«با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هرکسی که باشد. همه شان آن بیرون دارند حقه های حقیر سر همدیگر سوار می کنند و کله معلق می زنند.»
صفحه ۸۷ · 22
۱۴ جمله ثبتشده
«با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هرکسی که باشد. همه شان آن بیرون دارند حقه های حقیر سر همدیگر سوار می کنند و کله معلق می زنند.»
صفحه ۸۷ · 22
«پدرم به من گفته بود من احتمالأ همیشه شکست خواهم خورد. خودش هم یک بازنده ی مادرزاد بود.کار از بیخ ایراد داشت.»
صفحه ۸۳ · 21
««این روزها که صلحی ننگین حکم فرماست، خون، شیئی بیش از حد گران بها شده و افتخارات نژاد های بزرگ همچون قصه ای است که نقل می شود. » دراکولا»
فصل سوم
«وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم، غیر قابل تحمل می شویم و آن گاه که زبان می گشاییم، از خود دلقکی می سازیم.»
«قانون من این است که زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی بکنند!»
«من بعضی وقتها خودم را قایم می کنم، خودم را قایم می کنم تا کارهایی را که نتوانسته ام بکنم پنهان کنم. بعضی وقتها هیچ جا رو نشان نمی دهم، می ترسم، چون از فکر زبانهای هرزه ای که چه ها دربارهٔ من خواهند گفت به خودم می لرزم، چون مردم از هر چیز آدم لطیفه درست می کنند، از هر چیز آدم، و بعد به همه کار آدم هم کار دارند، از زندگی خصوصی اش گرفته تا زندگی عمومی، و همه را هم وارد ادبیات می کنند، چاپش می کنند، می خوانند، مسخره اس می کنند و سر زبانها می اندازند!»
«« آه دوست من! بدبختی یک بیماری واگیر دار است. آدم های بیچاره و بدبخت بایستی از همدیگر دوری کنند، تا بدبختیشان به هم سرایت نکند و بیشتر نشود.»»
صفحه ۱۱۴
«چارلی پرسید: ناخدا، ناخدای من، آیا در ریاضیات هم شعر هست؟ کیتینگ: کاملا آقای دالتون. در ریاضیات، ظرافت هست اگه همه شعر می سرودند واویلا، اونوقت کره زمین دچار قحطی میشد.. اما شعر باید وجود داشته باشه و ما هم باید سعی کنیم اون رو دریابیم. حتی در ساده ترین اعمال زندگی وگرنه بیشتر اونچه رو که زندگی در اختیارمون قرار داده هدر دادیم.»
فصل هشتم
«« اگر پاانداز ها و دزد ها همیشه و همه جا محکوم شوند، مردم شرافتمند خیال برشان می دارد که همواره و در همه حال بی گناهند.»»
صفحه ۲۹
«دوستی به این سادگی نیست. دشوار به دست می آید و دوام می آورد، اما نصیب آدم که شد، دیگر از آن خلاصی نداریم، ناچاریم با آن کنار بیاییم. مبادا خیال کنید دوستان هرشب به شما تلفن می زنند_ کاری که قاعدتأ باید انجام بدهند تا بدانند آن روز غروب دست بر قضا قصد خودکشی ندارید یا، ساده تر از آن، هم صحبت نمی خواهید، آیا میلیتان می کشد با هم بیرون بروید. اصلا این طور نیست، خاطر جمع باشید موقعی زنگ می زنند که تنها نیستید یا زندگی به کامتان است. اگر پای خودکشی وسط بیاید ترغیبتان هم می کنند چون، به عقیده ی آنان، این را به شخص خودتان مدیونید…»
صفحه ۲۳
«محال است شب از روی پل رد بشوم. با خودم این طور عهد بسته ام. از کجا معلوم، شاید کسی خودش را در آب بیاندازد. از دو حالت خارج نیست؛ یا برای نجاتش اقدام می کنید، که در فصل سرما، چه بسا کار دست خودتان بدهید! یا همان جا به امان خدا رهایش می کنید، و شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگی های عجیبی در وجود آدم باقی می گذارد.»
صفحه ۱۴
««همین که چشمم به چهره ای تازه می افتد، ندایی درونی به من هشدار نی دهد. « دست به عصا باش. خطر!» حتی وقتی همدلی زورش بچربد، چهارچشمی مراقبم. »»
صفحه ۱۲
«« لبخند می زنم؛ نِد حریف این ها نیست. رفاه و ثروتش، اینکه در دنیای بیرون از اینجا خیلی قدرتمند است اینجا هیچ معنایی ندارد. اینجا ما باهم برابریم، ولی من از لحاظ ذهنی قوی ترم.»»
صفحه ۱۳۰
«« ند صندلی اش را عقب داد وگفت: « خب، این هم یه درسه که باید یاد بگیری، آملی. ما هیچوقت آدم ها رو به اون خوبی که فکر می کنیم نمی شناسیم.»»
صفحه ۱۶۰