خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب استونر

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار استونر

جان ویلیامز/ماهی/4 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب استونر رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«باید به یاد داشته باشید چه هستید و انتخاب کرده‌اید چه بشوید، و بدانید اهمیت آنچه را انجام می‌دهید چیست. نسل انسان پاره‌ای جنگ‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌ها دارد که نظامی نیست و آن‌ها را در کتاب‌های تاریخ نمی‌نویسند. وقتی تلاش می‌کنید تصمیم بگیرید این را به یاد داشته باشید.»

به نظرم تاریخی که در هیچ کتابی ثبت نمی‌شود، اما شاید بیشتر از هر موفقیت بیرونی، سرنوشت یک آدم را شکل می‌دهد. بسیاری از مهم‌ترین پیروزی‌ها و شکست‌های ما در تصمیم‌هایی اتفاق می‌افتند که هیچ‌کس از آن‌ها خبر ندارد؛ انتخاب‌هایی که آرام و بی‌سروصدا مسیر زندگی را عوض می‌کنند. برای من، بخش مهم‌تر ماجرا این است که آدم در طول زندگی فقط با شرایطش روبه‌رو نیست، با تصویری هم که از خودش ساخته و کسی که می‌خواهد بشود مواجه است. شاید ارزش بعضی تصمیم‌ها دقیقا در همین باشد که به ما یادآوری می‌کنند هنوز در حال تبدیل شدن به کسی هستیم که انتخاب کرده‌ایم باشیم.

صبور

@heysa · ۳۰ شهریور ۱۴۰۵

«با اين سرشت ناسازگار با دنيا مجبور بود در جايى زندگى كند كه روز خوش در آن نمى‌ديد. عطشِ آرامش و عطوفت داشت و آنچه نصيبش مى‌شد بى‌تفاوتى و سنگدلى و جار و جنجال بود. سرشتش به گونه‌اى بود كه حتی با وجود زندگى اجبارى در فضاى غريب و غير دوستانه، سبعيت جنگيدن با نيروهاى بى رحمى كه در برابرش قد علم مى‌كردند نداشت و تنها مى‌توانست به كنج عزلتی عقب‌نشينی كند که متروک وكوچک و غمناک بود.»

صفحه ۲۳۶

صبور

@heysa · ۳۰ شهریور ۱۴۰۵

«اما درد تو همون مرض ریشه‌دار قدیمیه. تو فکر می‌کنی این‌جا چیزی هست، چیزی که می‌شه پیداش کرد. اگه اون‌ور دیوار توی دنیا بودی، به وقتش می‌فهمیدی که همچین خبرهایی نیست. تو هم برای شکست‌خوردن ساخته شدی. نه این‌که با دنیا می‌جنگیدی. نه فقط می‌ذاشتی خوب بجودت و بعد تفاله‌ت رو تف کنه بیرون، تو هم اون‌جا پخش زمین، حیرون و ویلون، به تنها چیزی که فکر می‌کردی این بود که کجای کار می‌لنگه. چون همیشه فکر می‌کردی دنیا همونیه که می‌بینی. چیزی مثل شپش پنبه، کِرم بوته‌ی لوبیا، آفت ساقه‌خوار ذرت. اما دنیا این‌جور چیزها نیست. هیچ‌وقت نبوده. دنیا به کل یه چیز دیگه‌ست. وایستادن جلوش کار تو نیست، چون هم زیادی ضعیفی و هم زیادی قوی. توی این دنیا تو جایی برای رفتن و موندن نداری.»

صفحه ۴۰

صبور

@heysa · ۳۰ شهریور ۱۴۰۵

«گاه می‌ایستاد، کتابی را از قفسه بیرون می‌کشید و مدتی آن را در دستان بزرگش نگه می‌داشت. حس همچنان ناآشنای لمس عطف و جلد و صفحه‌های شکننده‌ی کتاب انگشتانش را به گزگز می‌انداخت. بعد کتاب را باز می‌کرد و سطری از این‌جا یا آن‌جا می‌خواند. حین ورق‌زدن مراقب بود مبادا انگشتان چغر و زمختش چیزی را که برای به‌دست‌آوردنش رنجی چنین به جان خریده پاره و نابود کند.»

صفحه ۲۵