جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
پیشنهاددهنده رویداد
bronzeاولین درخواست رویداد رو ثبت کردی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
هنوز عضو حلقهای نیست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده

آناکارنینا
لئو تولستوی، لئون تولستوی

تاریخ فلسفه از آغاز تا امروز
ویلیام ساهاکیان

The Gambler: قمارباز
فئودور داستایفسکی

سفر به انتهای شب
لویی فردینان سلین

وضعیت استثنایی
جورجو آگامبن

تراژدی مکبث
ویلیام شکسپیر

مکبث
ویلیام شکسپیر

شیاطین
فئودور داستایفسکی

جنایت و مکافات
فئودور داستایفسکی

تاریخ و آگاهی طبقاتی
جرج لوکاچ

داستان های کوتاه از نویسندگان آمریکا
جمعی از نویسندگان کمبریج

چنین گفت زرتشت
فردریش نیچه، فریدریش ویلهلم نیچه

سه قطره خون
صادق هدایت

باغ آلبالو
آنتون چخوف، آنتوان پاولوویچ چخوف، میرعلی اکبری

افسانه های تبای
سوفوکلس

نازنین
فیودور داستایوسکی
آخرین نظرها و امتیازها

در تاریکی، سه لا شده و زانوان در بغل گرفته روی تخت نشسته بود و کلنجار ذهنیش چنان بود که نفس در سینه حبس کرده بود. اما هر قدر خلجان فکر و خیال بیشتر میشد با وضوح بیشتری میدید که بیتردید و به راستی چیزی را فراموش کرده و نکته به ظاهر ساده کوچکی را در زندگی نادیده گرفته بود و آن اینکه مرگ میرسد و همه چیز تمام میشود و شروع کردن کاری در این مهلت کوتاه عملی بیهوده است و این درد درمانی ندارد. بله، این حقیقتی دردناک است اما همین است که هست.

زمان گذشت! قرنها گذشت! "زمان" با خودش همهچیز را به اضمحلال برد. بتها همگی زنگ زدند. باورها فاسد شدن. مردان خدا آنهایی بودند که در فقر و بیکسی و در عزلتشان پوسیدند. شیاطین آنهایی بودند که ادعا کردند از طرف خدا اند. زنانِ صومعه، لکاته از آب درآمدند. قدیسان واقعی در فاحشهخانه مشغول کار بودند. همچون "سونیا" در جنایت و مکافات و "مالی" در سفر به انتهای شب. هر بار فکر کردم به واقعیتی رسیدم، مانند شبحی از من گریخت! همان که نیچه گفت: "حقیقتی در کار نیست، تنها تفاسیر وجود دارند." اما این چشماندازها نیز منقضی میشوند! حال "زمان" با مکافات بسیار و ملالت و مرارت به ما فهماند که هر بتی تاریخ انقضایی دارد. مطلقا، هیچچیز در برابر گزندِ زمان، مصون نیست. انتخابم چیست؟! دو سناریو در اختیار دارم. معناگرایی یا هیچانگاری. اما پسِ این دو انتخاب، در واقع هیچانگاری و بیباوری مستور شده! ما در دوران پس از طوفان نوح هستیم. دیگر هیچ ارزشی نمانده که قداستاش را توانسته باشد حفظ کند. انسان به هر چه دست زد گندید. ما بر همدگیر آن روی توحش و ددخویی انسان را عیان کردیم. همدیگر را کشتیم. به مادران و خواهران هم تجاوز کردیم. بچهها را خفه کردیم. سپس با تفرعن فریاد میزنیم: ما انسانیم! ما متمدنیم! عجب تف سربالاییست این تمدن! بورژوازی برای صیانت از مال و اموال خود در برابر فقرا دولتها را ساختند و بعد بتِ زنگارین خدا را مزینش کردند و اسمش را گذاشتند "سرزمین مادری"! به فقرا گفتند برای حراست از سرزمین مادری جانتان را هم فدا کنید. اما پشت این بت، درواقع زمینها و ثروتِ بورژوازی بود که در حال حراست از دست اجنبیها بود. فقرا در آتش جنگ سوختند، بورژوازی با این آتش خودش را گرم کرد. این است ذات مبرهن انسان. حال آنکه به روحِ عفیفِ انسان باور دارد، باید بداند بر کوهی از جهالت و بلاهت ایستاده! — امیرمهدی

در بابِ باغ آلبالو: باغ آلبالو آخرین اثر آنتون چخوف، نمایشنامهای که چخوف در آن رئالیسم روسی و امپرسیونیسم فرانسوی را با هم ادغام کرده. این کتاب، اثری به ظاهر ساده ولی همانند کتاب پیرمرد و دریا، میتوان مفاهیم و نمادین را از آن انتزاع کرد. بعد از خواندن اثر کمی سادگیِ دیالوگها و رویدادها مایوسم کرد که احتمالاً بهخاطرِ خامی و بیتجربه بودنم است ولی سپس توانستم تفسیری از دلِ بنمایه داستان بیرون بکشم، هرچند که تفاسیر و نقدهایی که سیمین دانشور در ابتدایِ کتاب میکند، مرتبطتر و دقیقتر است. ابتذالِ زندگی بورژوازی، گذشتن از گذشته و نویدِ آیندهای روشن برای روسیه و ... . اما من میخواهم قدمی فراتر بگذارم، هرچند که شاید نارمرتبط و نادقیق باشد. وقتی از ژیژَک میپرسند در زمانه پست مدرن باید چه کرد؟ او پاسخ میدهد باید هیچ کرد. دست به عمل نزد، چرا که ممکن است در تله و دامِ سیستم افتاد. - بالاخره باید چه کرد؟ - باید هیچ نخواست! قطع امید کرد و این بیامید بودن در زندگی را پذیرفت! باید بهصورت رادیکالی فکر کرد و دید چه پیش میآید؟ ما در شرایطی هستیم که هرگونه کنش و فعل و یا اعتراضی به بازتولید سیستم منجر میشود. مقصودم سیستم سرمایهداری که در دنیا حاکم است و همه به طورِ مستقیم یا غیر مستقیم با آن یا با عوارض آن روبهرو هستیم. کاری که سیستم سرمایهداری با دنیا و ضدِ خودش میکند اینست که همهچیز را به کالا تبدیل میکند. مثلا: لباسها و تیشرتیهایِ چهگوارا را که خودش ضدِ این سیستم بوده تبدیل میکند به کالا و به مخالفان سرمایهداری میفروشد. هم سرمایهداری سودش را کرده و هم از هیجانات مردم کاسته. یعنی یک سود کلان! در ظاهر مردم دارند اعتراض میکنند ولی در پشت اعتراضات، سیستم است که جایگاه خودش را تثبیت بخشیده و خودش را بازتولید کرده. فعالیتها و اعتراضهای اجتماعی نسبت به سرمایهداری در قالب شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام و ایکس و... . مردم عملاً در این نوع اعتراضها کاری جز تثبیت و بازتولید سیستم نمیکنند. مردم فراموش میکنند که مشکل عمیق و ساختاری است. پس در این زمانه که نظام سرمایهداری مانند دمِ سوسمار قابلیت بازتولید و بازسازی خودش را دارد، باید چه کرد!؟ جواب هیچ است! هیچ باید کرد و از کنش و مقاومتها و اعتراضهای سطحی اجتناب کرد و عمیقاً به صورت رادیکالی فکر کرد. درست مانند شخصیتهای نمایشنامه باغ آلبالو. مانند خانم رانوسکی(مالکِ باغ) که دسترودست گذاشته تا باغش به حراج رود. برادرش گایِف که بیهدف ولمعطل است. ... فیرز(نوکرشان) که منتظرِ وداع با زندگیست و... . بهزعم من، استثناً، منفعل بودن در اینجا کارِ مفیدی بوده. زیرا مادر تا وقتی که در آن باغ است نمیتواند گذشته و خاطرات غرق شدن فرزندش را فراموش کند و به زندگیِ عادی برگردد. دیوارها پنجرهها، اتاق بچهها و درختهای آلبالو همگی خاطرهی فرزندِ مردهاش را برای مادر زنده میکنند. اصلاً شاید برایِ همین است که مادر بین نجات دادن باغ آلبالو و ازدست دادن، نمیتواند دست به انتخاب بزند و ناچاراً آخر دستبهدامن سرنوشت و تقدیر میشود. "هیچ را خواستن". خودآگاه میخواهد اما ناخودآگاه مقاومت میکند. پس هیچ نکردن خانم رانوسکی بهزعمِ من باعث نجاتش از این اوضاع میشود. و چهخوب که هیچ کاری نکنیم و فقط تعقل پیشه کنیم. نه در همهوقت، بلکه در وضعیت خاص و بحرانیِ انسانِ پستمدرن که به قولِ نیچه: انسان بندیست برا فرازِ مَغاکی! — امیرمهدی

در کنهِ میل ما از دانستن چهچیزی محجوب است؟ جرثومهی این میلِ توقفناپذیرِ ادیپوس برای چه است؟ این میلِ لجامگسیخته و متقن از کجا مشتق میشود؟ آیا اگر کس دیگری به جای ادیپوس بود، باز همین راه را میگزید؟ درست از که تخمِ شک را در ابتدا تیرزیاس در دلِ او کاشت، اما اگر ادیپوس چنان بهخودش اطمینان داشت و حرفهای او را مهمل میدانست، چرا پس از بیرون انداختن تیرزیاس از قصر، اودیپوس دست از جستوجو نکشید و همچنان به راه خود ادامه داد؟ آیا میلی که فروید اسمش را «رانه مرگ» میگذارد، همان نیرویی است که ادیپوس را به کشف حقیقت وا میداشت؟! بارها تجربه کردهایم فروریختن هرآنچه ساختهایم چه لذت نهانی همراه با درد دارد. بارها دیدهایم، که خراب کردن پلهای پشت سر تالمِ آمیخته با لذت داشته است. آیا ادیپوس نیز یک میلی ناخودآگاهی برای نابود کردن و محو کردن خود داشته است؟ طلیعهی این جستوجوی مجنونوار او، از مکالمهاش با تیرزیاس بود. هنگامی که تیرزیاس هویت و معنای وجودیِ او را به چالش میکشد سپس ادیپوس بر آن شد که هویت و معنایِ وجودیاش را اعاده کند. آیا میتوان اهتمام ادیپوس برای بازیابی معنا را بهسانِ جستوجوی انسانِ مدرن در طبیعت دانست؟ این میل افسار گسیخته انسان برای رمزگشایی از تمام رازهای طبیعت. این تجسس عنان از کف دادهی انسان از کجا نشات میگیرد؟ شاید داستایفسکی نیز این میلِ مهارناپذیر انسان برای کسب معرفت و دانستن را از مدتها پیش فهمیده بود آنجا که در یادداشتهای زیرزمینی نوشت: «سروران من، به جان عزیزتان قسم، که دانستنِ زیادی واقعاً بیماری است، یک مرض حقیقی و تمام عیار. برای گذران زندگی، فقط اندکی دانش بشری کفایت میکند؛ یعنی نصف یا حدود یکچهارم آگاهی یک انسان مترقی.» میتوان از این نظرگاه دید که «دانستن» برآمده از یک «ترس نهان» است. آدمی با کسب معرفت میخواهد بهجای مواجه شدن با آن ترسِ نامکشوف، آن را دور بزند. شاید با ذکر یک مثال بتوانم منظور را روشن کنم: دوستی داشتم که از دختری خوشش میآمد اما به جای رو در رو شدن و اظهار علاقهاش به آن دختر که مبادا جواب منفی بگیرد و آن دختر و عشق به آن دختر را نیز از دست بدهد، طی دو سال از صحبت کردن با آن دختر خودداری میکرد. و در عوض شروع به استاک(Stalk) محبوبش کرد. اطلاعاتی از آن دختر بدست آورد که شاید نزدیکترین دوستانش هم از آن بیخبر باشند. حجم اطلاعات بهشدت زیاد بود. اما اطلاعات سطحی و بدرد نخور بودن.[برای مثال: غذای مورد علاقهاش. کیک مورد علاقهاش. رنگ مورد علاقهاش و...] آشکار است که که اینجا دوستِ من دائماً میلاش را سرکوب میکرد. چرا که شجاعت مواجهه با میلِ واقعیاش را نداشت؛ در صورتی که بهزعم خودش بهدنبال خواستِ واقعیاش بوده است و بهطور ناخودآگاه از میلاش فرار میکرد! حال سوال من این است، میلِ حقیقیِ ادیپوس چه بود؟ ادیپوس از چهچیزی فرار میکرد؟ کسب معرفت امر نیکی است اما توانایی برآمدن از مکافاتِ آن را داری؟ آیا ادیپوس توانست معنای واقعیِ زندگی و تقدیرش را بپذیرد؟ آیا انسانِ مترقی به قول داستایفسکی مسئولیتِ مکافاتِ این «کشف حقیقت» را بر دوش میگیرد؟ نمیدانم! آیا نباید بهدنبال سرچشمهی آن «ترسِ نهان» گشت؟ وقت آن نرسیده که باری دیگر تاریخ را ورق بزنیم و ببینیم خاستگاهِ این «ترس نهان» از کجا بوده؟ آیا این ترسی که بر ما مستولی است یک ترس ماهویست یا از تاریخی به بعد پدید آمده؟! — امیرمهدی

تاویل نازنین: شاید مهمترین سوال هر خوانندهای اینست که چرا نازنین خودکشی کرد؟ فکر نمیکنم هیچ تفسیر و تاویلی بتواند به این پرسش پاسخِ درخوری بدهد چرا که اولاً راوی در حالت بهت و سرگشتگی دارد داستان را نقل میکند، دوما اینکه خاطراتی که راوی تعریف میکند گزینشی است؛ اما خب شاید بتوان حدسهایی زد... ابتدا میخواهم از وجهی از داستان شروع کنم که روشنتر است: حرفهای مرد. او در ابتدایِ ازدواج، بخاطر محبت و فداکاری که برای نازنین انجام داد بسیار مغرور و متوقع بود و با نازنین بهسردی برخورد میکرد و در مواجهه با او سکوت پیشه میکرد. طبق گفتههای خودش مرد میخواسته برای او رمزآلود باشد: «هدفم همین بود؛ اینکه برایش معما شوم! (ص ۴۱)» و اینجا بهطور سهوی یک رقابتی بین مرد و زن شکل گرفت. نازنین هم یک دختر مغرور بود. مرد هم نیز، و در ابتدای داستان بخاطر تقبل ازدواج و رهانیدن زن از بقال محل و خریدن جهیزیه و... متوقع بود و نگاهِ بالا به پایین داشته است. مسئلهی دیگر نگاهِ جزماندیشانه و سنتی مرد به نازنین است. نازنین خود را چندباری در آغوش مرد میاندازد ولی مرد با سردی برخورد میکند، چون انگار نازنین هنوز در هنجارها و قالبهای ملحوظِ مرد گنجانده نشده است. او نمیتواند نازنین را بهرسمیت بشناسد طبق گفتهی خودش: «این را میدانستم که زن–حتی اگر فقط شانزده سالش باشد–نمیتواند از ارادهی شوهرش تبعیت نکند. زنها خودشان ابتکار عمل ندارند، این یک اصل است. حتی الآن، حتی همین حالا هم جملهای که گفتم برایم یک اصل است.(ص ۴۷)» اینجا کاملاً مبرهن است که مرد، زن را ابژهی خودش میداند و سعی بر چیره شدن بر نازنین دارد. ما نمیتوانیم بفهمیم نازنین واقعاً مرد را دوست داشته یا خیر. اما در انتهای این متن شاید به جوابی برسیم. نازنینِ مغرور پس از این ماجراها تغییر رویه میدهد و به دنبال کسب اطلاعات از رفیقِ قدیمیِ مرد(افسری به اسم یِفیموویچ) برای نیل به خواستههایش میرود: خوار و خفیف کردن مرد! نازنین که میدید در نگاهِ مرد بهرسمیت شناخته نمیشود و نمیتواند خودِ واقعیاش باشد باید شروع به عصیان و تحقیر او کند. اما انگار او به هدفش نمیرسد بنابراین به فکرِ این میافتد که کلا مرد را از بین ببرد. اینجای داستان شاید نقطه عطفی باشد. جایی که راوی به مخاطب نشان میدهد نهتنها نازنین را دوست دارد و او را دیگر بهعنوان ابژهی خودش نمیبیند و بهرسمیت میشناسدش، بلکه او را چنان دوست دارد که حاضر است جانش را هم از دست بدهد: «اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما میپرسم: زندگی به چه دردم میخورد وقتی میبینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفتتیر کشیده است؟ (ص۶۲)» بعد از این اتفاق مرد رقابت سکوت را پایان میدهد و تغییر موضع میدهد. بهگونهای سعی بر نزدیک شدن به نازنین میکند. اما وقتی که مرد میفهد نازنین دیگر بهکل او را فراموش کرده و التفاتی به مرد ندارد(در قسمتی از داستان که نازنین میزند زیر آواز و...) مرد این قاعدهیِ بازیِ سکوت را برمیشکند و غرورش را بهکل زیر پا میگذارد و سریع به نزد نازنین میرود جلویش زانو میزند، به پایش میافتد و پاهای او را میبوسد. نازنین از مواجهه با علاقهی مرد حمله هیستریک بهش دست میدهد و جملهی مهمی به او میگوید که برای مرد متحیر کننده بود:«فکر میکردم به همان حال ولم کنی.(ص ۸۰)» آشکار میشود که نازنین میپنداشته مرد از او متنفر است. حملهی هیستریکی که به نازنین وارد میشود ناشی از ناتوانی از حرف زدن است و بهجایش در بدنش نمایان میشود. زین پس فصلِ جدیدی در زندگی مرد شروع میشود و بیپروا عشق خودش را به نازنین نشان میدهد بیآنکه دیگر توقعی از نازنین داشته باشد یا به این فکر کند که او فقط شانزده سال سن دارد. همین مواجهه نازنین با عشقِ بیدریغِ مرد، نازنین را مضطرب میکند تا او را به کام مرگ بکشاند. نازنین از همان ابتدا مرد را دوست نداشته و میپنداشته که مرد نیز او را دوست ندارد و توازنی برقرار شده بود برای اینکه رابطه را ادامه بدهد اما هنگامیکه متوجه میشود مرد عاشق او است، این توازن فرومیپاشد و حسِ گناهِ نازنین بر او مستولی میشود. احساس گناه از اینکه این همه مدت که نازنین در پیِ تحقیر او بوده، مرد عاشق او بوده است. اما امر پارادوکسیکالی که غیرقابل توضیح است اینکه نازنین از ناتوانی به پاسخدادنِ عشقِ مرد دسته به نابودی خود میزند! یعنی شاید در ابتدا نازنین مرد را دوست نداشته اما مرد را بهرسمیت میشناخته است. نازنین کسی بوده که در کودکی والدین خود را از دست داده و حضانت او بهعمههای بدجنساش سپرده شده است که دائم مورد تنفر و خصم آنها واقع میشده. حال سوال اینست که: چرا کسی باید از دوستداشته شدن بترسد؟! پاسخ این سوال نامعلوم است ولی شاید بتوان حدسهایی زد. نازنین که در طول زندگیاش هیچوقت از طرف کسی مورد علاقه واقع نشده، خودش را لایق این نمیداند که همهچیز یک نفر دیگر شود. او با "عشق" بیگانه است. او با "دیده شدن" بیگانه است. و اضطراب این عشق برای او تباه کننده. هم بخاطر اینکه او خود را مستحق نمیداند هم بخاطر ترسِ از برملا شدن درونش–او فکر میکند چیزِ زیبایی ندارد— و از دست دادن این "عشق". شاید مورد عشق واقع شدن نازنین موجب اختلال در تصویرِ ذهنیِ نازنین از خودش و درنهایت فروپاشی روانیِ او شده است. درنهایت ما نمیتوانیم بفهمیم چگونه منازعات درونی نازنین وقتی فهمید موردِ میلِ دیگری واقع شده و ناتوان از برآورده کردن آن میل است، تصمیم بر آن گرفته که خودش را حذف کند تا میلِ دیگری هم محو شود. امیرمهدی
آخرین جملهها

«گاهی فکری عجیب، خیالی واهی، و به ظاهر سخت از واقعیت دور، در ذهن آدم چنان قوت می گیرد که آدم آن را معقول و عملی می پندارد، سهل است، در صورتی که با میلی شدید و سودایی همراه باشد، ممکن است آن فکر را امری ناگزیر و محتوم و مقدر بشمارد، چیزی که ممکن نیست حقیقتا شدنی باشد. شاید کار از این هم فراتر رود.»

«بهتر است خیال برت ندارد، آدمها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هرکس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند. هرکس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان میآید، هرکدام از، طرفین سعی میکنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هرکاری که بکنند بینتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه میدارند و دوباره از سر میگیرند، باز هم سعی میکنند جایی برایش پیدا کنند. میگویند: (( شما دختر قشنگی هستید.)) و زندگی دوباره آنها را به جنگ میگیرد، تا وقتیکه دوباره همان حقه را سوار کنند و بگویند: (( شما دختر خیلی قشنگی هستید! )) وسط این دو ماجرا به خودت مینازی که توانستهای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم میدانند که ابداً حقیقت ندارد و در بست و تمام کمال نگهش داشتهای، مگر نه؟»

«وضعیت استثنایی بهعنوان صورت قانونی آن چه نمیتواند صورت قانونی به خود بگیرد... در حکم واکنشی فوری قدرت دولتی به حادترین منازعات و کشمکشهای داخلی است که در یک منطقه تصمیم ناپذیر قرار می گیرد... توتالیتاریسم مدرن را میتوان بر پا کردن جنگ داخلی قانونی از طریق اعلام وضعیت استثنایی تعریف کرد، جنگی که امکان حذف فیزیکی نه فقط دشمنان سیاسی، بلکه تمام آن گروههایی از شهروندان را فراهم میآورد که به دلایلی قابل ادغام در کلیت نظام سیاسی نیستند. از آن زمان به بعد، ایجاد دلبخواهی وضعیت اضطراری دائمی( گرچه شاید نه با اعلام رسمی در معنای حقوقی کلمه ) به یکی از رَویههای اصلی دولتهای معاصر از جمله دول بهاصطلاح دموکراتیک بدل شده است. در برابر گسترش توقفناپذیر آن چه به «جنگ داخلی عالم گیر» موسوم شده، وضعیّت استثنایی به طور روزافزونی رو به آن دارد که به پارادايم اصلی حکومت در سیاست معاصر بدل شود. این تبدیل وضعیت استثنایی از تمهیدی موقتی و استثنایی به تکنیکی حکومتی ساختار و معنای تمایز سنتی میان اشکال قانون اساسی را در معرض استحالهی ریشهای قرار میدهد. در واقع این استحاله پیشاپیش بهطور محسوسی رخ داده است. این منظر، وضعیت استثنایی عملاً آستانهی تعیین ناپذیری میان دموکراسی و استبداد مطلقه جلوهگر میشود.»

«هنوز یک لکّهیِ دیگر... گم شو، لکّهی لعنتی! میگویم، گمشو! یک، دو، وقتِ کار است. دوزخ چه دودناک است! اُف بر تو، اُف! سرورِ من. سرباز و ترس؟ ما را چه ترسیست از اینکه کسی بداند یا نداند، هنگامی که هیچکس را قدرتِ بازخواست از ما نباشد؟ امّا که گمان میکرد که اینهمه خون در تنِ پیرمرد باشد؟ این دستها هرگز پاک نخواهد شد؟ باز بوی خون هست. همهیِ عطرهای عربستان بویِ چسبیده به این دستِ کوچک را نخواهد برد. وای! وای! وای!»

«هنوز یک لکّهیِ دیگر... گم شو، لکّهی لعنتی! میگویم، گمشو! یک، دو، وقتِ کار است. دوزخ چه دودناک است! اُف بر تو، اُف! سرورِ من. سرباز و ترس؟ ما را چه ترسیست از اینکه کسی بداند یا نداند، هنگامی که هیچکس را قدرتِ بازخواست از ما نباشد؟ امّا که گمان میکرد که اینهمه خون در تنِ پیرمرد باشد؟ این دستها هرگز پاک نخواهد شد؟ باز بوی خون هست. همهیِ عطرهای عربستان بویِ چسبیده به این دستِ کوچک را نخواهد برد. وای! وای! وای!»

«من اعلام میکنم، من اعلام میکنم که اهمیت شکسپیر و رافائل بیشتر است از آزاد کردن بندگان، بالاتر است از اینکه من روسم یا قزاق یا قرقیز، فخیمتر است از سوسیالیسم و والاتر است از هوسهای نسل جوان، مهمتر است از نوامیس شیمی، حتی میخواهم بگویم از بشریت، از تمامی بشریت، زیرا آنها میوهاند، میوههای راستین بشریت، درخشانترین میوههایی که ممکن است وجود داشته باشد. شکل آرمانی زیبایی به توسط آنها حاصل شده است و اگر حاصل نشده بود من شاید میلی به زنده بودن نمیداشتم...»
نویسندههای دنبالشده
کسی رو دنبال نکرده.
