
جان اشتاین بک، جان استاین بک
آلبرکامو در جایی مینویسد: " عادت به ناامیدی، از خود ناامیدی نیز بدتر است!" اما گمان میکنم که ناامیدی از امید واهی داشتن، به مراتب بهتر است. " الیَأسُ حُرٌّ "، یأس، آزادی است... تا وقتی که امیدی وجود داشته باشد، ترس از شکست، آزاردهنده خواهد بود؛ و بدتر از آن، شکستهایی که در پس امیدواریها رخ میدهند، بدگمانی، بیاعتمادی، خشم و در نهایت تنفر را به دنبال خواهند داشت. پس اگر امیدی وجود نداشته باشد، هرگز شکستی در کار نخواهد بود. امید اسارت است و یأس، آزادی. پس آیا انسان نباید امید داشته باشد؟ مگر میشود؟! مگر میتواند؟! مگر این شیطان درون میگذارد؟ کارش امید واهی دادن است؛ امید فردای بهتر، اتفاقات بهتر، آدمهای بهتر، شادی، خوشحالی، سرزندگی، شکوفایی... و این انسان مغموم، خام و ساده، باور میکند؛ به رغم هشدارها؛ " چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد! فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست! حریفا، گوش سرما برده است این؛ یادگار سیلی سرد زمستان است... " گاه حتی میداند که دارد اغفال میشود، میفهمد که دارد مضحکه و بازیچه دستِ این فلک لعبتباز میشود، اما... عاجزانه، سر فرود میآورد؛ دلیلش واضح است؛ چونان که تن به آب و غذا نیاز دارد، روحِ دردمند نیز، تشنه امید است. وعده بهشت برای چیست؟ مگر جز برای ارضاء کردن این روحِ آرزومند؟ انسان آزادی را دوست ندارد، چون برده آفریده شده است؛ برده زندگی! آزاد که باشد، حوصلهاش سر میرود و میافتد به دنبال غل و زنجیرش... آه که چه ترحمبرانگیز است این انسان! و چون، مادامی که ترحم در کار باشد، چهره نفرت، از لابهلای شاخههای آن سر بر میآورد، پس باید گفت، چه نفرتانگیز است این انسان... جان استاینبک عادت دارد که تلخ بنویسد و عادت دارد که انسان را، رو در روی حقایق بنشاند؛ در نگاشتن موشها و آدمها هم که دیگر سنگ تمام گذاشته است! هر بار که به یاد سیر این داستان میافتم، قلبم میگیرد؛ چه حکایت دردناکیست این موشها و آدمها؛ یا به عبارت دیگر، آدمها و آرزوهایشان، یا آدمها و امیدهایشان؛ و یا به تعبیر دقیقتر، آدمها و شکستهایشان...





