خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های - یکتا -

۱۹۹ جمله ثبت‌شده

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«+ ورزش چی میتونه بهمون بده؟! ما همه ی عمرمون رو وقفش میکنیم و در بهترین حالت باید امید چی رو داشته باشیم؟! چندتا لحظه ی شیرین… چندتا پیروزی ، چند ثانیه احساس اینکه از آنچه واقعا هستیم مهم تریم ، لحظات کوتاهی که میتونیم تصور کنیم ماها… جاودانه ایم. و همه اش هم دروغه. حقیقت اینه که اصلا مهم نیست. - تنها چیزی که ورزش به ما میده همین لحظه هاست ، اما مگه زندگی غیر از همین لحظه ها چه کوفتیه ، پیتر؟!»

صفحه ۱۱۷

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«یک بار یکی از او پرسید ورزشی هست که دوست نداشته باشد و او در جواب گفت: سیاست. باید پخش این ورزش رو از تلویزیون قطع کنن.»

صفحه ۱۱۳

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«از ته دل برابشان همان آرزویی را خواهد کرد که همه ی ما وقتی چیزی را ترک می کنیم برایش داریم: که بروند به درک ، که هیچ چیزی بدون ما درست کار نکند ، که ما خیلی مهمیم و بدون ما نمیتوانند. اما هیچ اتفاقی نخواهد افتاد…»

صفحه ۱۰۳

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«ازدواج طولانی مسئله ی پیچیده ای است ، خیلی پیچیده. آن قدر پیچیده که اغلب آدم ها گه گداری از خودشان میپرسند: به خاطر عشقه که دارم به این ازدواج ادامه میدم یا فقط به این دلیله که نمیخوام کس دیگه ای بیاد و مزاحمم بشه و بخواد از اول من رو بشناسه؟!»

- یکتا -

@vancouver · ۱۵ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«کارمند خوب به خودی خود کافی نیست ، باید کسی با ایده های بزرگ هم وجود داشته باشد. منظومه ها زمانی خوب کار می کنند که حول ستاره ها ساخته شده باشند.»

صفحه ۸۹

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«خانوم شاغل . دوستان پیتر او را به این لقب صدا می زنند ؛ برخی با ستایش و برخی با بیزاری. اما هیچکس به پیتر نمی گوید: آقای شاغل . این لقب عصبی اش می کند ، چون کنایه ی آن را خوب می فهمد: اگر کار داشته باشی ، یعنی می توانی نیاز های خانواده ات را فراهم کنی ؛ در حالی که شاغل بودن یعنی خودخواهی محض. کرا الان بین دو دنیا در رفت و آمد است ، و همان قدر در دفترش احساس گناه میکند که در خانه.»

صفحه ۷۸

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«بزرگ ترین ترس هر مادری را ؛ هر شب از خواب بیدار شوی و به صدای نفس بچه هایت گوش کنی و بعد هم که دیدی مثل همیشه دارند نفس میکشند احساس حماقت کنی. بعد با خودت فکر کنی: من چطوری به همچین آدمی تبدیل شدم؟! به خودت قول میدهی که آرام باشی چون میدانی هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. بعد دوباره شب بعد با چشمان باز روی تخت افتاده ای و زل زده ای به سقف و سرت را تکان می دهی تا اینکه بالاخره خودت را مجاب میکنی که: فقط همین امشب. بعد از رختخواب بیرون میخزی و کف دستت را روی سینه ی بچه ها میگذاری تا ببینی بالا و پایین می رود یا نه. بعد یک شب یکی از آن ها سینه اش پایین می رود اما مثل قبل بالا نمی آید. و تو از پا در می آیی…»

صفحه ۷۶ · ۹

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ مهر ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«از روزی که بچه دار شده ، ثانیه ای نیست که احساس نکند مادر بدی است. به خاطر هر چیز کوچکی ، هر درک نکردنی ، هر ناشکیبایی ای ، ندانستن همه چیز ، درست نکردن ناهار های بهتر ، اینکه هنوز هم بیشتر از اینکه یک مادر خانه دار باشد زندگی بیرونش را دارد ، به خاطر همه ی این ها ، فکر می کند مادر بدی است. حرف های زنان دیگر را می شنود که پشت سرش می گویند: آره ، ولی میدونی اون همه اش سر کاره. میتونی تصور کنی؟! هر چقد هم به این حرف ها اهمیت ندهی ، باز هم بعضی از آن ها ناراحتت میکنند. در کارش موفق است اما در مادر بودن چنین حسی را ندارد. حتی در روزهای خوب حس میکند همه چیز مصنوعی است. انگار که او لیاقت آن را ندارد ، انگار که می خواهد یک عکس فوتوشاپ شده را به دنیا نشان دهد.»

صفحه ۷۰

- یکتا -

@vancouver · ۲۹ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاییز فصل آخر سال است»

«خودم را ول میکنم روی مبل قرمز و هزار ساعت هم که بشینم حوصله ام سر نمی رود بس که فکر می دود توی سرم. فکر اینکه چرا به اینجا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده مان ترک خورد که بدون اینکه بدانیم برای چه ، با یک باد ، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی توانیم از جایمان بلند شویم. نمی توانیم خودمان را بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم ، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده ایم. اشتباه کدام طراح بود که فشار ها را درست محاسبه نکرد و سازه مان را طوری غیر مقاوم ساخت که هر روز می تواند برای شکستن مان چیزی داشته باشد؟! فکر زندگی بی خنده و بی آرزو تکه تکه ام می کند.»

- یکتا -

@vancouver · ۲۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاییز فصل آخر سال است»

«چرا هیچ چیز این روز ها دیگر مرا نمی خنداند؟! به خاطر بی کاری است حتما. باید چیزی داشته باشم که مرا فرو ببرد توی خودش و نگذارد بفهمم کجا هستم. باید روزهایم را بگذراند. باید حواسم را پرت کند به همه چیز. حواسم که به چیزی پرت نمی شود ، فکر ها پیدایشان می شود.»

- یکتا -

@vancouver · ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«می دونی وقتی زغال سنگ رو تحت فشار بگذاری چی میشه ، پیتر؟! تبدیل میشه به الماس.»

صفحه ۶۹ · 9

- یکتا -

@vancouver · ۲۲ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شهر خرس»

«وقتی شانس برنده شدن داری که خواستت برای برد بیشتر از ترست از باخت باشد. هیچ کس وقتی که ترسیده برنده نمی شود.»

صفحه ۶۳ · ۸