر نقش داشت. آثار او معمولاً از نظر ساختار روایی و فضاسازی مورد توجه قرار گرفته‌اند و برای بسیاری از خوانندگان، صدای مهمی در داستان‌نویسی فارسی به شمار می‌آید.

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های سال بلوا

افزودن جمله
C

@crystal · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«گاهی احساس می‌کردم دنيا براساس عقل و منطق مردانه می‌گردد که مردها شوهر زن‌ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بی اراده که همهء جرئت و شهامتش را می‌کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقهء مهمی بود و مرد باید برنده می‌شد.»

صفحه ۶۳

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«کاش تولد من هم می‌ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می‌خورد؟»

C

@crystal · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است، بعد یواش یواش بهش آب می‌بندند، خاصیتش را از دست می‌دهد، واسهء همین است که پیشرفت نمی‌کنیم.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«مرگ چیز خوبی است، زندگی می‌کنیم که بمیریم.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«میرزاحسن گفت: به چشم‌های این مردم نگاه کن، همه مرده‌اند.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام‌آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«دویدم و فکر کردم که من چه یادی دارم. چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟»

نوشا

@samira_tavakoli · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«پدرم می‌گفت در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود می‌آید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحم‌الراحمین است.»

دیدن همه‌ی جمله‌ها

فعالیت خواننده‌ها

۱۲ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن

حلقه‌های این کتاب

مشاهده همه

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب سال بلوا

Arizour

۱۴۰۵/۵/۱۴

فکر می‌کنم یکی از بهترین کتاب‌های ایرانی باشه که تابحال خوندم و دوباره هم باید بخونمش … فارغ از داستان٬ فرم نوشتنش برای من خیلی جالب بود و بارها به بقیه پیشنهادش کردم.

Imzein

۱۴۰۵/۴/۱۰

واقعا قشنگه ولی ممکنه پرش زمانی اذیتتون بکنه🥰

Itty bitty tarane

۱۴۰۵/۵/۲۴

آه از زن بودن،قلب آدمو آتیش میزنه این کتاب.خدا عباس معروفی و بیامرزه قلمش بی نظیر بود.

طلیعه🥰

۱۴۰۵/۵/۲۴

خیلی غصه خوردم حین خوندن کتاب اما همچنان برام جذاب بود و گیرا

Zahra

۱۴۰۵/۵/۲۴

کتاب خیلی خوبی بود و داستان خیلی قشنگی هم داشت این اولین کتابی بود که از ادبیات ایران خوندم و واقعا برای اولین کتاب عالی بود و لذت بردم و از قلم عباس معروفی هم لذت بردم

Parisatalaei

۱۴۰۵/۵/۲۴

واقعا تاثیرگذار بود در طول مطالعه چندبار تو فکر اینکه زنان در گذشته چطور زیر سایه سنت نادیده گرفته شدن به فکر فرو رفتم

Maedeh

۱۴۰۵/۵/۲۴

سال بلوا رو میخونید و میبینید که یه آدم چطور آروم آروم بین عشق، سنت و اجبار گم میشه... یه غم عجیبی داشت که تا مدت ها از سرم بیرون نرفت.

Mahan

۱۴۰۵/۵/۲۳

عالیییییی

Amir Hossein

۱۴۰۵/۵/۲۳

نوشا، تعریف کامل یک زن بود. شاهکار

Narges

۱۴۰۵/۵/۲۳

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

Narges

۱۴۰۵/۵/۲۳

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

Narges

۱۴۰۵/۵/۲۳

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.

Narges

۱۴۰۵/۵/۲۳

به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید       چیزی در درونم نجوا می‌کرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل می‌دانستم که قرار است غرق در واژه‌هایی شوم که نبض‌شان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.       در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دل‌بسته، که هیچ‌چیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکه‌کلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جمله‌ی تلخ، سرشار از بی‌پناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت می‌سوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک...      و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک می‌کرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطه‌ی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جمله‌اش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی».        مگر نمی‌شود؟ مگر نمی‌شود زن بود و آزاد؟ مگر نمی‌شود عاشق بود و نجات یافت؟       این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچ‌کس نبود، جز سکوت. حساب‌های بانکی مسدود، و من بی‌آن‌که درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمه‌ی دیگر باقی ماند. همان‌جا، مردی که مثل من در کتابفروشی به‌دنبال کتاب بود، بی‌هیچ توقعی، نیمه‌ی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگ‌مردی.       شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود.         نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیت‌ها... چقدر متعجب شدم که نویسنده‌ای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیت‌شان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی.        با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بی‌خبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده باشد.