
عباس معروفی
《در ابتدا گسستگی زمانی آزاردهنده بود؛ شخصیت اصلی داستان در گذر گذشته و حال معلق بود. عشقی که او را سوزاند و جامعهای که با خردهفرهنگها به جانش تاخت. اسیر خانهای شده بود که دوستش میداشت؛ ازدواج اجباری با توهم خوشبختی. شهری که در آتش ظلم و طغیان میسوخت و مردمی که به بلوا خو کرده بودند.》 در کل اولین اثری بود که از عباس معروفی خوندم و این جملات به ذهنم رسید که بنویسم نمیخواستم ذوق خوندنش رو ازدست بدید:) در کل اگر نخوندین، توی لیست مطالعهتون قرارش بدین




