
محمود دولت آبادی
این دل عجب حکایتها دارد... میسوزد، میسازد، میسوزاند، میشکند. از خونِ دل، قلم به خونِ جگر میزند و ماحَصَلش، به خونِ اشک آغشته میشود... چه قِصّههای خونباری دارد این دل! چه غُصّههای خونینی دارد این دل؛ مولانا میگفت: "به خونِ دل برآید کار درویش..." حافظ میگفت: "از خونِ دل نوشتم، نزدیک دوست نامه..." سعدی میگفت: "خونِ دل بود که از دیده به ساغر میشد..." صائب میگفت: "زنده میدارم به خون دل چراغ خویش را..." پس این جامِ سخن، جز به خون دل پر نشود و بیراه نیست که میگویند "آن سخن کز دل برآید، لاجَرَم بر دل مینشیند" داستان محمود دولت آبادی همین است... نون نوشتن، روایتیست از مصائب و مشکلاتی که در نوشتن آثارش متحمل شده. چه کابوسهایی که ندیده و چه پیکارها که نکرده جنگ با ساواک، با وزارت فرهنگ و هنر، با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، با سانسور، با خاطرات مشوش، با مشکلات خانوداگی و مهمتر از همه، جنگ با ناامیدی ... و اینگونه بود که کلیدر، کلیدر شد، جای خالی سلوچ شکل گرفت، و نیز، روزگار سپریشده مردم سالخورده، کارنامه سپنج و کلی اثر دیگر خلق شدند. دولت آبادی در نون نوشتن مینویسد: "برای یک فرد و یا برای یک جامعه انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود میرسد که احساس میکند که هیچ نقشی در پیشبرد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافیست تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا در میآید؛ چون وقتی که انسان یا جامعه یا حتی گیاه رشد پیشروندهای نداشته باشد، الزاماً رهسپار فنا و نیستی میشود و البته در فاصله آغاز رکود تا نیستی، بر اثر عدم پیشروندگی، دچار فساد و تباهی میشود. چه انتقام وحشتباری! چه انتقام موهنی، چه نکبتبار! وای برناامیدانی که ما هستیم... چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمه جانی در ببرد، اما از شرّ ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت درببرد؛ با این نفرت و ناامیدی که چون بدترین بلاها در روح ما مردم رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیرتر میشود، چه جور آیندهای در انتظار ما خواهد بود؛ چه جور آیندهای تدارک دیده شده؟ جنون، جنون، این مردم دارند دچار جنون نومیدی میشوند و… وای برناامیدانی که ما هستیم! "








