خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های امیرمهدی

۱۱ جمله ثبت‌شده

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «The Gambler: قمارباز»

«گاهی فکری عجیب، خیالی واهی، و به ظاهر سخت از واقعیت دور، در ذهن آدم چنان قوت می گیرد که آدم آن را معقول و عملی می پندارد، سهل است، در صورتی که با میلی شدید و سودایی همراه باشد، ممکن است آن فکر را امری ناگزیر و محتوم و مقدر بشمارد، چیزی که ممکن نیست حقیقتا شدنی باشد. شاید کار از این هم فراتر رود.»

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سفر به انتهای شب»

«بهتر است خیال برت ندارد، آدم‌ها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هرکس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف می‌زند. هرکس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می‌آید، هرکدام از، طرفین سعی می‌کنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هرکاری که بکنند بی‌نتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه می‌دارند و دوباره از سر می‌گیرند، باز هم سعی می‌کنند جایی برایش پیدا کنند. می‌گویند: (( شما دختر قشنگی هستید.)) و زندگی دوباره آن‌ها را به جنگ می‌گیرد، تا وقتی‌که دوباره همان حقه را سوار کنند و بگویند: (( شما دختر خیلی قشنگی هستید! )) وسط این دو ماجرا به خودت می‌نازی که توانسته‌ای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم می‌دانند که ابداً حقیقت ندارد و در بست و تمام کمال نگهش داشته‌ای، مگر نه؟»

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «وضعیت استثنایی»

«وضعیت استثنایی به‌عنوان صورت قانونی آن چه نمی‌تواند صورت قانونی به خود بگیرد... در حکم واکنشی فوری قدرت دولتی به حادترین منازعات و کشمکش‌های داخلی است که در یک منطقه تصمیم ناپذیر قرار می گیرد... توتالیتاریسم مدرن را می‌توان بر پا کردن جنگ داخلی قانونی از طریق اعلام وضعیت استثنایی تعریف کرد، جنگی که امکان حذف فیزیکی نه فقط دشمنان سیاسی، بلکه تمام آن گروه‌هایی از شهروندان را فراهم می‌آورد که به دلایلی قابل ادغام در کلیت نظام سیاسی نیستند. از آن زمان به بعد، ایجاد دل‌بخواهی وضعیت اضطراری دائمی( گرچه شاید نه با اعلام رسمی در معنای حقوقی کلمه ) به یکی از رَویه‌های اصلی دولت‌های معاصر از جمله دول به‌اصطلاح دموکراتیک بدل شده است. در برابر گسترش توقف‌ناپذیر آن چه به «جنگ داخلی عالم گیر» موسوم شده، وضعیّت استثنایی به طور روزافزونی رو به آن دارد که به پارادايم اصلی حکومت در سیاست معاصر بدل شود. این تبدیل وضعیت استثنایی از تمهیدی موقتی و استثنایی به تکنیکی حکومتی ساختار و معنای تمایز سنتی میان اشکال قانون اساسی را در معرض استحاله‌ی ریشه‌ای قرار می‌دهد. در واقع این استحاله پیشاپیش به‌طور محسوسی رخ داده است. این منظر، وضعیت استثنایی عملاً آستانه‌ی تعیین ناپذیری میان دموکراسی و استبداد مطلقه جلوه‌گر می‌شود.»

صفحه ۲۱

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «تراژدی مکبث»

«هنوز یک لکّه‌یِ دیگر... گم شو، لکّه‌ی لعنتی! می‌گویم، گم‌شو! یک، دو، وقتِ کار است. دوزخ چه دودناک است! اُف بر تو، اُف! سرورِ من. سرباز و ترس؟ ما را چه ترسی‌ست از این‌که کسی بداند یا نداند، هنگامی که هیچ‌کس را قدرتِ بازخواست از ما نباشد؟ امّا که گمان می‌کرد که این‌همه خون در تنِ پیرمرد باشد؟ این دست‌ها هرگز پاک نخواهد شد؟ باز بوی خون هست. همه‌یِ عطرهای عربستان بویِ چسبیده به این دستِ کوچک را نخواهد برد. وای! وای! وای!»

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مکبث»

«هنوز یک لکّه‌یِ دیگر... گم شو، لکّه‌ی لعنتی! می‌گویم، گم‌شو! یک، دو، وقتِ کار است. دوزخ چه دودناک است! اُف بر تو، اُف! سرورِ من. سرباز و ترس؟ ما را چه ترسی‌ست از این‌که کسی بداند یا نداند، هنگامی که هیچ‌کس را قدرتِ بازخواست از ما نباشد؟ امّا که گمان می‌کرد که این‌همه خون در تنِ پیرمرد باشد؟ این دست‌ها هرگز پاک نخواهد شد؟ باز بوی خون هست. همه‌یِ عطرهای عربستان بویِ چسبیده به این دستِ کوچک را نخواهد برد. وای! وای! وای!»

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شیاطین»

«من اعلام می‌کنم، من اعلام می‌کنم که اهمیت شکسپیر و رافائل بیشتر است از آزاد کردن بندگان، بالاتر است از اینکه من روسم یا قزاق یا قرقیز، فخیم‌تر است از سوسیالیسم و والاتر است از هوس‌های نسل جوان، مهم‌تر است از نوامیس شیمی، حتی می‌خواهم بگویم از بشریت، از تمامی بشریت، زیرا آنها میوه‌اند، میوه‌های راستین بشریت، درخشان‌ترین میوه‌هایی که ممکن است وجود داشته باشد.‌ شکل آرمانی زیبایی به توسط آنها حاصل شده است و اگر حاصل نشده بود من شاید میلی به زنده بودن نمی‌داشتم...»

صفحه ۶۵۹

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «جنایت و مکافات»

«ناگهان روی دو زانو به زمین افتاد و پاهای سونیا را بوسید. سونیا وحشت زده خودش را پس کشید گویی که از دیوانه‌ای پرهیز کند. واقعا هم به دیوانه می مانست. با رنگ و روی پریده و با قلبی که از درد منفجر می‌شد، پچ پچ وار گفت: (( چه می‌کنید، چه می‌کنید؟ جلوی من؟)) راسکولنیکف فورا بلند شد و دیوانه وار گفت: (( جلوی شما زانو نزدم. جلوی بشریت رنج کشیده زانو زدم))»

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «تاریخ و آگاهی طبقاتی»

«هر مارکسیست «ارتدوکس» جدی می‌تواند تمام نتایج جدید را بی‌قیدوشرط بپذیرد و همه‌ی احکام خاص مارکس را رد کند، بی‌آنکه حتی برای لحظه‌ای مجبور باشد از ارتدوکسی مارکسیستی خود دست بکشد. بنابراین، مارکسیسم ارتدوکس نه به معنای پذیرش غیرانتقادی نتایج پژوهش‌های مارکس است، نه به معنای «ایمان» به این یا آن اصل، و نه تفسیری از یک کتاب «مقدس» است. کاملاً برعکس، ارتدوکسی در مارکسیسم صرفاً به مسئله‌ی‌روش مربوط می‌شود و حاوی این باور علمی است که راه دست‌یابی به حقیقت، ماتریالیسم دیالکتیکی است. و روش‌های این ماتریالیسم را نمی‌توان گسترش، تکامل و ژرفا داد، مگر در مسیر خطوطی که بنیادگذاران آن طرح کرده‌اند. افزون بر این، ارتدوکسی مارکسیستی به معنی این باور است که تمام تلاش‌هایی که برای پشت سر گذاشتن یا «اصلاح» این [ماتریالیسم دیالکتیکی] انجام گرفته‌اند، از ساده‌انگاری بیش از حد، ابتذال و التقاط سردرآورده‌اند و ناگزیر سر در می‌آورند. مقاله‌ی «مارکسیسم ارتدوکس چیست؟»(قسمت مقدمه)/جورج لوکاچ»

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «داستان های کوتاه از نویسندگان آمریکا»

«اما من، همان‌طور که از زنده بودنم اطمینان دارم، مطمئن هستم که گمراهی یکی از تمایلات اولیه سرشت بشری است — یکی از احساسات یا نیروهای بنیادی و لاینفکی که به شخصیت انسان سمت و سو می‌دهد. کیست که خود را بارها و بارها در حال ارتکاب عملی احمقانه یا نفرت‌انگیز ندیده باشد؟ آن هم کاری که فقط و فقط به این دلیل انجام میشود که نباید بشود؟ آیا ما در بهترین قضاوت‌هایمان، تمایلی همیشگی به نقض قانون نداریم، تنها به این دلیل که قانون است؟ گفتم که این ذهن گمراه بود که مرا به سوی سرنگونی نهایی سوق داد. این اشتیاق مرموز به خودآزاری، خشونت، با خویشتن خویش، انجام خطا به صرفِ خطا بودن بود که مرا واداشت به اذیت کردن آن ... گربه‌ی سیاه/ادگار آلن پو»

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «چنین گفت زرتشت»

«تنها بدان خدايي ايمان دارم كه رقص بداند. و چون ابليس‌ام را ديدم، او را جدّي و كامل و ژرف و باوقار يافتم. او جانِ سنگيني بود. از راهِ اوست كه همه‌چیز فرو می‌افتد. با خنده مي‌كُشند نه با خشم! خيز تا «جانِ سنگيني» را بكُشيم! چون راه رفتن آموختم، به دویدن پرداختم. چون پرواز کردن آموختم، دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم. اکنون سبکبارم؛ اکنون درپروار؛ اکنون می‌بینم خویشتن را در زیر پای خویش؛ اکنون خدایی درمن رقصان است.»

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سه قطره خون»

«تو برای من مظهر کس دیگر بودی، می‌دانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم می‌شود، چون هرکسی با قوه‌ی تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوه‌ی تصور خودش است که کیف می‌برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می‌کند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد. صورتک‌ها/صادق هدایت»